چندین وقت پیش بخشی از گذشتهام را برای آقای میم تعریف کردم. در پایان مکاتبه، کنار بقیه حرفهایش، از جمله «قوی هستی» گفت باز هم اینجا «بنویس».
راستش نمیتوانم. خیلی اتفاقهای «نوشتنی»ای را از سر گذراندهام، زندگیام روی دور تندِ همه اتفاقات عجیب میگذرد، اما حرفی برای نوشتن یا حتی گفتن ندارم. تنها دلخوشیام در این باره حرف جولیا کامرون است که میگوید برای نویسندهی واقعی، وقفههای کوتاه یا حتی طولانی میان نوشتهها طبیعی است و به جوشش نوشتن کمک میکند.
در حال شستن ظرفها و گوش دادن به همایون شجریان بودم؛ برای از یاد بردن احساسی شبیه مرگ. دستهایم زیر دستکشها گزگز میکردند و همچنان مغزم دستور آبکشی ظروف را بازپس نمیگرفت. بالهای سرگردان بود برای خودش زیر آواز آب. هر چه فکر میکردم از کجا شروع کنم و چه بنویسم. هیچچیز به ذهنم نرسید.
جز همین.
