مامانم اون موقعها که هنوز نرفته بود همیشه خیلی الکی بهم میگفت ایشالا سیاه بخت بشی، من به هر حال یه حاضرجوابیای میکردم ولی ته دلم میترسیدم از حرفش. میگفتم نکنه یه وقت واقعا سیاهبخت بشم؟ و بعد خودم رو گول میزدم که نه اصلا هیچکس سیاهبخت نمیشه یا مگه سیاهبختی چه شکلیه؟ یه توده بزرگ سیاه که بالای سرت قرار میگیره و همه چی تیره میشه؟ نه این یه دروغه. گذشت و هر بار تو هر سختیای گفتم تموم میشه و این چیزی نیست که منو سیاهبخت بکنه ولی باز گذشت و گذشت تا اینکه دیدم بابام هم داره بهم میگه ایشالا سیاهبخت بشی ولی اینبار خیلی الکی نبود و من از اون روز منتظر نشستم که سیاهبختی بیاد و در خونهام رو بزنه و باز هم گذشت و گذشت و گذشت تا اینکه یهو به خودم اومدم و دیدم که من نشستم و تودهی سیاه بزرگ دور تا دور زندگیم رو گرفته و همه چیز سیاهه حتی سبز. و این لحظهست که من حتی نمیخوام دست و پا بزنم. فقط دردم میاد که هیچکس باورش نمیشه که من از بین رفته..ام شایدم چون حتی داد نزدم که آهای کمک من دارم غرق میشم، چون باور کردم که دیگه هیچکس نمیتونه کمکم کنه، چون توی این مرحله از سلاطون حتی افیون هم به درد آدم تسلی نمیده چه برسه به درمون.

درباره من
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم"شاید مینویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-
"We are who we are when we’re alone"