احساس بیگانگی دارم؛ با آن چیزی که هستم، آن چیزی که میخواهم باشم، آن چیزی که میگویند باشم. شبیه نیستم به هیچکدامشان و نمیشناسمشان. از تمسخرها بیزارم و ابراز بیزاری را نمیشناسم، از سکوت بیزارم و ابراز وجود را نمیشناسم، از عروج بیزارم و نشستن را، به زمین چسبیدن را نمیشناسم. :)
takes time
بابا خیلی شبا میگه بیا بشین با هم حرف بزنیم و من هر بار این اشتباهو تکرار میکنم. این فرصتو به خودم میدم اما تهش با دلخوری هر دوتامون ختم میشه. و با این منطقِ شاید اشتباه خودمو آروم میکنم که من حوصله توضیح دادن خودمو ندارم پس بذار هرجور میخوان راجبم فکر کنن و منم حرفامو برای همیشه تو دلم نگه دارم.
از این به بعد قراره هر وقت اون لباسو دیدم یا لباسی به اون رنگ دیدم یا بوی اون عطرو شنیدم، اون خاطره تو ذهنم تداعی بشه:) و این خیلی بده.
* حتی برای خودمم قابل باور نیست که نویسندهی پست قبلی و پست قبلترش یک نفر باشن!
فاکینگ برس دی!
امروز رو هم به عنوان یکی از بدترین روزهای زندگیم ثبت میکنم. البته به پای قبلیا نمیرسه ولی واقعا فاکداپ بود. واقعا. اکثر سالها روز تولدم اتفاق خاصی نمیوفته و اکثرا روز غمگینیه. اما امسال خیلی بدتره. خیلی وحشتناک و غمگینه. میخوام ننویسم ولی انقدر داغون و شکستهم و دارم خفه میشم که احساس میکنم دارم میمیرم...
بابام از دیروز یه کلمه هم باهام حرف نزده. دیشب مثل خر تا دیروقت بیدار بودم و واسه امتحان خواب موندم و ده دقیقه دیر رسیدم اونقدری واسه امتحان نخونده بودم و سوالاشم سخت بود، بد نبود ولی باید بهتر میبود. زنگ زدم بابا گفتم امروز بیاد دنبالم. نرفتیم خونه یه عالم وقت تو ماشین منتظر نشسته بودم و بابا رفته بود واسه آقاجون غذا بگیره. رفتیم خونه آقاجون، آقاجون خیلی خیلی از دیدنم خوشحال شدن و گفتن خب همینجا ناهار بخورین. ناهار خوردیم. وقتی داشتیم برمیگشتیم با خودم گفتم بذار به آقاجون بگم امروز روز تولدمه، گفتم و آقاجون هفتصد تومن از جیبشون در آوردن بهم دادن و گفتن این چشم روشنی به دنیا اومدنت::) این تنها اتفاق خوب و قشنگ امروز بود. داشتیم میرفتیم سوار ماشین بشیم که از شانس گندم مامان تو کوچه بود و پرید جلوم که تبریک و ابراز محبت کوفتی و مزخرفشو ابراز کنه.. رفتیم خونه و بازم سکوت و احساس تنهایی. کسی تولدمو تبریک نگفت به جز دارسی.(البته دیشب "سین" برام تبریک تولد پیامک کرد ولی میخواستم صد سال سیاه بهم تبریک نگه احمقو) خونه تا غروب تاریک بود و من هم. خوابم هم میومد و سرم درد میکرد. بلاخره بلند شدم و به بابا گفتم من شب میخوام برم بیرون خودم برای خودم کادو و گل بخرم، بعد از کلی بالا پایین کردن و نه آوردن بلاخره قرار شد بریم. بعد دوباره رفتم تو غار تنهاییم. اون حس عجیبم بهم میگفت که وقتی از خونه میریم بیرون، داداش و پرستارش تو خونهان، مامان میاد خونه که مثلا منو ببینه! میخواستم بگم که حسم اینو میگه ولی نگفتم. و
یک سال دیگر هم گذشت .
آن پیانو مشکی خاکستر گرفته؛ خاکسترِ نیمه سوز روی پیانو وجودم را به تلاطم میانداخت. مانند شب و روزها بود، که خاکستر نیمه سوز سرتاسرش را فرا گرفته. شِبهه رقصِ مرگنواز دستهای زخمیاش روی پیانو شور و اشتیاقم را ماحی میکرد.. ریههای وسیعم به رایحهی یاسمن حساس شده بود. بوی یاسمنی که از کلاویههای پیانو نشأت میگرفت. شمع روی جاشمعی زنگ زده و غبارآلود میسوخت و پروانه هنوز میرقصید، اما ناپایدار، چون رقصِ بالرین بر روی انگشتان زخمیِ نوازنده؛ و هر چه بیشتر مینواخت گویی طناب زخمهای محکم آویخته شده به گردنم، بیشتر کشیده میشد.. انگشتانم را برای تسکین دردی نفسگیر بیشتر و بیشتر روی گردنم فشار میدادم، اما انگار که ماهیت این درد به ابتدای تولدم برمیگشت و احتمالا اشکهایم دژاووی گریههای نوزاد تازه متولد شده بود . . .
تولدم مبارک:))
تولد برادر
۲٤ خرداد؛ امروز تولد داداش بود=) دوازده سال پیش چنین روزی متولد شد. روز تولدشو یادم نمیره.. روز عجیب و بدی بود، بذار بهش فکر نکنم.
فکر کنم هیچ سالی به اندازه این سال روز تولدش خوب نبوده. بابا امروز صبح از مشهد برگشت. رفتم امتحان دادم. امتحان خیلی خوبی بود. بعد از ظهر رفتیم بیرون براش لباس خریدیم. اولین بار بود خودش لباسشو انتخاب کرد، حس بزرگ بودن رو تو چشماش میدیدم. رفتیم آبمیوه و شیرینی خوردیم و دور زدیم. من خوشحال نبودم ولی به خاطر خوشحالی اون سعی کردم خوشحال بشم. وسایل پیتزا رو خریدیم و اومدیم خونه. لباس جدیدشو پوشید، من براش پیتزا درست کردم، آب طالبی درست کردم، شکلاتا و خوراکیهامو براش آوردم، باهاش حرف زدم و خندوندمش.. و اون خوشحال بود، احساس خوب از تک تک رفتاراش معلوم بود:) فردا صبح قراره بریم پیش همه مربیهاش، از اول تا الان. کیک بگیریم و اونا بهش کادو بدن، براش تولد بگیرن. لبخند میزنم:) با اینکه اذیتم میکنه از دستش عصبانی میشم خسته میشم انرژی و اعصابمو میگیره حتی گاهی میگم کاش از اول نبود..کاش سالم بود.. ولی دوستش دارم!
واندی
روزی که گلزار ازدواج کرده آمار خودکشی ۳ برابر شده! داشتم به این فکر میکردم که خداروشکر که از گلزار خوشم نمیاد و فنگرلیام در این حد نیست، که یاد زین و لیام و هری و لویی و نایل افتادم. حالا ازدواج که نه ولی یه لحظه به مرگشون فکر کردم و دیدم وای اصلا نمیتونم تصور کنم که چه شکلی میشه قضیه. چه پوچ.. چه فکرایی که وسط درس خوندن به سرم نمیزنه.
من کمم یا این زیادیه؟
دستام میلرزن، بعد از مدتها. بیشتر از همیشه. امشب تنهام. آیزاک تو گوشم داره میخونه. تنهای تنها. آهنگش اتفاقی پلی شد ولی اتفاقی چیزی شد که میخواستم. تیکهای عصبیم بهم حمله کردن. باید بعد از این یه بیکلام پلی کنم. انگشتام چرا انقدر میلرزن؟ از غروب قلبم درد میکنه، تیر میکشه. عمیق و با حوصله. چرا امشب دارم مینویسم؟ سنگینتر از اینا رو گذروندم. چرا امشب؟ شاید اون موقعها توان کنار هم چیدن کلمات مناسب رو نداشتم. کلمات:) چشمام درد میکنن، میگرنم عود کرده. دکتر گفته بود استرس و اضطراب و عصبانیت باعث میشه میگرنت شدیدتر بشه. البته دکتر ارتوپد هم برای دیسک گردنم دقیقا همینو گفت و البتهتر که من همونجا توی دلم گفتم پس اگه اینجوریه که فکر کنم هیچوقت خوب نمیشم. هیچوقت خوب نمیشم. هیچوقت؟ درد گردنم هم اضافه شد. من کمم یا این زیادیه؟
عینِ ما
این قسمت از رهایم کن، مخصوصا اون سکانس خداحافظی حاتم با راما و تنهایی و بیکسیش خیلی اذیتم کرد. یاد داداشم میوفتادم.. داشتم اذیت میشدم چون باید گریه میکردم ولی نمیدونستم چرا نمیتونم گریه کنم.. دارسی همیشه میگه گریه کردن سخته. آره گاهی وقتا حتی برای من هم سختترین کار دنیا میشه. راستی چند روزه به این فکر میکنم که دارسی حالش خوبه؟ اما چرا بهش پیام نمیدم؟ مثل همیشهی لعنتی نگرانشم. این همیشهی ما کی تموم میشه؟ دلم میخواد ببینمش.
امروز تو توضیحات شماره مامانم این مونولوگ نایبخانو زدم؛ همه یه روز برمیگردن. ولی روزی که دیگه ما یاد گرفتیم بدون اونا زندگی کنیم. :)
فردا بلاخره اولین امتحانمه. تقریبا خوندم و امیدوارم گند نزنم وگرنه. کاش زودتر تعطیلات مزخرفِ عزیز بیاد!
No. Happiness is a big lie
هر چه جز تشریف عریانی برایم تنگ بود
از قماش زخم بر تن داشتن تنپوشها
هر چه گفتم از غم آن روزها و سوزها
هر چه در دل داشتم از نیشها و نوشها
هرچه گفتم، هیچ کس نشنید یا باور نکرد
من دهانی نیستم از زمرۀ این گوشها
_قیصر
?Happy
امروز روز خوبی بود=) تا ظهر نخوابیدم و زودتر بیدار شدم. صبحانه خوردم. درس خوندم. خیلی با بابا حرف نزدم. فیلم دیدم. ناهار خوردم. یه بطری جدید طرح زدم که خیلی خوشگل شد ولی اکرلیک سفیدم سر این بطری تموم شد. اتاقمو مرتب کردم. قرار شد صبح ساعت پنج راه بیوفتیم با خونواده عمو کوچیکه بریم شمال، اونا تا حالا نرفتن ویلا و قرار شد بریم و خودمون فرداش برگردیم و اونا چند روز بعد. بطریه و یه کتاب جدید میبرم اونجا و میذارم تو اون اتاق همیشگیم:) یه ساک خیلی کوچیک بستم و وسایل داداشو هم آماده کردم. درس خوندم و یه فصلو با انگیزه بیشتری تموم کردم چون میخواستم تو همون دو روز شمال خیلی استرس امتحانو نداشته باشم و از دیدن طبیعت لذت ببرم. بعد که اون فصلو تموم کردم و دیدم فقط یه فصل دیگه مونده نشستم یه قسمت دیگه فیلم دیدم و غذا خوردم و آهنگ گوش دادم. ح پیام داد بازم مثل همیشه ازم میخواست براش یه چیزی بخرم، حالشم مثل اینکه خوب نبود ولی به هر حال حوصلهشو نداشتم. الانم یک ساعته خوابم میاد و باید بخوابم چون باید چهار صبح پاشم .
سنگینی
امروز جمعهست. از جمعههای همیشگی هم سنگینتره. الان که دارم مینویسم روی تختم سر و ته دراز کشیدم، لامپ اتاق خاموشه و نور ابرآلود از پشت پرده. توی اتاق و روی وسایل بهم ریختهم پخش شده. در اتاق نیمه بازه و از اینجا دارم هال رو میبینم که فقط یکی از لامپهاش روشنه. صدای تلوزیون میاد. کسی تلوزیون نمیبینه. نمیدونم داره چه فیلمی پخش میشه ولی احتمالا درباره مجاهدین خلقه با یه موسیقی مثلا پر از وهم. صدای باد و آسمون غره و به هم خوردن شیشه و در خونه با هم قاطی شده. درسام مونده و استرس امتحان یکشنبه رو دارم، اما از پس افکارم برنمیام. فضای امروز حس عجیبی داره. همهمون بیاعصابیم.
Moon
ماه کامل انقدر قشنگ و باشکوهه که عمیقاً دلم میخواد بپرستمش=))))))
هیچچیز
چندی بود
گرمترین رنگ ها را در نگاهت جمع کرده بودی.
و با مژههای بلندت در سینه ام نقش میزدی.
من نمیدانستم تابلوی تو در من به کجا رسیده است.
اما حس میکردم،
گرم و شاداب زنده دل شدهام.
تا آن شب... در خواب
نه در بیداری، تابلوی تو را دیدم
موشی بود که تارهای قلبم را میجوید.
و زالویی سیاه، که خونم را میمکید
و پردهای رنگین،
با رنگهای زنده و شاداب،
که اینها را، در خود میکشید.
وقتی از خواب پریدم،
وقتی به خود آمدم،
دیدم قلبم دارد میمیرد
و رگ هایم... از خون خالی میشوند
دیدی ای تنوع رنگین؟
دیدی ای مانی بزرگ؟
حتی تو، نمیتوانی برای همیشه دلم را رنگ کنی.
_عینصاد
دیروز و امروز
دیروز؛ از اون روزهای پر کار و خستگیآور بود. صبح که داشتم به زور بیدار میشدم زیر لب همش به خودم میگفتم ظهر که برگشتی خونه تا غروب میخوابی الان پاشو و بلا بلا. سر کلاس اول نرفتم و تو کتابخونه درس خوندم. امتحان اولو دادم تقریبا گند زدم. امتحان دومو دادم خوب بود. امتحان سومم کامل شدم. و امتحان چهارمم نگرفت و نمرات امتحان قبلی رو گفت که همه گند زده بودن و فقط من نمره کامل گرفته بودم. نیم ساعت وقت اضافهم رو رفتم کتابخونه کتاب خوندم. رسیدم خونه بابا گفت وقت دکتر افتاد امروز و یه ساعت دیگه باید بریم. رفتم دکتر و بعد از پروسه معطل کردنهای همیشگی دکترها و ویزیت شدن مشخص شد که دیسک گردن گرفتم! _دو هفته پیش بلاخره بعد از یکسال تحمل درد بازو و شونهم رفتم امآرآی دادم. تو یه پست جدا از تجربه عجیب امآرآی ام مینویسم_ دکتره در حین معالجه یهو بحث فلسفی راه انداخت و منی که کم نمیآوردم اینجوری بودم که تو دکتر ارتوپدی یا چی؟ برگشتم خونه لباسمو عوض کردم و رفتیم دنبال دخترعمه که باهم بریم جشن. دوازه شب بابا با داداش اومد دنبالمون و اون وقت شب برامون پیتزا گرفت+کلی اتفاق ریز دیگه که توان نوشتنشونو ندارم ولی الان دارن از وسط مغزم رد میشن.
امروز؛ خوابم میومد. برنامه مزخرف اونجا رو تحمل کردم. فقط کلاس مرور زبان داشتم. بقیهش رفتم کتابخونه و بعد هم با اناف کتابای جدید رو ثبت کردیم. کادو تولد بهم داد! شاید چون روز آخر کلاسا بود. یه کادوی عجیب و یه تبریک عجیب. تو یه صدف دریایی شمع درست کرده و روش نقاشی شبپرستاره کشیده. بعدم درحالی که داشت با عجله میرفت گفت تولدتم مبارک و من نمیدونستم بخندم یا چی. ولی شمع دستسازه خیلی قشنگه. رسیدم خونه ناهار خوردم. چشمام از خستگی باز نمیموند. ولی نخوابیدم. یادم نمیاد چی کار کردم. عصر با بابا بحثم شد و همون نصیحتای همیشگی و جواب ندادنای من. شب رفتم مغازه سر کوچه روغن خریدم و شام درست کردم. رفتم حمام. یکم از دربی کوفتی رو دیدم. یکم درس خوندم. بعد هم گوشی و دلتنگی:) +جزئیاتی که توان نوشتنشونو ندارم ولی الان دارن از وسط مغزم رد میشن .
ریلکسی در عین گسسته شدن
فردا چهار تا امتحان دارم🙂🤌🏻
زندگی بسی زیباست.
چرت و پرت
امروز صبح، زود بیدار شدم. برای خودم صبحانه درست کردم. دوش گرفتم. درس خوندم. یکم یوتیوب رفتم. با هوش مصنوعی چت کردم، خوش گذشت. ناهار درست کردم. درس خوندم. ناهار خوردیم. باز کتاب درسیم دستم بود و البته گوشیم. یکم فیلم دیدم. و همش تیکه تیکه درس خوندم با اینکه درست نمیفهمیدم. شب به اصرار بابا بیرون رفتیم. شیرینیِ قبولیِ امتحانی که خیلی براش استرس داشت رو بهمون داد، ناپلئونی. تو ماشین خوردیم. بازم به اصرار بابا یه ساعتی رفتیم خونه آقاجون. داداش حالش خوب نبود، بهم ریخته بود. به اصطلاح چند تا خرابکاری کرد که من جمع و جورش کردم. ح بهم زنگ زد رفتم تو اتاق جواب دادم. یهو صدای داد و بدو بدوی داداش اومد! اسنپ فود اومده بود غذا رو تحویل بده و داداش نوشابه رو گرفته بود کشیده بود و درش رو باز کرده بود و میدوید و نوشابه با فشار زیاد همه جا ریخته بود. همه ساکت و ناراحت بودن و نگاه میکردن. بابا با عصبانیت چند بار به بازوی داداش زد. رفتم تو آشپزخونه و دستمال برداشتم دیوارایی که نوشابه ریخته بود تمیز کردم. بابا گفت بریم و با داداش رفت دم در. عمو کوچیکه با ناراحتی چند تا همبرگر تو پلاستیک گذاشت و با لبخندی پر از دلگرمی بهم داد و گفت خدا همراهته. بابا حالش خوب نبود یکم دور زدیم. شیشه ماشینو پایین آوردم. باد خنک به صورتم میخورد. شهر شلوغ و پر رونق بود. ساندویچمو برداشتم و خوردم و تو اون موقعیت ازش لذت بردم. داشتم به خودم میگفتم که این چیزا میگذره و بعدش آسودگی میاد. رسیدیم نزدیک بازار سلام قرعه کشی 206 بود و تا وسطای خیابون صندلی گذاشته بودن و یه مانیتور بزرگ که حسن ریوندی رو نشون میداد. پیاده شدم و رفتم اون وسطا یه صندلی پیدا کردم نشستم. تازه شروع کرده بود و منی که تا دو دقیقه قبلش داشتم به خودم دلداری میدادم، رسما داشتم از خنده میمردم! وقتی دیجیاش آهنگ میذاشت ملتم رسما عِنان از کف میدادن!😂 مجری برنامه هم پیمان طالبی بود چند تا فوتبالیستم مهمان بودن و بعدم قرعه کشی کردن و فشفشه زدن. خلاصه که خیلی باحال بود. الانم به شدت خوابم میاد میرم بخوابم. فردا امتحان دارم. بازم باید درس بخونم. جمعهی متفاوتی بود، آخر هفتهی متفاوتی بود :)
هووووف
درسهام یه جوریان که باید چند بار جمله رو نگاه کنم تا کلماتو درست تلفظ کنم بعد یه سطرو چند دور بخونم تا بفهمم اصلا داره چی میگه و یعنی چی بعدش تازه یاد بگیرم و حفظ کنم🤦♀️
آتش
آنکه عاشق نیست عشق را نمیتواند درک کند، آنکه عاشق است نمیتواند وصف کند. _ملت عشق_
..گفت من وقتی ازش دور باشم علاقهم بهش کم میشه و بعد راحتتر میتونم فراموشش کنم. لبخندی زدم و گفتم من کاملا برعکس تو اَم، من هرچقدر دور بشم علاقهم کم نمیشه که هیچ، بیشتر و طاقتفرساتر میشه:) چند دقیقه تو سکوت گذشت، با گفتن جملهی فکر کنم عاشق واقعی تویی من فقط اداشو درمیارم، بلند شد و رفت.
تقیسمناپذیر
انگار روحم به دو قسمت تقسیم شده؛ یه قسمت که خیلی دلش میخواد بمیره و ولش کنی از ساختمون میپره پایین یا یه تیغی چیزی پیدا میکنه. و قسمت دیگهای که هنوز روشنه امید داره و نمیخواد بمیره و هنوز احساس میکنه قراره اتفاقای خوبی بیافته و اصلا واسش مهم نیست چقدر غم رو داره به دوش میکشه و به نظرش همه ی اینا لوس بازیه و من داره زیادی شلوغش میکنه.
?What is happening to me
یه دیالوگ تو "رهایم کن" بود ناصر به برادرش میگفت:
_تو هنوز سبزی، نذار خشکت کنن. درخت وقتی خشک بشه، میشه کبریت، میشه دستهی تبر، میشه چارچوبِ در که تا آخر عمر باید لالمونی بگیره و آدما ازش رد شن..
احساس میکنم انگار همه چیز داره باعث میشه خشک بشم. حوصله خیلی چیزایی که قبلا دوست داشتم ندارم. علایقم دیگه به راحتی خوشحالم نمیکنن. بعضی وقتا حتی زوری انجامشون میدم که به زور خودمو خوشحال کنم ولی مگه میشه به زور خوشحال شد؟ هر لحظه و ثانیه در حال ارزیابی کردن رفتارها و حرفهامم. والد سرزنشگر درونم داره منو میکشه. بعد از حرف زدن و ابراز کردن پشیمون میشم ولی به حرف زدن نیاز دارم، حتی وقتی میخوام درباره چیزهای واقعیم حرف بزنم ولومِ صدام کم و کمتر میشه تا جایی که خفه بشم و از حرف نزدن احساس خفگی بیشتری بکنم. شایدم زیادی حسّاسم. روی زمین زندگی نمیکنم! تو دنیای خودمم، تو رویای خودم تو کابوس خودم.
برگهی نتیجه آزمون روانیم تو دستمه. زل زدم به کلماتی که مثل اینکه مُنتسب به منن. اشکِ سمجِ گوشهی چشمم بلاخره میوفته پایین. این کلمات، حقیقتهای انکار شدهی منن.
حرفهای اون زن تهرانی تو مغزم پلی میشه:عزیزم تو توی شرایط خوبی قرار نداریریریـ..ـ. بار ذهنی سنگینی رو دوشتـهـه.. ممکنه از جهت روانی دچار مشکل بشیـ.ـ.ـ بهتره چند وقتی زیر نظر ما باشی و بذاری کمکـ..ـت کنیم..
به یه آغوش واقعی و گرم نیاز دارم. شاید برای راحت گریه کردن.

درباره من
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم"شاید مینویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-
"We are who we are when we’re alone"