گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

پرستارِ بی‌ستاره

روز پرستار خیلی مبارکم باشه.

حدود هفت سال:)

blue

ساعت کوتاهی آبی و خاکستری را دور انداختم.

سبز کنارم نشسته بود.

گفتم : تو نمی‌ترسی که دور انداخته بشی؟

گفت : پیش اون‌ها باشم یا پیش تو ، چه فرقی میکنه؟ تنها که نیستم.

گفتم : مگه تنها بودن به کنار کسی بودنه؟ اکثر اوقات کسی پیش من هست اما همیشه تنهام. تنها بودن به نداشتن مرحم و گوش شنواست.

گفت : از یک جایی به بعد نه گوشی واسه شنیدن حرف وجود داره، نه شانه‌ای برای سر به روی آن گذاشتن. از یک جایی به بعد، تنهایی یقه‌ات را می‌گیرد و با سایه‌ات ازدواج می‌کند؛ پس تنها نیستی...

دیدم انگار سبز از همه آبی‌تر است.

اعتماد

آدم‌ها همیشه بهم نشون دادن که تا اعتماد می‌کنم اون رو ازم سلب می‌کنن و من اکثرا اینجوری بودم که فرد ازم سواستفاده می‌کرد و حتی متوجه بودم اما نمی‌دونستم چطور جلوش رو بگیرم! بعد که یه مقدار متوجه خودم شدم گارد گرفتم و کلا دیگه اعتماد نکردم...بعد دیدم نمیشه و جامعه با عدم اعتمادم کنار نمیاد پس سعی کردم روی خودم کار کنم و اعتماد رو با آدم‌ها بسازم و گارد و انزوای ناشی از عدم اعتماد رو بشکونم و حداقل ظاهرم رو درست کنم؛ تا یه جایی تونستم ولی چرا به خودم دروغ بگم؟ واقعا اکثر آدم‌ها نفرت‌انگیزن، درسته خودم هم آدمم و بله خیلی وقت‌ها از خودم هم بدم میاد ولی هیچوقت نمیتونم اونقدر شبیه آدم‌ها بشم و ظاهر بسازم و بهشون نزدیک بشم و بهشون اعتماد کنم. و بدترین قسمت ماجرا ظرافتِ حافظه‌مه که هیچوقت هیچ‌چیز رو فراموش نمی‌کنه حتی جزئیاتِ به ظاهر بی‌اهمیت برای بقیه رو و این در حالیه که معمولا اون فرد به فغانش هم نیست که چه کار کرده!

دلا خو کن به تنهایی که از تن‌ها بلاخیزد

سعادت آن کسی دارد که از تن‌ها بپرهیزد

تعصب

دیشب یه عروسی تهران دعوت بودیم. عروسی دختر یکی از سردارهای ارتش که پسرخاله بابامه. یکی از خواستگارهامم که تازه نه رو شنیده بود و خانواده‌شون هم، بودن و به خاطر همین من خیلی خوشگل کرده بودم!(قضیه چشم درآوردن و اینا). عروسی مجللی بود. تالارش قشنگ بود، گروه دخترانۀ خوانندگی و دف‌زنی و ارکستر و اینا داشتن، لباس‌های ساقدوش‌هاشون خیلی قشنگ بود، چندین مدل شیرینی و انواع نوشیدنی و میوه و فلان و هشت مدل غذا(شمارش دقیق😂) و چند مدل دسر برای سرو و کلی تشریفات. عروس و داماد هم خوشگل بودن و خیلی به هم میومدن. اکثر افرادم خیلی شیک و گرون بودن! خیلی از مقامات و فلانات هم بودن و به خاطر همین بادیگارد خیلی زیاد بود. خلاصه که خیلی شاد و زیبا رفتیم ولی ما عروسی کوفتمون شد و برگشیم.. گس وات؟ به خاطر تعصب. :)

https://sevilmusic.com/article/98055/

.This is for you to listen to*

بیت ناخوانده

عشق صیدی‌ست که تیرت به خطا هم برود

لذتش کنج دلت تا ابد خواهد ماند...

دیشب که اومد، میخواستم اسم این آهنگو بهش بدم و بگم این حس من رو نسبت به تو کاملا نشون میده. ولی نمیدونم چرا اینکارو نکردم!شاید یه دفعه دیگه🙂 https://bibis.ir/gayle-abcdefu_lyrics/

جورابش رنگین‌کمونی بود و میخواستم بهش بگم به همجنسگرایی رو آوردی؟ ولی اینم نگفتم چون توهین بدی بود. البته به همجنسگراها نه به اون!

?A relatively good weekend

چهارشنبه عصر به بعد: یه قسمت سریال دیدم، آیس‌لاته خوردم، شب رفتم بیرون قدم زدم و پاساژگردی کردم و چند تا خرت و پرت خریدم، بعدش سینما رفتم یعنی با ان‌اف قرار گذاشته بودیم ولی به خاطر حرف زدن و فلان چیزی از فیلم نفهمیدیم البته فیلمش خیلی قشنگ هم نبود! "ز" رو هم اونجا دیدم که با اکیپ چهار ز اومده بودن و من سعی کردم بهش اهمیت ندم ولی اون مثل همیشه بهم تیکه انداخت و برای بار صدم از دوستی باهاش پشیمونم کرد. دیر وقت رسیدم خونه و با لباس بیرون خوابم برد.

پنجشنبه: صبح یکم دیرتر بیدار شدم، ظهر قرار شد با خونواده دو تا عمه‌هام بریم بیرون‌شهر پیک‌نیک و یه سری وسایل رو همراه با فکر اینکه از این جمع‌ها گریزانم آماده کردم، هوا ابری بود، تا رسیدیم به مقصد بارون شروع شد و بین درختا و زیر بارون شدید نشستیم و ناهار خیس خوردیم و خندیدیم بعد مثل موش آب کشیده سوار ماشین شدیم و برگشتیم، خیلی وقت بود اینجوری بارون نیومده بود:) تو راه کلی آهنگ گوش دادم، از شیشه بخار گرفته بیرونِ محو رو نگاه کردم و نسکافه خوردم و فکر کردم:) تماشای آدم‌ها و چتر‌ها، چاله‌های آب و انعکاس نور ماشین‌های تو خیابون زیر بارون خیلی حس خوبی میده، اول شب موهام رو باز کردم و رفتم زیر بارون و مثل دیوونه‌ها با هالزی زیر بارون چرخیدم و رقصیدم بعد آشپزی کردم و باز هم زیر بارون نودل خوردم، اهمیت ندادم، تو اتاقم شمع روشن کردم، درس خوندم، آهنگامو زیر و رو کردم و برای دارسی چند تا آهنگ انتخاب کردم و فرستادم، درس خوندم، اتاق و آشپزخونه رو مرتب کردم، با بحث خوابیدم.

جمعه: صبح زود بیدار شدم بعدِ یک ربع فکر کردن دوباره خوابیدم! یه خوابی که هیچوقت محتواش به فکرم حتی خطور نکرده بود..خیلی عجیب بود. ظهر رفتیم خونه آقاجون، ناهار خوردیم و بعد ناهار از آقاجون چند تا سوالی که خیلی وقت بود میخواستم ازشون بپرسم رو پرسیدم و:) اونجا درباره اوضاع جهان و فلسطین حرف زدیم و بحث کردیم، بقیه خوابیدن من بیدار موندم از وای‌فای‌شون استفاده کردم و یه قسمت سریال دیدم، چند صفحه درس خوندم، غروب رفتم تو حیاطی که خاک گرفته بود و باد برگ‌های خشک‌ شده‌‌ی درخت انجیر و گلابی و زیتونش رو روی زمین به صدای خش خش درمی‌آورد، ابرهای سیروس و استراتوس یاسی و طوسی بودن و من خاکستری که به دیوار سفید و سرد حیاط نشسته و تکیه داده و حس دلتنگی برای بچگی‌هاش خفه‌ش کرده..صدای اذان بلندگوی مسجد پشت خونه آقاجون و بوی خاک نم‌خورده‌ی باغچه و عطر پرتقال تزئینی‌ها منو به خاطرات تابستون‌های شمال و غروب‌های سبز و رهای کودکیم انداخت:)، چایی خوردیم، کارهای متفرقه غیردوست‌داشتنی انجام دادم، آهنگ ایرانی گوش دادم، معاشرت مسخره، شام جدید خوردیم، برگشتیم خونه، حرص خوردم، باقی مونده‌ی درسم رو خوندم و یکم کتاب، مرور.

امشب فکر و روحم غزه‌ست!..

چه رفته بر سر وجدان روزگار، که باز

نخوانده قصۀ حق را، کتاب را بستند

حقیقت است، مگر پشت ابر می‌ماند؟

گرفتم اين‌که دو شب آفتاب را بستند..

سفرکی که به تعویق افتاده بود!

07:17 اتوبوس؛ کنار پنجره، صبحانه، کتاب‌ها و برداشت‌ها، ان‌اف، پز دادن بغل‌دستی‌، مریدبازی. بهشت زهرا، قدم زدن دو نفری ِطولانی مابین قطعه‌ها و گورهای آغشته به عطر، هم‌صحبتیِ هم‌فکرانه، پیچک‌های بالارونده، گربه و پرش از سر ِ غافلگیری، تابش ِمستقیم ِآفتاب، تشنگی، خستگیِ تن، نیمکت خالی، نارنگی، آب صلواتی، احساسات، شیر و کیک، نمک یا شکر یا مواد؟، شرط‌بندی. اتوبوس؛ مرقد قصر مانند آقای خمینی با معماری شاهکارش(!)، صراط، جمع‌ها و حاصل جمع‌ها، سهراب، مداد، منبع گوگل. کارتِ آبی ورود به همایش، سالن غذاخوری، زرشک‌پلو با مرغ با اعمال شاقّه، کوکاکولای اسرائیل، شکستن نوک مداد. اسم رمز:کوچه‌ی پرنده‌ها، بوی خوب، کبوتر چاهی، سالن همایش، صحبت درباره مسئولیت دوستی، اشتراکات، افکار، کتاب‌های ممنوعه‌ی چاپ اول، ردیف‌های پر از خالی، پر شدن ردیف‌های پر، نشستن در وسط مایل به آخر، مسئولان باکفایت و مهم کشور(!)، نوازش صدای محمد نوری، نور شدید پروژکتورها، میگرن، عدم خستگیِ تن و روان‌ها؟، فرار کردن سه j ِ دستشویی‌دار از همایش. دستشویی، سه شات قهوه دوبل و شکلات، لبه جدول، فال شعرهای سهراب سپهری، سایه‌بازی، تحلیل، سخن از تفاوت، شمع و شباهت، تعریف خاطره‌ی جالب. اسنپ، شهر‌ری، غروب، پارک دنج، آواز بی‌وقفه‌ی گنجشک‌ها، تونل پوشیده از پاپیتال، عکاسی، خنده، خیال، گربه‌ی خوش‌وایبِ شکستِ عشقی خورده، لاس زدنِ انگلیسیِ پسرا، پیپ، موزه‌‌ی خفن و آثار باستانی، حیاطِ با روحُ صفا و اعمال دل‌چسب، وصف ماه، بازار شهرری، حس مراقبت، کوکی کشمشی، اسنپیِ پیر. چهار نفری، مجبور شدن به دویدن با تمام سرعت، سقوط ان‌اف از پله، ادامه دویدن و خندیدن، ضَعْفَ بَدَنِی، گم شدن و جا ماندن چهار نفر، بیماری آن خانم، هر دو با ناخن‌های جویده شده، خوردن کیک و آبمیوه کفِ زمین و زیر درخت، اخترک ب دوازده، پیاده‌روی تا اتوبوس و حرف. اتوبوس؛ توهین‌های آخوند سنتی و روانی به زن، فشار خوردنِ ما و کنترل کردن خودمون، گوشی و تبادل کلیپ، نگرانی، پیامک، تاریکی، نورِ کمِ سبز و آبی، هم‌صحبتیِ باب میل همیشگی، حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن ِخسته نکننده در عمق، گوش دادن موزیک از پلی‌لیست من و پلی‌لیست او با هنذفری مشترک، سلیقه‌ی موسیقیایی شبیه، شیپ، گفتن رمز NF، موز، ظرافتِ احساس‌ها، شیرین و تلخ، درد سر تا پا، افکارِ افگار، غم، خواندن سهراب سپهری، لمس غمِ عشق در ذهن، احساسات، خیالات، تلاش‌ها، فاصله‌ها، تجربه‌ی جدید و خداحافظی زیر پل. :) 22:05 کل امروز نبودم و با ان‌اف گذشت..دوستی برای رشد.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر