گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

دو یادداشتِ دور از هم

یادم رفته بود اینو از نوت به اینجا منتقل کنم. فکر میکردم منتشرش کردم. :

شمال. تراسِ جنگلِ مه‌آلود. جمعه، 13:35. کَئی پلا(یه غذای محلی که وقتی لهجه‌ش میاد تو ذهنم خنده‌م میگیره) درست کردم و فکر کردم. موهامو شونه کردم و فکر کردم. لباس گرم پوشیدم و فکر کردم. و الان نیم ساعته کتاب به دست توی بالکن نشستم رو به کوه‌های سبز و نمیدونم فکرم کجا میره. فقط میره. پرواز میکنه. همراه مه‌هایی که قاعده رفتن و گذشتنِ پیوسته رو اجرا میکنن و میرن و جاشون رو مه‌های دیگه پر میکنن. چند لحظه پیش داشتم فکر میکردم که منشأ این خشم درونی‌ای که این مدت هیلی بیشتر از همیشه شده و بدجوری گریبانم رو گرفته چیه؟ و رسیدم به کلمه "نفرت" از آدم‌ها و گریز از آشنا‌ها. حضور همه آدم‌های دور و برم و در واقع کسانی که میشناسمشون برام اذیت کننده و یه جاهایی منزجر کننده‌ست و وقتی میبسنمشون یا بهشون فکر میکنم، دندون‌هام رو به هم فشار میدم تا خشمم رو کنترل کنم. بوی چوب سوخته میاد. دوست دارم یک ماه، دو ماه، سه ماه، نمیدونم هر چقدر که لازم باشه تنها باشم. "تنها" . هیچ آشنایی رو نبینم و با هیچ کس حرف نزنم. شاید فقط بتونم پیام بدم! واقعیت اینه که خودم هم خیلی خسته‌م از این خشم و نفرت و انزجار و دیگه اعصابم رو نمیتونم کنترل کنم... اما راه‌حل‌هام ته کشیدم و این منِ بیچاره‌م که بین باتلاق این درد و مشکل عظیم افتادم و هر روز بیشتر به زیر کشیده میشم. سردم شد. فعلا برمی‌گردم تو.

_______________

و الان دوشنبه، نشستم روی زمین اتاقم و به تخت تکیه دادم و به جمعه ساعت 13:35 فکر میکنم. بوی کتابفروشی گار فلان میاد. احتمالا از اسکچ بوک کاهی‌ایه که کنارم گذاشتم که اگه حسش اومد یه طرحی بزنم. شایدم باز توهم زدم. کاش میتونستم همین الان خودم رو از ریدینگ اسلامپ بکشم بیرون و کتابم رو تموم کنم ولی وقتی به حدود ۵۰۰ صفحه باقی مونده‌ش فکر میکنم، به خودم لعنت میفرستم که جزو کتاب‌هایی که باید این تابستون بخونمشون انتخابش کردم _ با این ذهن خسته_ و حالا از نیمه کاره موندنش مغزم داره خورده میشه. هفته پیش بعد از امتحان دادن و روز قبل از سفر، تو هوای جهنمی پیاده‌روی کردم و از این کار لذت بردم. برای خودم یه ساندویچ با یه اسم اجق وجق و نوشابه خریدم. مثل همه وقت‌های زندگیم کوکاکولا. بعد هم یه سری به کتاب‌فروشی سر راه زدم و نیم ساعتی کتاب‌ها و دکوری‌ها و دفترها رو دید زدم و دست آخر با یه بسته بوک‌مارک و یه کاغذ کادو که به کلکسیون کاغذ کادو‌های کلاسیک اضافه شدن، سراغ صندوق رفتم و وانمود کردم دنبال کتابی میگشتم و پیداش نکردم و اسم کتابی رو گفتم که میدونستم سال قبل داشتن و الان ندارن و منتظر شدم تا سرچش کنه و بگه متاسفانه تموم شده و بعد دو تا خرید کوچولو ولی آرام‌کننده‌م رو حساب کنه و بیام بیرون و بقیه راه خونه رو برم. این تابستون پول‌هایی که توی حسابم پس‌انداز کرده بودم رو واسه تنهایی خوردن و خریدن و تنها بیرون بودن خرج کردم یا بهتره بگم به باد دادم ولی بابتش پشیمون نیستم چون اون لحظات جزو لحظات فراغتم بین تلاطم‌ها بود و من با ریسک‌کردن، از خود بدبختم دریغشون نکردم. دیشب کابوس دیدم. از همون کابوس‌های تکرار شونده منتها این یکی برمیگشت به چند سال قبل. چند سال قبل یه بار دیده بودمش و دیشب هم دوباره! توی خوای میدونستم دارم خواب میبینم و این یه خواب تکراریه ولی بازم میترسیدم. مربوط به خانواده‌ام بود. یه خواب فامیلی! دیشب میخواستم برم سینما و بابام گفت چرا همش تنها میری با یکی برو که تنها نباشی. گفتم اتفاقا میخوام تنها باشم و دوما الان کسی نیست که بخوام باهاش بیرون برم. گفت خب از بین دوستات به یکی بگو باهم برین. گفتم انگار چقدر انتخاب‌های زیادی دارم که میگین از بین دوست‌هات(یاد از میان این‌همه خوبان تو را برمی‌گزینم افتادم)، کلا دو الی سه تا دوست دارم و الانم همینکه خودم رو میتونم هندل کنم خیلی هنر میکنم. آخر هم نرفتم سینما. دیگه بسه. راستی اگه ببینی بعضیا چه چرت و پرتایی تو کامنتا مینویسن/:

پیامک‌های به ظاهر بلندی که چهار درصد از آنهمه پُشتهٔ اتفاقات بود.

شماره‌ای که دستمه و بیشتر از اونی که برای خودم هست ازش استفاده میکنم قبلا برای بابام بوده. امشب داشتم پیام‌هایی که بابام به افراد مختلف میداده رو میخوندم. پیام‌های طولانی‌ای که درباره وضعیت زندگی‌‌ش‌/مون به یکی دو نفر میداده رو که میخوندم و به بعضی از خاطرات و جزئیات توجه نشده فلش‌بک میزدم، فهمیدم که بابام چه نویسنده داستان قابلی میشد اگر به خودش پر و بال میداد. نویسندگی مقاله و مجله و ترجمه هم خوبه ولی باید رمان نویس میشد! البته الان هم من صفت لفاظ رو به بابام میچسبونم ولی لفاظی توی داستان یه چیز دیگه‌ست. و صد البته یک سوم ژن شاعرانگی‌ و خوی نوشتنم رو از بابام به ارث بردم و یک چهارمش رو از مامانم و بقیشم یه چیزی از خودمون داشته باشیم دیگه نه؟

او کوکاکولا میخورد و فکر میکند و مینویسد.

ساعت ۴:۱۲ صبحه. هوا خیلی خنک و مطبوعه و نسیم میوزه. خیابون‌ها خالی‌ان و تمیز. آسفالت‌ها برق میزنن. سرم رو سمت آسمون راستم میچرخونم و یه ستاره پر نور مییبینم. ستاره من. لباسم خیلی راحته و استایلم سُر میخوره. روسری کوچیک پوشیدم و گره زدمش، کاری که هیچوقت نمیکنم. بوی سفر میاد. سفرِ بعد امتحان و قبل امتحان، بین الامتحانات. کاش میشد همیشه این موقع بیام بیرون و از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از بودن خیلی چیزها. و مثلا احساس راحتی. روزهای بدی رو گذروندم و البته فکر میکنم تموم نشدن ولی قراره چند روز یه آوانس(؟) به خودم بدم و بعد تصمیم بگیرم ادامه‌ش رو چطور برم. شبی که در سکوت منتظر سپیده است، سکوت، تنهایی، خنکی، تفکر. فرزانگان همیشه تو جلسات باشگاه کتابخونی، وقتی من و یکی دیگه داریم دنبال دلیل و علت و هدف هر چیزی توی داستان میگردیم گوشزد میکنه که شاید نباید توی هر چیزی دنبال فلسفه خاص و هدف بزرگی باشی و اون چیز فقط همونیه که میبینی، از روندش لذت ببر تا نبر. میخوام طلوع خورشید توی جاده رو تماشا کنم؛ کاری که قرار بود یه روز با ان‌اف انجام بدم.

طاعون

...Call

_ الان دارم با استادم چت میکنم ده دقیقه دیگه بهت زنگ میزنم

...Call_ نیم ساعت بعد

_کجایی؟

+ بیرون

+بهت زنگ زدم کافه بودم ولی الان تازه اومدم بیرون نشستم توی پارک

_ عه! تنهایی الان؟ خوبی؟

+ آره تنهام، به یکم تنهایی و دور بودن نیاز داشتم

+ اون روانشناسه که گفتی استادت گفته کارش خوبه اسمش چی بود؟

_ فقط ** رو یادمه که خودت میشناسی، بقیه رو یادم نیست

+ بپرس بهم بگو

_ باشه

+ میتونم پس‌فردا بیام خونه‌تون؟

_ آره بیا

+ پس بهم پیامک بده.


مرتب کردن. دوش گرفتن. روزمرگی. پیاده‌روی. کتابفروشی. کافه. پاساژ. بعد از طوفان و جنون. زندگی میکنم و از زندگی لذت نمیبرم. در واقع همه تکنیکم برای زندگی کردن همون پرت کردن حواس‌ و گول زدن خودم‌ـه. دستام میلرزن و لرزش تمومی نداره. تو این یکسال برای بالا بردن تمرکزی که افت شدید پیدا کرده بود خیلی تلاش کردم و نتیجه داشت و توی این دو هفته همه تلاش‌هام از بین رفته و امروز توی کافه‌ای که دنج و آروم بود در طول یک‌ساعت فقط تونستم ده صفحه کتاب بخونم! قبل از ظهر رفتم سوپری که تازه سر کوچه‌مون باز شده و فروشنده یه دختر تام‌بوی بود. شب که توی پاساژ بودم دوباره دیدمش که با احتمالا دوستش که اونجا فروشنده بود داشت حرف میزد و چشم تو چشم شدیم. ظهر کمکم کرده بود و نگاهمون عجیب بود. چرا انقدر دارم دست و پا میزنم برای زندگی کردن؟ دوست داشتم اعتصاب غذا رو ادامه بدم ولی نشد و فردا ظهر هم خونه همکلاسی‌م تولد اونیکی همکلاسی‌مه. به صدای تلوزیون آلرژی عصبی پیدا کردم. همش دندونام رو بهَم فشار میدم. نمیدونم تا کی قراره خشم درونم رو حمل کنم. داره زندگی‌م رو نابود میکنه. شایدم کرده که دارم اینجوری دست و پا میزنم. جدیدا مدام از خودم میپرسم اگه تو یه خونواده دیگه به دنیا اومده بودم زندگی‌م چطور بود؟ این نظریه که همه زندگی‌م و افرادش رو خودم توی زندگی قبلی‌م انتخاب کرده‌ام واقعا داره اذیتم میکنه. دستم درد میکنه. امروز اولین شومیزی که دوخته بودم رو از توی کمد درآوردم و سعی کردم نقص‌هاش رو درست کنم تا فردا بپوشمش. یکی عینش رو امشب توی پاساژ دیدم با تفاوت دوخت ترکیه‌ای و یه میلیون بود. با این انرژی اجتماعی گریت و فول چطور فردا سگ‌اخلاقی‌م رو کنترل کنم؟ امیدوارم خیلی دور و برم نپلکن. از صبح میخواستم بلیت سینما بگیرم ولی هی عقب انداختم و دیگه حال ندارم. یعنی نمیدونم اصلا چم شد وقتی اومدم خونه. اینجا پر از انرژی منفی‌ـه. حالت تهوع دارم. سرم درد میکنه. دارم به حرفای اون دکتره فکر میکنم که گفت عواقبش پای خودت.

فال حافظی که امشب توی کتاب‌فروشی گرفتم

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت‌بین

که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن

ز من محروم‌تر کی سائلی بود

بر این جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

recording life in the head

دیروز : یوتیوب تا صبح . کلاس . خستگی . نفرت از استاد . اسکچ تو دفتر خط دار . خشم . تعطل . گرما . باز کارتمو جا گذاشتم . خونه . بحث . تخت . یه اپیزود . سردرد . چشم‌درد . سیاهی . بغض . شرح . داری منفجر میشی! احساس بی‌همه‌چیزی . بستنی قیفی شکلاتی شرکتی . بستنی انبه‌ای چرا خوشمزه نبود؟ متوجه جواب ندادن به پیامم نمیشم. تنهایی چند ساعته . لایو . اپیزود . برقا رفتن تعطیلات تابستونی . گرگ و میش . انگیزه . لباس آزاد . گردنبند الیزابت . فندک سبز . شمع و شمع و شمع . سیب‌زمینی . آشپزی . ریکوردینگ . موسیقی . فوکوس . بی‌کلام . شارژ گوشی: 10 . صدای جلز ولز روغن . غوطه خوردن در خیال . عود یاس . وقتی کتری به بخار می‌افتد باید او را دریابید . غلظت کاپوچینو و پودر شکلات بدون شیر همیشگی . خاموشی گاز‌ها . جمع کردن مو و بستن بالای سر(یاد ززآ افتادم) . حیاط . هوای گرم . نوشیدنِ آرامِ کافئینِ شیرین . دویدن . ورزش . زمزمه‌ی آواز . اصطلاحاً آب‌بازی . اصطلاحاً یورتمه رفتن و حقیقتاً پرواز کردن . آهنگ و مرور خاطرات . غمِ جنون . برگشتن برق‌ها . نور نارنجی کم‌سوی پاسیو . روتین پوستی . ریلکسیشن . دراز نشست روزانه . آب . سردرد . شامِ سبک . آخرین قسمت فصل ششم سریال . بیهوش شدن از خستگی .

تپشِ (اشک‌های) قلب

صبحِ سپیده که بین کابوس بیدار شدم و در تب و لرز و توهم غوطه میخوردم فکر کردم که شاید به خاطر کمدی الهیِ شب قبل بوده باشه و شاید باید طلب عفو کنم و دوباره بیهوش شدم. عصر اما دوباره به همان حال و تب دچار شدم و ادامه‌دار شد تا شب و من هر لحظه احساس خلاء بیشتری رو تجربه میکردم تا وقتی رفتم دکتر؛ مثل همیشه فشارم پایین بود. دو درجه تب و و علائم دیگه‌ای که به دکتر گفتم اما سرماخوردگی یا ویروس نداشتم. در آخر وقتی داروها رو وارد کرده بود گفتم احساس میکنم قلبم خیلی تند میزنه و رگ‌هام درد میکنن که ضربان قلبم رو گرفت و روی صد و بیست بود و برام نوار قلب نوشت. وقتی خوابیدم روی تخت نوار قلب و پرستار بالای سرم اومد که نوار رو بگیره و گفت پیرهنت رو بالا بده، انگار که دچار فروپاشی روانی شده باشم و یاد چیزی افتاده باشم حالم بد شد و احساس کردم نفسم بالا نمیاد و باور نمیکردم که من اینکارو دارم جلوی همه میکنم اما زدم زیر گریه! گریه طولانی و بلندی که بند نمیومد و میفهمیدم که همه رو متوجه من کرده بود. همونطور که گریه میکردم بلند شدم و پرده رو کنار زدم و سنگینی نگاه‌های کنجکاو و ترحم‌آمیز رو روی قلبم احساس کردم و آدم‌هایی که میخواستن بفهمن که چی شد؟ چرا نوار قلب نمیگیری؟ فقط یه لحظه‌ست، چیزی نیست! باید نوار بگیری ببینیم مشکلت چیه. و حرف‌های دیگه‌ای که همشون پشت چشم‌های اشک‌آلودم محو بودن. عجز داشت من رو میخورد. گریه‌م بند نمیومد و اومدم بیرون. حس میکردم همه دارن نگاهم میکنن و میکردن. بابام نمیفهمید چرا اینجوری میکنم و فقط میگم "نمیتونم" چون نمیتونستم توضیح بدم... دکتر گفت مسئولیتش با خودته، اگر فردا بستری شدی مسئولش فقط خودتی.

برون‌ریزی؛ خیلی خسته‌م. داشتم فکر میکردم که یعنی دارم میمیرم و آدما از دستم راحت میشن؟ و من هم از دست اون‌ها؟ ولی فکر نکنم به این راحتی‌ها باشه:)

میخواستم بیشتر بنویسم ولی نمیتونم.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر