امیدی نیست که سرما تمام شود؛ حتی اگر با تبر به جانش بیفتم. و دیگر دشواریای برای پنهان کردن این عریانی زمستانی ندارم. برگی نمانده، بینا هستم، بیوزن و فاقد اهمیت. گویی خودم را لخت سپرده باشم به فصلی سرد و مهآلود که از قضا هیچ پوششی در آن نمیروید. گریزی نیست، باور کن.
سرما تمام نمیشود.
تبر هم کاری از پیش نمیبرد.
پوششی نمانده.
عریانی ساییده به استخوان.
بیبرگ.
بینا.
بیوزن.
بیاهمیت.
مه.
فصلِ سردِ بیرحم.
و من؛
بیگریزبیگریز.
برچسبها: بیشرح
