گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

مجبور به ادامه دادن

یه انیمیشنی بود که اسمشو نمی‌خوام بگم ولی یه دیالوگ داره که میگه: "التیام پیدا کردن خیلی عجیبه، بعضی روزها حالت خوبه و تو هم داری خوب پیش میری و بعضی روزها هنوز درد داری و انگار زخمت تازه‌ست. این فرایند هیچ بازه زمانی قطعی نداره، تو فقط باید ادامه بدی." و این خلاصه زندگی من و شاید همه ما آدم‌هاست و خیلی عجیبه.

من از وقتی یادم میاد همیشه دارم به خودم یادآوری می‌کنم که فقط سریع ادامه بده تا بگذره و هیچ‌وقت این بازه زمانی به طور کامل تموم نمیشه. فقط بینشون یه دم و بازدم احساس می‌کنم. و هر روز که بزرگ‌تر شدن رو حس می‌کنم، می‌فهمم که خصلت بزرگسالی اینه که تو کم میاری، بی‌چاره میشی، مچاله میشی، اشک می‌ریزی، تو سر خودت می‌زنی و تهش مجبوری بلند شی و خودتو جزع فزع‌هات رو جمع کنی و به ادامه کارهات برسی. صورتت رو بشوری، موهاتو شونه کنی، لباس مرتب کنی، ضد آفتاب و عطر بزنی، کتاب و دفتر و لوازم کارت رو برداری و بریزی تو کیفت و بری بیرون یا به هر نحوی به اموراتت برسی، چون هیچ‌کس قرار نیست به جای تو کارهات رو انجام بده و این تویی که زیر بار مسئولیت‌هایی و برای ادامه زندگی دیر یا زود باید بهشون رسیدگی کنی. حقیقت غیرقابل انکاریه ولی همه ما انسان‌ها هستیم چون مجبوریم و مجبوریم زندگی کنیم چون هستیم.

*حالا دوره امتحانا هم که داره شروع میشه و این ذکر منه: بخون تا تموم بشه، به بعدش فکر کن دختر!

پلان به پلان

این روزا خیلی زیاد با صحنه‌هایی در مقابلم رو به رو میشم که هیچ‌وقت باور نمی‌کردم با چشم‌هام ببینمشون و از نزدیک لمسشون کنم. روحم یه جور عجیب و متفاوتی خراش برداشته.

بعضی حرف‌ها انقدر عظیم هستن که تو هیچ‌جوره نمی‌تونی توانت رو جمع کنی و حرف به حرفِ اون‌ها رو از محوطه وسیع و ساکتِ وجودت که پر از حرف‌های معلقه و وسط دنیای پر التهابت ساخته شده، پیدا کنی و بیرون بکشیشون.

دست چپ و رگ‌های هر دو دست‌هام و نوار دور سرم و گردنم درد می‌کنن. پشت میز کتابخونه جدیدِ آبی_کرم_طوسی با نورهای ملایم آفتاب، نشسته بودم و کتابی که فردا امتحانش رو دارم جلوم باز بود؛ سعی داشتم ذهن پراکنده‌م رو جمع کنم و متمرکز بشم، که جلوی چشمام صفحه محو سیاهی باز شد، دقت که کردم صحنه‌ی کبودِ دیشب بود. تدوینگر و کارگردان تلوزیونی‌ش تصاویر و پلان‌ها رو خیلی حرفه‌ای و با زاویه‌های دقیق کنار هم گذاشته بود. چند لحظه بعد صحنه‌ی قهوه‌ایِ دو ماه پیش با صحنه‌‌ی کبودِ دیشب ادغام شد، بعد صفحه عوض شد و پلان به پلانِ لحظات بهت‌آور این چند ماه اخیر که روی روحم تاثیر شدیدی گذاشته بود، بارها و بارها با چندین بار تکرار برام پخش شد. ساکت و خیره نشسته بودم ولی مغز و چشمم از این‌همه تکرار در حال انفجار بود. انگار یک نفر نشسته بود و فیلم رو مدام با سرعت ری‌پلی می‌کرد. صفحه بعد زمان طولانی‌ای بسته شد. تندباد خوابید، گرگ‌ها رفتن و شکستگی‌ها روی زمین ریخت. احساس مسخ‌شدگی داشتم! چشم‌هام می‌سوخت. اشک‌هام پشت حدقه مونده بودن و داد و هوار می‌کردن. و در اون لحظه "من" در حال خودزنی و گریه و فریاد از حال رفته بود و من از دور نگاهش می‌کردم و افسوس می‌خوردم که هیچوقت به خودم اجازه نمیدم جلوی آدم‌ها این کارها ازم سر بزنه.

الان روی تختم و آرزو می‌کنم خوابم ببره چون اگر نه ذهنم من رو با فکرهاش به جنون می‌کشونه.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر