تمام امروز رو گریه کردم. بهتره بگم زار زدم. جوری که چشمهام هزار برابر پف کردن، قرمزی دماغم از بین نمیره و میسوزه و میگرنم شروع شده.
قاعدهکلی: تا وقتی که چیزی رو از دست ندی قدرش رو نمیدونی.
امروز بابا صبح داداشو نبرد و عصر که برگشتم با هم بردیمش. از وقتی برگشتم خونه و نشستم بغلش، تو ماشین نشستیم، تحویلش دادیم، دو ساعت بیمقصد تو خیابونا میچرخیدیم و شیشه ماشین پایین بود و آسمون ابری، خونه رسیدیم و دیگه داداش نبود، حمام رفتم و زیر دوش، خونه رو مرتب کردم و موقع انجام کارها، دراز کشیدم و داداش نیومد اذیتم کنه، وقتی رفتم بعد چند ساعت چیزی نخوردن یه چیزی بخورم و با دیدن غذا یاد شکمو بودن داداش افتادم، تنها شدم و هیچکس نبود که صدای ضجههامو بشنوه، بارونِ ریز ریز تبدیل به بارون تند شد و رفتم زیرش وایسادم،، تو همهی این لحظههای امروز داشتم گریه میکردم... تازه دارم میفهمم که چقدر داداشو دوست دارم.. انگار تا امروز حتی بعد از پشت سر گذاشتن موقعیتهای خیلی سختتر، نمیدونستم خفه شدن از بغض و دلتنگی چیه و امروز با تمام وجودم دارم میفهمم! مدام آرزو میکنم بیاد و هر چقدر دلش میخواد اذیتم کنه به وسایلام ور بره و خرابشون کنه، همش سر و صدا کنه و هر خرابکاری دیگهای بکنه اما فقط اونجا نباشه و پیشم باشه. دقیقا برعکس آرزویی که چند هفته قبل میکردم!.. فردا برای قبل ظهر بلیط داریم. فقط یکی از کلاسهام رو میرم و بعد برمیگردم خونه، لباسامو عوض میکنم و بعد میریم تا چهار روز بعد.. که اندازه چهل سال قراره برام طولانی باشه و احتمالا اشکم دم مشکم باشه. همیشه تو پابلیک و یا حتی جلوی بابا سعی میکنم اشکم رو کنترل کنم ولی این دفعه واقعا خیلی فرق داره و اصلا نمیتونم حتی تلاش کنم. نمیشه و همینطور زار میزنم و همه چیز میاد جلوی چشمم.:) جمعه برمیگردیم و از اونجا برش میداریم. همیشه میگم کاش جمعه نرسه چون از جمعه بدم میاد ولی اینبار کاش زودتر جمعه برسه.. آخرین دونه از خوشبوترین عودم رو با فندک جدیدم آتش میزنم و میذارمش تو جاعودی. آخریش رو گذاشته بودم برای یه روز خاص ولی امشب آتیشش زدم و عطر دودآلودش فضای اتاق رو پر کرده. نگاهم به ساکی که با عذاب بستمش میوفته و دوباره بغضم میگیره...(:
پینوشت: اگه میشه برای برادرم خیلی دعا کنین.
