به سرکار خانم ساویل در انگلستان
آرخانگِلسک، 28 مارس ..17
...اما کمبودی دارم که تا امروز نتوانستم برآوردهاش کنم و حالا فقدانش در اینجا مرا به رنجی جانکاه کشانده. دوستی ندارم مارگارت؛ آن زمان که سرشار از شوق و ذوق موفقیتم، کسی نیست در شادیام شریک شود؛ چون ناامیدی مرا در بر میگیرد، کسی نیست به وقت اندوه دلداریام دهد. بله، باید عواطفم را بر کاغذ پیاده کنم اما کاغذ رسانهای است ضعیف برای انتقال کامل احساسات. من در طلب انسانی هستم که مرا درک کند و حرف مرا از نگاهم بخواند. خواهر جان، شاید بگویی رقیق القلب شدهام اما با تمام وجود به دوستی محتاجم و هیچکس را اینگونه اطراف خود نمیبینم...
_پاراگراف دوم نامه رابرت والتِن به خواهرش .
