آنگاه که مغزها در پی فرار از حقیقتاند و هرچه میخواهند باور میکنند و خود را فریب میدهند، روحها زخم و خورده فلجاند، هرکس از درد و دید خودش میگوید؛ به راستی کدامین حق است؟ کدامین حقدار؟ دربین حرفها و حرفها کدام انسانیست و کدام انسانکُش؟ گویی به دوران سوفیستها افول کردهایم.
هرجُمرج در ذهنها سربهفلک کشیده و آرامش روح و روان مختل شده، همه دم از حق میزنند اما دچار کوریِ مغزند؛ نمیدانم شاید هم فقط باید بیخیال شد و کف خیابان نشست و زار زد. از ته دل. همه باهم. بدون هیچ فاکتوری! هرکس از هرچه دلش خونست بگرید و بگرید و بگرید تا این همه خشم و بغضِ دل خالی شود_هیچوقت_ آنوقت شاید بتوانیم حرف از منطق بزنیم_دور دست_
هیاهوی شهر، سکوتِ خانه، فریادِ ناتمام، دردیسختدرمان، غمِ فراق و بغضی خصمانه و بیانتها در انتهایِ گلو؛ این است شرحِ حال این روزهای ما.
از نوت گوشی
