گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

دلتنگم و با هیچ‌کسم . .

بیشتر از یکسال میشه که ندیدمش. یه چیزی بیشتر از دلتنگی ته دلمو چنگ میزنه. یه چیزی که گاهی از دل و ذهنم میگذره و به ته گلوم میرسه... یک دنیا حرف نگفته برای گفتن بهش دارم که وقتی بهشون فکر میکنم یادم نمیاد چی ان و برای پیدا کردنشون باید چی کار کنم! فقط خودم میدونم که چقدر با من زندگی کرده و همه لحظات و حس‌هام رو تو تنهایی‌م براش تعریف کردم و چه سیم طولانی و محکمی بین من و خودش وصله اونقدر که حتی بعضی وقتا باور نمیکنم...

حالم بده. حوصله آدما رو ندارم ولی مهربون و احمقانه رفتار میکنم. فردا شب یلدا خونه آقاجونه و مسئولیت من سالاد ماکارونی درست کردنه که درست کردم ولی دلم نمیخواد برم. دلم میخواد رو تختم ولو شم و آهنگ گوش بدم و فکر کنم. در زلف تو آویزم گوش میکنم. از جلوی هر کافه و رستوران و پارک و جای قشنگی رد میشم نگاه میکنم و خودم و اونو توش میبینم. دارم بی‌ربط حرف میزنم. از تاثیرات دلتنگی‌ـه:)

بی‌صدا، گذر زمان؟

روی پیشونی‌‌م یه چین ثابت داره موندگار میشه. احساس میکنم پوست دستام مثل قبل نیست. جای چند تا جوش روی چونه‌م پایدار و ناپایدارن. ابروهام یه مدت شوره گرفته بودن. به خاطر عینک(؟) چشمام جمع‌تر شده و دور چشم‌هام تیره‌تر. جدیدا به هر قسمتی از صورتم نگاه می‌کنم اونقدرا قشنگ نیست. ولی نمیدونم چرا از مجموعه چهره‌ام بدم نمیاد! یعنی هم خوشم میاد و هم خوشم نمیاد. هم زیبام و هم نیستم. مثل همه آدم‌ها.. احتمالا مهم اینه که ذهن و درونم مثل اکثر آدم‌ها نیست.

ته دلم یه نفر میگه یعنی هنوزم قشنگم؟ یعنی چشمام هنوزم قشنگن؟ بهش میگم نمیدونم ولی اینو میدونم که چشمات هنوزم حرف میزنن؛ خیلی بیشتر از قبل. خیلی پرحرف‌تر و کنجکاوتر و خمارتر. خیلی عمیق‌تر و با مَکِش قوی‌تر!

*مهم نیست. قطعا ده سال و بیست سال دیگه به این نوشته میخندم.

بدون عنوان

رفتیم تئاتر. من اس‌یا و ان‌اف رو بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دعوت کرده بودم ولی خودم دیرتر رسیدم و مجبور شدم زودتر بیرون بیام...برای تکمیل نمایشنامه‌ای که داریم مینویسیم نیاز بود که یه همچین تئاتری ببینیم. خیلی قشنگ و گیرا بود.

امروز خیلی سخت بود. به اصرار رفتم خونه یکی از همکلاسی‌هام که فامیل دورم هم هست. بهم پیام داد که کجایی؟ زمان زیادی منتظر اومدن فامیل واسطمون بودم تا باهم بریم. چند بار بهش زنگ زدم. و بعد هم محتوایی که داخل خونه‌شون گذروندم خیلی اذیتم کرد. به خاطر تعارف ساعتش طولانی شد و همه‌چیز بهم گره خورد و یک ربع دیر رسیدم. ان‌اف بهم زنگ زد. من بهش زنگ زدم. همش مجبور بودم. رسیدم و دوست اس‌یا هم بود و دستشو دراز کرد و مجبور شدم باهاش دست بدم. اس‌یا باز با من شوخی‌ش گرفته بود. ان‌اف گفت اس‌یا بهش گفته زودتر بیا و اون این اشتباه رو کرده و حالا اون تمام مدت منتظر بوده من برم و در واقع از اس‌یا و خواهرش و دوستش نجات پیدا کنه. آخرش هم خواهرش رو ندیدم. ان‌اف گفت خواهر منم اومده گفتم مگه خواهر داشتی؟ خندید یادم اومد گفتم خواهر انسانی‌ت اومده. نورپردازی سالن و رنگ‌هاش رو خیلی دوست داشتم. وسطای تئاتر بابا انقدر پیام و زنگ نثار گوشی‌ای که سایلنت بود کرد درست نفهمیدم چی شد. الان نگاهم افتاد به انگشتای دستام و انگار انقدر سر تئاتر بهشون ور رفتم که دور ناخنام خون اومده. موسیقی‌ش هم خیلی مناسب بود. انرژی ذهنی ملت چقدر بالا بود. سرم خیلی درد میکرد/میکنه. آخرش هم مجبور شدم زودتر بیرون بیام. به ان‌اف پیام دادم که شرمنده خودم دعوتت کردم ولی اینجور شد و فلان. الان نوتیف جوابش اومد. رایحه. بدترش اینکه که نه من به برنامه‌م رسیدم و نه بابام. همه اینا برای چی؟ چون ما پرستار برادرمیم. باید برنامه‌هامون رو با پرستاری جمع کنیم... مثل اینکه الان انرژی ذهنیم خیلی قوی شد.

سبک

خیلی سبُکم ولی چشمام میسوزه. فردا میریم تئاتر. نمیدونم چمونه. سیاه می‌پوشم. بازم پایدار نیست.

دیوار پشت ظواهر

_ ز یهو وسط خوندن روزنامه‌مون سرش رو از روی روزنامه بلند کرد رو بهم گفت ان‌اف بهت چی میگه؟ متعجب گفتم چی؟ گفت چی صدات میکنه؟ گفتم چی شده چرا میپرسی؟ چند ثانیه چشمام رو چشماش موند و تا اومدم جواب سوالشو بدم حدس‌هاش رو گفت! فلان؟ فلون؟ فلونی؟ فلانی؟ گفتم معمولا فلون و فلونی. چی شده؟ گفت هیچی و دوباره سرش رو تو روزنامه‌ای که میدونم هیچی از مفهوم اصلی جملاتش نمیفهمه کرد. بعد چند دقیقه وقتی داشتم صحبت‌های چند نفر دیگه رو گوش میدادم و بهشون نگاه میکردم ولی به خودم فکر میکردم، دوباره نگاهم کرد و گفت چرا اون اینجوری صدات میکنه؟ -یاد چند وقت پیش افتاده بودم که وسط شوخی منو فلون صدا زد و من با حالت شوخی جدی بهش گفتم که نمیتونه اینجوری صدام کنه- گفتم نمیدونم همینجوری! سرشو تکون داد و گفت آها و دوباره خودشو مشغول روزنامه نشون داد.

+ نمیدونی چرا فلون صدات میکنم؟! چطور نمیدونی؟

_ چرا چرا میدونم

+ فلون برای صمیمیت بیشتره..ولی فلانی مال وقتای مهم‌تره.. باید یه فرقی باهم داشته باشن.. فلونی هم برای وقتاییه که.. اون رایحه هم برای...

_ اذیت و شوخیه(خنده)

+ معلومه که نه(تعجب و لبخند و جدیت) اونم یه معنای خاصی داره

_ میدونم:) فقط دارم شوخی میکنم:)

_ آره خلاصه این وضعیت اینجوریه. من دیگه واقعا نمیتونم(خنده)

+ فلون من واقعا دیگه احساس میکنم وسط یه مثلث عشقی گیر کردیم(خنده و جدی)

_ مثلث؟ این یه مربعه. یا حتی ده ضلعی.

+ چی؟ مگه کس دیگه‌ای هم هست؟

_ به هر حال کی میدونه (خنده زیاد هر دو)

خواندن بیشتر..

?Red

بعد از یک هفته‌ی سخت، پر از امتحان، بوی گوه، زخم‌های روی دستم، نیمه‌شب‌ها، تحمل اجتماع، حالت تهوع و احساس‌هام؛ وقتی از کلاس بیرون اومدم و نفس کشیدم و از پاتوق جدیدم یه شات قهوه گرفتم و برگشتم خونه، یه سناریوی قتل فجیع به انگیزه انتقام به خاطر شنیدن یک جمله احساسی تو نوت گوشی‌م نوشتم و چند تا کار دیگه انجام دادم روی کاناپه نشستم؛ قسمت دوم مینی سریالی مربوط به یکی از عجیب‌ترین و هولناک‌ترین پرونده‌های جنایی‌ای که قبلا خونده بودم رو می‌دیدم. وسطای فیلم، سکانسی توی پزشکی قانونی و بالای سر جسد مثله شده استیفن احساس کردم گرسنمه. بلند شدم و رفتم آشپزخونه. چیز خاصی برای خوردن نبود پس باید آشپزی می‌کردم و از اونجایی که می‌خواستم مدت کوتاهی منتظر پخته شدن غذا بمونم، سیب‌زمینی سرخ کرده با سس پنیر رو انتخاب کردم. وقتی داشتم پوست سیب‌زمینی رو می‌کندم به دنیس فکر کردم و اینکه اون زمان‌ها چی تو سرش بوده! سیب‌زمینی‌ها رو با دقت و سرعت خاصی که بعد اینهمه مدت آشپزی کردن یاد گرفته بودم برش زدم و به صدای عبور کارد از بافت سیب‌زمینی و برخوردش روی تخته کار گوش دادم. روغن کمی ریختم و گذاشتم تا داغ بشه و بعد اون‌ها رو ریختم و باز به صدای جلز و ولز روغن گوش دادم. نمک،فلفل سیاه،پاپریکا،آویشن،مایونز،موزارلا، آتش و بشقاب. در آخر هم با مکث روش سس کچاپ زدم. لامپ آشپزخونه رو خاموش کردم و با بشقاب برگشتم رو کاناپه. فیلم رو از همونجایی که داشتم می‌دیدم مونده بود و مشتاقانه می‌خواستم ادامه‌ش رو ببینم و غذای پرکالری‌م رو بخورم. قاتلِ‌خونسرد،سیگار،جسد،کالبدشکافی،ظرافت‌،خون،چاقو، سیم،پیچیدگی،خفگی. چنگالم یکی‌ پس از دیگری تو سیب‌زمینی‌ها فرو می‌رفت و چشم‌هام بین غذام و صفحه فیلم در تردد بود. خیلی خوشمزه درست کرده بودم هر چند کم. سریال جذابی بود هر چند کوتاه. دنیس رو کنار خودم می‌دیدم، موقع تمام معاشقه‌ها و قتل‌هایی که کارگردان نشون نمی‌داد. در حقیقت اون‌ها اسم دیگه‌ای غیر از قتل داشتن ولی هر چی تلاش می‌کردم نمی‌فهمیدم دقیقا چی تو سرش می‌گذشته و من کدوم جزئیات رو باید ببینم. کنکاش و تلاش برای دیدن فلسفه‌ی هر چیز و تحلیل و دید از زوایای پنهان، در زمانه‌ای که آدم‌ها به دنبال آزادی از هر فلسفه‌ای هستند راحت نیست. بین تردد نگاهم به سس کچاپ افتاد و در حالی که ثانیه‌های تشریح سریال زودتر از ثانیه‌های زمان می‌گذشت چشم‌هام روش مکث کردن... چرا قرمز بود؟ چرا رنگش مثل زخم روی دستم بود که هر روز می‌گذشت تازه‌تر و قرمز‌تر می‌شد؟!

Theodore

سینمایی her رو دیدم و باید بگم چقدر توانا بود بود تو به تصویر کشیدن. واقعا دوستش داشتم؛ جدای از داستان و نوع ساخت و بازی و رنگ و نور و موسیقی متنش، از این جهت که تئودور واقعا من بودم تماشا کردنش رو برام قشنگ‌تر کرده بود.

تنهایی. گیجی. اینکه نمیدونه چی میخواد. میدونه چیزی کمه ولی نمیفهمه چیه. وابستگی به کسی که دیگه نیست داره. چون میدونه خودش استیبل نیست نمی‌خواد کس دیگه‌ای رو هم درگیر خودش کنه. ماندن در گذشته و زندگی با خاطرات. تعهد به رابطه قبلی و رابطه‌هایی به نظر می‌رسه تمام شدن اما برای اون تموم نشدن و همین باعث میشه نتونه رابطه جدیدی شروع کنه چون احساس خیانت بهش دست میده. احساس ناکافی بودن و دوست نداشتن خود (یه جورایی) عدم اعتماد به نفس. فرار از احساسات واقعی در حالی که وسطشون گیر کرده. -یه جایی میگه فکر می‌کنم من همه احساس‌ها رو تجربه کردم و بعد از این هر چیزی رو تجربه کنم نسخه ضعیف‌تری از همون قبلیاست:)- توانایی در نوشتن. از درون آبی و از بیرون قرمز. وقتی احساس آزادی بکنه بهترین خودش رو ارائه میده. میتونه دوست خیلی خوبی باشه و فرد مقابل رو در شرایط سخت درک و کمک کنه. از ارتباط‌های کسی که دوستش داره اذیت میشه ولی به روی خودش نمیاره و سعی میکنه باهاشون کنار بیاد. سخت اعتماد می‌کنه و بعد وابستگی پیدا می‌کنه و ترس شدید از دست دادن داره. بعد از سوگواری و تجربه خودش رو جمع و جور میکنه...

یه دیالوگی هم وقتی تئودور میگه تو فقط باید برای من باشی سامانتا بهش میگه، که با اینکه ساده بود ولی سرش استپ کردم و به خودم فکر کردم "I'm yours and I'm not yours" :)

دوست داشتم درباره‌ش بنویسم.

for you to listen

What do you hear among the musical notes?

(:Happy birthday my special friend-

هیس

جن‌ها به خونمون حمله کردن!

یه چیزایی

قهوه ترک خوردن ساعت صفر بامداد تو یه کافه خیابونی با خستگی تن و روح، کاریه که احتمالا یه احمق انجام میده و من اونم.


عدم شارژ اجتماعی. تنهایی محض. اورثینک. فیلم. لذت بردن از تنهایی. تاریکی. شمع عطریِ خاطره‌انگیز. عود. حسین صفا. مرد غریبه. پاکت زرد. مرتب کردن. آیس‌لاته با دستور جدید. آهنگ فرانسوی. خلسه. لذت. درس. پادکست. تلاش برای بی‌نقص بودن ارائه. آهنگ. ارائه دادن. جلسه اول دوره Seo. فکر کردن. پیتزای نفرین شده. پیاده‌روی صبح زود. دوش گرفتن. دورهمی. دیدن صفا بعد چند سال. حرف زدن با ح. پاساژگردی و خرید میلیونی بعد مدت‌های مدید. نوشتن. کابوس دیدن. رویا دیدن. ذرت مکزیکی. پلی لیست لویی تاملینسون. ورزش. تی‌وی. کتاب. تمرین ترکی استانبولی. شب‌بیداری. دلتنگی و بغض. پیاده‌روی شبگاهی با بابا. غذاهای نیم‌خورده. پس دادن کتاب امانتی. رفاقت پسرونه. سلف. چت کردن با یه آدم. نور آباژور. فیلم درسی. خرید روزمره. زنی با ابروهای بلند کرده. خلط سیاه. ایده تئاتر. تلفن مشکوک. سفارش از آنلاین شاپ. همایون شجریان. اسکچ زدن. تجسمات و توهمات ذهنی. کلمات من، مرهمی برای تسکین دادن. شیپ شدن. اس‌یا ِ عصبی. هوای دمدمی مزاج. مجله. محاصره احساس. پیام. عادت کردن و...

_بخش‌کوچکی‌از‌تیتر‌های‌این‌چهار‌روز‌گذشته

عطش

این روزها هر لحظه به تو فکر و در تو زندگی می‌‌کنم. کابوس و رویا و خلسه‌هایم به وضوح تو را به من نشان می‌دهند.. احساسِ عطشِ عجیبی در من زنده شده‌ است که هیچ‌گونه توان مقابله با آن را ندارم. می‌خواهم بیش از همه‌ی مدتِ ذهنم، به آن اجازه جولان بدهم تا شاید همه چیز بهتر پیش برود. اما نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم! از اول، وسط و یا از آخر؟ بعد از شروع هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست و این چیزی‌ست که من را می‌ترساند؛ پس زده شدن. از جانب منِ دیگرِ درگیر و از جانب تو... بیشتر تو و منطق‌هایت که شاید درست باشند. شایدها گاهی به نشانه تردید اند و گاهی به نشانه گول زدن خود و گاهی به نشانه هر دو- فکر می‌کنم دراین‌باره و تو باید بیشتر فکر کنم. حتی بیشتر از هر لحظه!

Just five words

امروز یکی که هم‌تایپمه بهم گفت تو پنج تا کلمه خودتو توصیف کن. با اینکه خلاصه کردن خودم تو پنج تا کلمه واقعا سخته ولی به ترتیب گفتم: تنهایی، جنگ‌جویی، تجسمات ذهنی، هنر، احساس:) و چیزی که اون گفت: لجبازی، سرکشی، مودی بودنِ زیاد ، مهربونی بود:)

و این تفاوت دو تا INFJـه. پس بهم حق بدید که روی تایپم تعصب داشته باشم و دوست نداشته باشم هر کسی که از راه رسید بگه من هم‌تایپ تو ام.

اکنون سرما خورده‌ام.

بعد از نزدیکیِ آن شب و صبح، واژه‌ها در من ماندند و برای همیشه در من مذاب شدند. و در آن سرمای زندگی‌سوز، کلمات در وجودِ من یخ زدند، تصاویر در ذهن و دلم طوفان به پا کردند و مکالمات در تارهای صوتی حنجره‌ و پرده‌های گوش‌هایم قندیل بستند؛ کم‌کم تمام تن و روحم به درد سرد افتاد و این دلیل اصلی مریض شدن من بود . . :)

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر