گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

شب آرزوها

شب آرزوها؟ نه مرسی من به درس و رنگ و موسیقی و کتاب پرداختم.

تمام شب تو ذهنم بود چیزی بگم ولی هیچ نظری راجبش نداشتم. قبلا اینجوری نبود. هر وقت صحبت از آرزو، دعا یا حتی گاها هدف میشه هیچ نظری ندارم. زیر پای ذهنم در جا خالی میشه و تو یه دالان طولانی و عمیق میوفته.

یک تکه کتاب

بدگویی از کسانی که دوستشان داریم مختصر جدایی بین ما می‌اندازد. به بت‌ها نباید دست زد؛ چون طلای تذهیب آن به دست می‌ماند.

مادام بواری|گوستاو فلوبر

گاهی وقت‌ها خواندن یا دیدن تجربه‌ای از یک فرد برایم کافی است تا رویه‌ام را تغییر دهم. و گاهی هیچ‌چیز و هیچ‌کس رویه‌ام را تغییر نمیدهد. مگر گذر زمان...

lessons

امروز مانند یک خرگوش عینکی از قبل از ظهر غالبا مشغول درس و نوشتن بودم. پشت میزی که زیر نورگیر پاسیو قرار دارد کتاب قطور مربوطه را جلویم باز کردم و کاغذ‌ها را با دست‌خط تند پر از کلمات برداشتی‌ام میکردم و سعی در فرو کردن آنها در حافظه‌ام داشتم. عصر که تنها شدم، شمع لاوندری که عطرش به آن شب میبَرَدم را روشن کردم و بطری کوچکی که از گل مینیاتوری خشک‌شده‌ای از جانب کسی محافظت میکند را هم به میز گوشه اضافه کردم و بعد از کمی غرق در خیال شدن، دوباره به خواندن و فهمیدن و نوشتن مشغول شدم تا غروب شد. شعله بخاری را از شمعک بیشتر کردم و خودم را مهمانِ یک ماگ آیس کافی و یک کروسان کردم. شب هم همین منوال درس خواندن را در اتاقم ادامه دادم. در زمان‌های نفس کشیدن آهنگی از چاوشی گوش دادم، 5صفحه مادام بواری خواندم، گوشی را بالا و پایین کردم، یک قسمت کوتاه از سریالم را دیدم و piano music tiles که چند سالی روی گوشی‌ام هست بازی کردم. بعد از سوختن مغزم از اتاق بیرون آمدم و سه تکه کوکوی مرغ را با مقدار زیادی نان بلعیدم. فردا باید مقدار زیادتری بخوانم. الان از آرام کردن گریه‌های برادرم می‌آیم اما هنوز هم کاملا آرام نشده(نمیشود) و صدایش می‌آید. نمیدانم این‌ها چیست که ثبت میکنم!

ما چراغ مرده‌ایم

عشق ما پرتو ندارد ما چراغ مرده‌ایم

گرم کن هنگامهٔ دیگر که ما افسرده‌ایم

گر همه مرهم شوی ما را نباشی سودمند

کز تو پر آزردگی داریم و بس آزرده‌ایم

لخت لخت است این جگر چون خود نباشد لخت لخت؟

که مگر دندان حسرت بر جگر افشرده‌ایم

در نمی‌گیرد به او نیرنگ سازی‌های ما

گر چه ز افسون آب از آتش برون آورده‌ایم

وحشی آن چشمت اگر خواند به خود نادیده کن

کان فریب است اینکه ما سد بار دیگر خورده‌ایم

_وحشی‌بافقی

لِه و درگیر

از صبح تا الان درگیرم. نیم ساعته رسیدم خونه. لِهم؛)

-زیر رقص نور و میان حرارت تن‌ها و جریان تندِ ریتم و آدرنالین.

ولی بازم میگم، امروز روزی نبود که بخوام درگیر این‌چیزها باشم.. چون امروز بارون بود، باید جور دیگه‌ای می‌گذشت:)

بدون توضیح

با میم مالکیت صدام میکنی و بعد میگی اوه من منظورم میم مالکیت نیست؟:)


خشک شدن لبخند. ژیپسوفیلیا. راپید. عینک. ظریف. دستپاچگی. شوک. سکوت و انزوا. لرزش دست. دقت‌نظر. نقاب. بی‌درک. تکرار. مزاحم. خلاء صوتی. سرما. کنایه. پشکل گوسفند. نظریه روانشناسی. لهجه رشتی. ته‌نشینی. پیامک.

امروز یکی از روز‌های سورپرایزهای عجیب و جدید بود. و منم با تغییراتِ یهو جدید شده سخت کنار میام! و به قولی آه...=) امروز هنوز تو ذهنم هضم نشده ولی وارد فردا شدیم. بازم یه فردایِ/امروزِ معاشرتی اما از نوع متفاوت و جذاب‌ترش؛)

درد وجودی

مغزم آنقدر درد می‌کند که در بستر خود بند نمی‌شوم. نه آنکه هزارباره میگرن آن را به این بی‌قراری کشانده باشد. که صدالبته میگرن پایدار است و اما چیزی ملال‌آورتر بر آن افزوده شده. این‌بار از قِبَل گردباد ترشحات و توهمات و تجسمات و کلمات است که چند مدتی‌ست در مرز جنون قرار گرفته‌ام و هیچ‌گونه یارای مقابله با آن را ندارم. در کالبدم گویی ماری پیچ می‌زند و زهرش را آرام آرام در درونم خالی می‌کند. پادزهرش نمی‌دانم چیست. خود را به آن سپرده‌ام. اکنون است که مخچه‌ام از پس سرم بیرون کشیده شود! گویا از مرز رد شده‌ام.

?blank is right

It is blank these days. Don't get me wrong, I'm not saying empty, I'm saying blank. :)

شر و ورهای موقت برای خالی کردن خود.

دهنتونو ببندین.

خواندن بیشتر..

چرا؟

نه بوی خاک نجاتم داد،

نه حتی شمارش ستاره‌ ها تسکینم.

چرا صدایم کردی؟

_حسین پناهی

امروز+عجیب اما واقعی

هیچ چیز به اندازه یه پیامک و فرستادن شماره1 در جوابش نمیتونست اون وقت صبح اونقدر بیدارم کنه و سردردم رو هم اشانتیونش. بعد دوباره زیاد سعی کردم بخوابم و تهش موفق شدم اما کاش نمیشدم. دو تا کابوس وحشتناک وحشتناک وحشتناک دیدم. وقتی بیدار شدم بدنم از ترس خشک شده بود. به زور از جام بلند شدم. انقدر که خدا خدا کردم بابا باشه تا بهش پناه ببرم. ولی نبود. دیگه بیدار شدم. لباسامو آماده کردم. هول‌هولکی شده بود و چند خط تبریک نوشتم و کنار تراولی گذاشتم تو پاکت گیفتی که برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. بابا اومد و منو رسوند سالن عقد. همون موقع ز شماره یک رسید و باهم رفتیم داخل و بعد هم عروس، که ز شماره دو بود و صبح‌زود شماره1 رو براش ارسال کرده بودم به منظور اینکه برای عقدش میرم، با دامادش رسیدن. صورتش خیلی تغییر کرده بود. قشنگ شده بود. بقیه ز ها نیومده بودن. وقتی داشتن عسل تو دهن هم میکردن یا وقتی که داشتن دستاشونو تو هم میکردن که با حلقه‌شون عکس بگیرن حالت تهوع داشتم و با ز شماره یک میخندیدم. هدیه‌م رو دادم، بغلم کرد، یه سری خاطره تو ذهنم تداعی شد..و اومدم بیرون. ناهار رفتم خونه آقاجون تا از آقاجون یکم خاطره و شعر و پند بشنوم حالم بهتر بشه. خوابم میومد. نخوابیدم. برگشتم خونه. قهوه درست کردم. لاک زدم. یکم درس خوندم. چند صفحه رمان خوندم. نقاشی کردم و کلی موسیقی شاد گوش دادم! بابا و داداش رفتن بیرون و بابا زنگ زد که شام چیزی نخور پیتزا میخرم روز مادره. راستی یادم نره به بابام روز مادرو تبریک بگم.(چند روز پیش اسم بابا رو تو گوشیم به مامان تغییر دادم😂). الان دوباره میخوام بخونم. فردا صبح هم میرم کتابخونه یکم با آرامش درس‌های تلنبار شده رو بخونم. که شبش قراره بریم مهمونی یا همون چِشمونی. سرم خیلی درد میکنه. اما الان حالم خوبه.

بدون عنوان

مثل همیشه کسی صدام رو نمیشنوه. احساس از دست رفتگی میکنم. من باید یه جا بلند جیغ بزنم، داد بزنم و تمام چشمه‌های چشم‌هام رو خشک کنم و چشمه خون رو از جناقم به راه بندازم. صدای ملچ ملوچ جن اتاقم رو به یاد میارم. اون وجود داره. شاید هم من رو تسخیر کرده. چون این‌روزها ناخودآگاه کارهایی میکنم که از من بعید شده. مثل سجده کردن. تو وجودم چیه که ظاهرا همه چیز باید خوب باشه ولی مثل مار به خودم میپیچم و حالم رو اینجور کرده؟ اینجور؟ چجور؟! انگار دارم مراحل تبدیل شدن رو میگذرونم... به خفگی گوشه تخت‌خواب فکر میکنم و به بُهت از همه چیز. بچه‌های غیرممکنِ من، من لالم لال.

عدم حس درس خوندن

تو بگو اندازه یه تار موی مورچه حس درس خوندن و آمادگی برای امتحانات رو داشته باشم؟! فقط همون اندازه دارم! در عوض اندازه پشمای نداشته فیل میدونم اگه امتحانا رو خوب ندم خودم حالم داغون میشه. بعد هم دیگه نمیتونم برم از برگرشاپ بیرون‌بری که یه خیابون با خونه فاصله داره و چند وقته پیداش کردم و غذاهاش خیلی خوشمزه‌ست، به عنوان جشن تشویقی برای خودم پاستا و برگر و اسموتی بخرم و تنها بخورم!

پ.ن: اگه استاد سئو میدونست من تو وبلاگم چی دارم مینویسم سرویسم میکرد با مزایای ترب و ریحونش😂

به زیر ذره‌بین عشق یکی نشست و دود شد

ذره‌بین

تویی که رو نقابتم دوباره صورتک زدی

چجوری بوسه میزنی به زخمی که نمک زدی؟

خرده بادَک‌های سهمگین

حالت انتظار و توقف برایش طاقت فرسا شده بود؛ گویی زمان با پاهای سربی پیش می‌خزید. آن هم درست وقتی که بادی سهمگین او را به سوی لبه پرتگاه تاریکی می‌راند. می‌دانست آنجا چه چیزی در انتظارش است. در واقع آن را می‌دید و به خود می‌لرزید. و سپس هر گاه یک قدم به عقب برمی‌گشت و در هبوط دیگری به جز پرتگاه سکون می‌کرد. و چرخه‌ی طلسم شده، همیشگی بود. اما غلیان وجودی‌اش نیز همیشگی. پایدار و ناپایدار...

اگر کسی برای ما بسیار ارزشمند باشد باید این را از او پنهان کنیم، چنان که گویی جنایتی را پنهان می‌کنیم. این واقعیت خوشایند نیست اما حقیقت دارد. حتی سگان هم طاقت مهربانی بسیار را ندارند، چه رسد به آدمیان. -شوپنهاور

*با اینکه خیلی از نظریاتش تو مخ عقایدم نمیره ولی باید بگم بعضی از حرفاش خیلی حقه. البته در این نظرش با توجه به اینکه هم میپسندم و هم نه، استثنا وارد میکنم چون گاهی وقت‌ها اگر کاملا پنهان کنیم باعث میشه برای همیشه از دستش بدیم و از دسترس و دیدرس‌مون خارج بشه. در نتیجه امر بین امرین!

کابوس تاهل

با اینکه دیر خوابیده بودم ساعت پنج، پنج و نیم -چشمام درست نمیدید- با حال بدی از خواب پریدم. جوری شبیه به بیرون پریدن از کابوس. اما هیچ چیزی از کابوس یادم نمیومد جز یه سری نورهای تاریک و تصاویر محو. تمام تنم درد میکرد. انگار یه نفر من رو با تمام وجود کتک زده بود. عضلات کمر و پشتم گرفته بود و احساس میکردم فیله کمرم له و بافت‌هاش از هم باز شده. خیلی تشنم بود و با اینکه گرمای خونه برخلاف خیلی از شب‌ها متناسب بود احساس گرمای شدیدی از درون داشتم. سخت و با ناله بلند شدم و رفتم آشپزخونه و از یخچال یه بطری کامل آب برداشتم و در حالی که از سرمای آب رو تو مری‌م حس میکردم همش رو سر کشیدم. بعد از آب زدن به دست‌هام رفتم دوباره نیم ساعت بخوابم تا یکم حالم بهتر بشه و بعد بیدار بشم. اما هر کاری میکردم خوابم نمیبرد. نمیفهمیدم چمه! یه خاطره محو تو ذهنم بود که نه میدیدمش و نه کنار میرفت... بلاخره خوابم برد و ساعت هفت بیدار شدم. خیلی خسته بودم. با عجله آماده شدم و بدون اینکه چیزی بخورم رفتم بیرون. هوا ترکیبی از ابری و آبی بود و اثرات بارون کوتاهی روی ماشین‌ها دیده میشد. به موقع رسیدم سر کلاس و تو ردیف دوم جای خالی پیدا کردم و ناچار همونجا نشستم. کلاس اول که یک ساعت و چهل و پنج دقیقه بود رو هر جوری بود تقریبا خوب بودم. تایم تفریح میخواستم برم تو حیاط یکم هوا بخورم حالم جا بیاد که متوجه شدم علت یک هفته نبودن ز و سفرش به شهرشون چی بوده و گفت که روند آزمایش‌هاش یه مشکلاتی داشته و رفته بوده اونها رو رو درست کنه چون برای متاهل شدنش ازین مشکلات آزمایشی وجود داشته و فلان که درست نفهمیدم چون دیگه گوش ندادم و از کلاس بیرون رفتم. حالم بد بود. اون هیچوقت آدم ازدواج و این داستانا نبود. اون اتفاقایی هم که بین اون و من افتاده بود و در اصل کارهای اون، قبول کردن این مسئله رو برام سخت‌تر میکرد! استاد کلاس بعدی میخواست بعد مدت زیادی یه امتحان برای آمادگی قبل از شروع امتحانات ترم بگیره و من کم خونده بودم و میخواستم تو تایم تفریح درس بخونم. یه خط میخوندم و مغزم سر جاش نبود. بعد از جمع و جور کردن خودم و خوروندن چند تا درس به حافظه‌ام بلند شدم و رفتم برای کلاس بعدی. وقتی وارد کلاس شدم دیدم همه دور اونیکی ز جمع شدن و اون داره میگه چهار تا جاری داره و بقیه دارن درمورد چیزی به نام مادرشوهر حرف میزنن! با اینکه قبلا بهم گفته بود به ازدواج فکر میکنه و اگه پسر خوبی باشه میخواد ازدواج کنه اما یه لحظه ریختم و از یکی از بچه‌های گوشه‌تر پرسیدم که چی شده؟! با خنده خاله‌زنکی‌طوری گفت نفهمیدی؟شب یلدا عقد کرده گفتم چی؟ داری شوخی میکنی؟! جدی شد گفت نه شوخی چیه به خدا بعد به همون حالت خنده برگشت و گفت نیگا حلقه‌ش چه قشنگه و به حلقه گنده ز مورد نظر اشاره کرد گفتم آها و دوباره از کلاس بیرون رفتم... در طول کلاس کامل نمیفهمیدم استاد چی میگه، سرم درد میکرد، بدنم کرخت و گرفته بود و چشمام از خستگی میسوخت. امتحان رو خوب دادم اما همش کلمه تاهل جلوی چشمم بود. فقط میخواستم از اون محیط سمی فرار کنم و برگردم خونه. هر چی میگشتم ان‌اف رو پیدا نمیکردم که یکم از اون فضا دورم کنه. نیومده بود. اس‌یا هم خودش حالش خوب نبود. گذروندم و خودم رو بعدظهر کشوندم. و چیزی که امروز خیلی بهتر از همیشه فهمیدم این بود که واقعا ازدواج و تاهل هیچوقت برای من مسئله جدی‌ای نبوده و نیست و اصلا نمیتونم جدی بهش نگاه کنم و واردش بشم. با اینکه تقریبا درک جامعی ازش دارم و حتی درباره‌ش به خیلی‌ها کمک کردم و یه جورایی مشاوره دادم اما همیشه به عنوان یه قضیه دور از من بهش نگاه کردم.. شاید یکی از دلایلش هم شرایط و نوع زندگی‌م باشه.

*هر چی که هست الان فقط دلم به دو نفر خوشه که فعلا ازدواج نمیکنن و من رو از وارد شدن این شوک بهم دور نگه میدارن😭😂

یلدا و آدماش

امشب(در واقع دیشب) ظاهراً خیلی خوب بود ولی واقعاً خیلی بد بود. احتمالا تو یک دقیقه اضافه، the one who left زنگ زد و جوابشو دادم. تو جمع سطحی فامیل خیلی اجتماعی و تو چشم بودم و تمام انرژی‌م ته کشیده. [بیا کمک کن میوه‌ها رو خرد کنیم، حافظ بخون، تفسیر کن، فال بگیر، فستیوال غذا و رقابت، سالادت چقدر خوبه، دستورشو بگو، چطوری تزئینش کردی؟ خیلی هنرمندی، اکسسوری‌هات چقدر قشنگن، بیا باهم حرف بزنیم، باید باهات درد و دل کنم، روت کراشم، نظارت کن سفره رو قشنگ بچینن، میخوای بچه رو بغل کنی؟(این از همه بدتر بود چون واقعا نمیخوام اینکارو انجام بدم ولی انجام دادم)، ببین این فیلم سیسمونی بچه‌مه، صدات خیلی قشنگه و خوب میخونی، ازم با سفره یلدا عکس میگیری؟ گوشیتو عوض کن، خط چشمت یکم صافه خوب نشده، من همیشه خلم تو چرا نیستی؟ من خیلی زحمت میکشم میفهمی؟ و...]

خواندن بیشتر..

حافظِ نهان شناس

دل از من بُرد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییَم در قصدِ جان بود

خیالش لطف‌هایِ بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم؟

که با ما نرگسِ او سر گران کرد

که را گویم که با این دردِ جان‌سوز؟

طبیبم قصدِ جانِ ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من

صُراحی گریه و بَربَط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقت، وقت است

که دردِ اشتیاقم قصدِ جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت؟

که یارِ ما چُنین گفت و چُنان کرد

عدو با جانِ حافظ آن نکردی

که تیرِ چشمِ آن ابروکمان کرد


فال: رو بر رَهَش نهادم و بر من گذر نکرد

صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیلِ سرشک ما ز دلش کین به در نَبُرد

در سنگِ خاره قطرهٔ باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوانِ دلاور نگاه‌دار

کز تیرِ آهِ گوشه‌نشینان حذر نکرد

ماهی و مرغْ دوش ز افغانِ من نَخُفت

وان شوخْ‌دیده بین که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که میرَمَش اندر قدم چو شمع

او خود گذر به ما چو نسیمِ سحر نکرد

جانا کدام سنگدلِ بی‌کفایت است

کاو پیشِ زخمِ تیغِ تو جان را سپر نکرد؟

کِلکِ زبان‌بریدهٔ حافظ در انجمن

با کس نگفت رازِ تو تا تَرکِ سر نکرد

خواندن بیشتر..
گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر