گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

ضجه‌های محال

تمام امروز رو گریه کردم. بهتره بگم زار زدم. جوری که چشم‌هام هزار‌ برابر پف کردن، قرمزی دماغم از بین نمیره و می‌سوزه و میگرنم شروع شده.

قاعده‌کلی: تا وقتی که چیزی رو از دست ندی قدرش رو نمی‌دونی.

امروز بابا صبح داداشو نبرد و عصر که برگشتم با هم بردیمش. از وقتی برگشتم خونه و نشستم بغلش، تو ماشین نشستیم، تحویلش دادیم، دو ساعت بی‌مقصد تو خیابونا می‌چرخیدیم و شیشه ماشین پایین بود و آسمون ابری، خونه رسیدیم و دیگه داداش نبود، حمام رفتم و زیر دوش، خونه رو مرتب کردم و موقع انجام کارها، دراز کشیدم و داداش نیومد اذیتم کنه، وقتی رفتم بعد چند ساعت چیزی نخوردن یه چیزی بخورم و با دیدن غذا یاد شکمو بودن داداش افتادم، تنها شدم و هیچکس نبود که صدای ضجه‌هامو بشنوه، بارونِ ریز ریز تبدیل به بارون تند شد و رفتم زیرش وایسادم،، تو همه‌ی این لحظه‌های امروز داشتم گریه می‌کردم... تازه دارم می‌فهمم که چقدر داداشو دوست دارم.. انگار تا امروز حتی بعد از پشت سر گذاشتن موقعیت‌های خیلی سخت‌‌تر، نمیدونستم خفه شدن از بغض و دلتنگی چیه و امروز با تمام وجودم دارم می‌فهمم! مدام آرزو می‌کنم بیاد و هر چقدر دلش می‌خواد اذیتم کنه به وسایلام ور بره و خرابشون کنه، همش سر و صدا کنه و هر خراب‌کاری دیگه‌ای بکنه اما فقط اونجا نباشه و پیشم باشه. دقیقا برعکس آرزویی که چند هفته قبل می‌کردم!.. فردا برای قبل ظهر بلیط داریم. فقط یکی از کلاس‌هام رو میرم و بعد برمی‌گردم خونه، لباسامو عوض می‌کنم و بعد می‌ریم تا چهار روز بعد.. که اندازه چهل سال قراره برام طولانی باشه و احتمالا اشکم دم مشکم باشه. همیشه تو پابلیک و یا حتی جلوی بابا سعی می‌کنم اشکم رو کنترل کنم ولی این دفعه واقعا خیلی فرق داره و اصلا نمی‌تونم حتی تلاش کنم. نمی‌شه و همینطور زار می‌زنم و همه چیز میاد جلوی چشمم.:) جمعه برمی‌گردیم و از اونجا برش می‌داریم. همیشه میگم کاش جمعه نرسه چون از جمعه بدم میاد ولی این‌بار کاش زودتر جمعه برسه.. آخرین دونه از خوشبوترین عودم رو با فندک جدیدم آتش می‌زنم و می‌ذارمش تو جاعودی. آخریش رو گذاشته بودم برای یه روز خاص ولی امشب آتیشش زدم و عطر دود‌آلودش فضای اتاق رو پر کرده. نگاهم به ساکی که با عذاب بستمش میوفته و دوباره بغضم می‌گیره...(:

پی‌نوشت: اگه میشه برای برادرم خیلی دعا کنین.

دردُذهن!


قاعده کلی: _گاهی یک سری چیز‌هایی وجود دارن که کنار اومدن باهاشون اونقدر سخته که شاید یه تیکه‌ی بزرگ از ذهنت، قلبت و یا وجودت رو برای مدت طولانی‌ای سخت درگیر کنه. از یه جایی به بعد تو رو مجبور می‌کنه که به لبخند زدن، خندیدن، ارتباطات اجتماعی، عادی جلوه کردن و زندگی کردن ادامه بدی و از درون، وقتی حتی برای یک‌لحظه مجال پیدا کرد، شروع به خوردن روحت می‌کنه و تو فقط میگی چیزی نیست یکم دلم بهم می‌پیچه و بعد به تظاهر ادامه میدی._


پس‌فردا یه سفر متاسفانه مهم و از پیش تعیین شده داریم که از یک‌ماه قبل بلیط‌هاش گرفته شده و براش برنامه‌ریزی شده. پس یک‌ماهه یک تیکه از وجودم داره بهم می‌پیچه و با گذشت روز‌ها بزرگ‌تر میشه. برادرم رو به خاطر دلایلی که مشخصه نمی‌تونیم ببریم و مجبور شدیم توی این مدت چهار سفر، روز بذاریمش یه مرکز نگهداری خصوصی... دارم جون می‌کنم و می‌نویسم اما ظاهرا راحت روی مبل نشستم. جدیدا خودمم گول می‌زنم و خودمم گول خودمو می‌خورم... برای اینکه عادت کنه و همه‌چیز یهویی نباشه یک روز قبل از سفر می‌بریمش اونجا که یکبار هم بهش سر بزنیم و بدونه که ما تنهاش نمی‌ذاریم؛ یعنی فردا. یعنی فردا. فردا. کاش فردا هیچوقت نیاد و پس‌فردا هم.. به عقربه ساعت نگاه می‌کنم. خواهش می‌کنم آروم‌تر بچرخ. اصلا نچرخ. تابستون دو سال پیش تو ذهنم تداعی میشه...موج کرونا دلتا تازه اومده بود و اکثرا درگیر کرونا و قرنطینه بودن اما من و برادرم وارد بیمارستان کودکان تهران، بخش روانی شدیم و برادرم پونزده روز اونجا بستری و تحت نظارت دکترش بود تا داروهای مناسب با جزئیات رفتارهاش تجویز بشه.. من ده روز بود تو اون شرایط عذاب‌آور کنار انواع بیمارهای روانی و مادراشون، پرستارای سفیدپوش و روانی‌تر و شرایط واقعا وحشتناک، تنها پیشش بودم و باهم فقط شب رو روز می‌کردیم و روز رو شب و من فقط دو یا سه ساعت می‌خوابیدم. دیگه واقعا مچاله شده بودم و قرار شد مربی برادرم بیاد تهران دو روز پیشش بمونه تا من برم یکم استراحت کنم. یادمه چقدر حالم بد بود. هم از جهت روحی و جسمی خیلی داغون شده بودم و هم عذاب وجدان داشتم که دارم برادرمو اونجا تنها می‌ذارم. اونقدر که وقتی داشتم با مربی برادرم خداحافظی می‌کردم چند بار اشکم در اومد و بعد بغلش کردم! با اون وجود که توان نداشتم اما نمی‌تونستم برادرمو دو روز تو اون بخش روانی پیش آدمای غریبه تنها بذارم و بعد برگردم. اونجا هم یه تیکه بزرگ از وجودم داشت خورده می‌شد... فردا میرم کلاس و بابا دو ساعت بعد برادرو می‌بره اونجا در حالی که من کنارش نیستم و سر کلاس ک‌صشر نشستم و تو تایم تفریح نمی‌دونم چی کار می‌کنم که عادی به نظر بیاد اما هر چی که هست، اونجایی که باید، نیستم. *البته باید بگم که متوجه شدم مثل اینکه خیلی هم عادی به نظر نمیام و به خاطر همین بیشتر سعی می‌کنم که اینطور بنمایم و یکم موفق شدم* و شاید هم اون ساعت سر کلاس تئاتر باشم معلوم نیست ولی امیدوارم اینطور باشه که اگه باشه از دردش کم میشه! خیلی دارم تمرین می‌کنم که با این قضیه راحت‌تر کنار بیام و همینطور کاری کنم که برای برادرم راحت‌تر باشه. از وقتی که مادرش رفت و ضربه بزرگی بهش خورد همش و به هر نحوی بهش گفتیم که ما کنارتیم و از پیشت نمی‌ریم تا بعد چند سال یکم بهتر شده و الان اگه اون تو دلش اینطور فکر کنه که پس چرا اینا هم تنهام گذاشتن؟ و بعد دچار یه بهم‌ریختگی بزرگ‌تری تو بیماری‌ش بشه واقعا نمیدونم باید چی کارش کنیم و چطور درستش کنیم. کاش می‌شد این سفرو نمی‌رفتم ولی از هر جهت که نگاه می‌کنم امکان نداره.

خواندن بیشتر..

مدام؟

آنقدر مدام خوابت را دیده‌ام

آنقدر راه رفته‌ام

آنقدر با خود سخن گفته‌ام

آنقدر نوشته‌ام

آنقدر عشق ورزیده‌ام به سایه‌ات

که دیگر از تو هیچ‌ چیز برایم نمانده است، جز خیال خوش‌ات:)

و فقط این برایم مانده

که سایه‌ای باشم میان سایه‌ها

که صدبار سایه‌تر باشم از سایه

سایه‌ای ابری، که می‌آید

و باز می‌آید

به زندگی نیمه آفتابی‌ و نیمه ابری‌ات.!

رعد و من

چند روزه هوا طوفانیه. از عصر هوا گرفته بود و آسمون رعد و برق میزد. شب چند بار مقطعی بارون گرفت. صدای برخورد قطره‌های درشت بارون با سقف شیشه‌ایِ پاسیو که کنار اتاق منه رو از روی تختم در حالی که پتو رو روی خودم کشیدم میشنوم. بیشتر امروز توی خونه تنها بودم. فضا سرد و غم‌آلوده و بده که این سردی رو دوست دارم..با اینکه باعث شد مایل به شب دچار فوران بشم! تو دفتر نوشتمش. شاید اینجا هم بنویسم بعداً. الان فقط چشمام میسوزن، باید بخوابم.

*بوی نم بارون و ته‌مانده رایحه عود بلک چلنج

در تکمیل پست قبلی باید بنویسم که:

امشب نسبت به همیشه خیلی زود خوابیدم، یا بهتره بگم نفهمیدم چی شد و خوابم برد(که اونم به خاطر میگرنمه). حدودای دوازده خوابم برد فکر میکنم. نیم ساعت پیش کاملا یهویی بیدار شدم. رفتم آشپزخونه و با نور زیادی از طرف پنجره حیاط مواجه شدم، رفتم تو حیاط و دیدم ماه‌ـه =) یه دایره مهتاب، وسط آسمون سیاه:) اون لحظه وسط حیاط میخکوب زیبایی ماه شده بودم! انگار که درخشان‌ترین و زیباترین چیزی که میتونستم رو اونم تو این ساعت دیده باشم.

*زیاد میشنوم که میگن حدودای این ساعت انرژی زیادی از طرف آسمون ساطع میشه به خاطر همین تنظیم کنید و این ساعت بیدار بشید، ذهنتون باز میشه و اینا.. ولی الان انگار واقعا دارم حسش میکنم!

ماه امشب کامل است؟

در نیمه‌های بعضی از شب‌ها

وقتی همه خوابند

برمی‌خیزم و با حال عجیبی

در حیاطِ خانه می‌نشینم،

گاهی به دیوار تکیه می‌زنم و

گاهی پاهایم را از پله آویزان می‌کنم و

در بی‌ابری یا انبوه ابرهای آسمان

به ماه خیره می‌شوم؛

انگار که ماه مسحورم می‌کند

و جیرجیرک‌ها آرام‌تر آواز می‌خوانند.

معمولا بعد از نجوا با ماه

حس خوبی در وجودم می‌غلتد،

از این توهم که شاید تو هم در همین لحظه

در یک جای این دنیا

به ماه خیره شده باشی؛

آیا تو هم در آن لحظه می‌اندیشی

که من هم در یک جای این دنیا

به ماه خیره شده باشم؟

چند روزی‌ست عصرها که تنها هستم،

وقتی از هرم هوا کاسته شده و نسیم ملایمی می‌وزد

زیراندازی در حیاط می‌اندازم و

شیرقهوه‌ام را کنار کتاب و دفتر و خودکارم می‌گذارم،

به آسمان خیره می‌شوم،

غرق افکار می‌شوم

به تو فکر می‌کنم و به همه چیز

و بعد خود را ملزم به درس خواندن می‌کنم و

از خلوت آسمان و ابر و نسیم

لذت می‌برم.

حماسۀ اشک و خشم و خنده

این روزا انقدر احساس تنهایی میکنم که به هر چیزی/کسی که احساسم ذره‌ای بهش کشش داره ناخودآگاه چنگ میزنم و به هر حس کوچیکی اهمیت میدم، اونقدر که یه وقتایی وسط راه وایمیسم و برمیگردم به خودم میگم چرا اینجوری میکنی؟ یهو اینهمه احساس و منطق متفاوت و متناقض از کجا اومده؟ چرا داری خفه میشی؟ همش دارم با خودم حرف میزنم و نمیفهمم و یهو به خودم میام میبینم یک ساعته یه خلوت پیدا کردم و دارم با خودم حرف میزنم و از همه چیز میگم. چند روزه به این فکر افتادم که دیگه راه‌حل‌های روانشناسی و تراپی به دردم نمیخوره و باید برم پیش روانپزشک و دارو مصرف کنم. فقط دو ساله، اما به اندازه یه کوه خشم‌های جدیدِ انبار شده دارم که فوران کردن و من انگار که دیگه توانایی‌ای برای جلوگیری از این حجم از خشم و احساس رو ندارم. پارسال که تست کتل دادم بهم گفت ثبات هیجانی ندارم، اون‌موقع خیلی مطمئن نبودم اما الان کاملا مطمئنم که ثبات هیجانی‌م رو از دست دادم و هر روز با سوال "چه گوهی بخورم مواجهم؟" البته تفسیر کتل‌ام خیلی چیزهای دیگه هم گفت که به خاطر فشاری که بعد از اون جلسه و شنیدن تفسیر بهم وارد شد برگه‌شو یه جایی گم و گور کردم و به هیچکس نشون ندادم. احتمالا یه جایی بین انبوه برگه‌های پر از کلمه و جمله‌ایه که شرح حال مورسیِ لحظه‌هامه. ولی راستش امروز عصر وقتی وسط حیاط دراز کشیده بودم و کتاب درسیِ قطورم کنارم باز مونده بود و فکرم پرواز کرده بود، به این فکر کردم که احتمالا همه‌ی تفسیر و همه‌ی اون تشخیص‌های اون مشاور مزخرف درسته:).. اون موقع به خودم میگفتم یعنی دکتر_روانشناس و حامی همیشگی‌م که رابطه‌مون یکم متفاوت‌تر از بقیه مراجع‌هاشه_ بهم نگفته یا همچین چیزایی توی من ندیده؟یا من تغییر کردم؟ و به خودم تلقین میکردم آره معلومه که من مریض نیستم و این یارو اصلا مشاور نیست.. اما امروز با اینکه بازم میگم اون مشاور واقعا مزخرف بود _و حتی باید بیاد یه دوره پیش خودم بگذرونه_ حس کردم که حداقل تفسیر و تشخیصش درست بوده:). باید یه فکری به حال خودم بکنم. وضعیت خونه و رابطه‌م با بابا و داداشمم و در کل آدم‌ها هم که افتضاح شده! حتی باورم نمیشه حاضرم مامانم برای دیدنم بیاد اما این وضعیت یه تکونی بخوره و یه اتفاق جدید بیوفته حتی اگه کثافت رو کثافت باشه، فقط باشه! فکر کنم تنها رابطه‌هایی که هنوز سالم مونده و دوستشون دارم با دارسی و ان‌اف باشه. رابطه‌م با دارسی که کاملا معلومه چرا هنوز سالم مونده و دوستش دارم:) و دومی هم احتمالا به خاطر فاصله و درک‌ـه و یه حس پیچیده که هردومون نسبت به هم داریم.و این حقیقت درباره هر دو وجود داره که: و آن هایی که به همدیگر احتیاج دارند، با وسواس عجیبی از هم دور ایستاده اند. *اینو ان‌اف برام چند روز پیش فرستاد و امروز هم لا به لای حرف‌هاش دوباره بهش اشاره کرد!

مار از پونه بدش میاد

آدم‌هایی تو زندگی وجود دارن که کارشون اینه وقتایی که برای حال خوبت تلاش میکنی، ذره ذره انرژی برای خودت جمع میکنی و می‌بینن حالت خیلی خوب شده، با تمام استعدادی که دارن سعی میکنن گند بزنن به حالت و بر گردوننت به کثافتی بدتر از قبل! و این توی زندگی من یه چیز اثبات شده‌ست که همیشه وجود داره و من؟ همیشه در حال فرار از رفتار این آدم‌هام و خب همیشه میگن از هر چی بدت میاد سرت میاد. :)

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر