اگه دوست دارید بیاید جملههایی که نیاز دارید بشنوید رو بنویسید. یا اگه چیزی میخواید به من بگید رو بنویسید. یا اگه سوالی دارید بپرسید یا بنویسید به نظرتون من چطور آدمیام. (؟)
گربه و سوسک و شانسِ من.
برای دو هفته پیشه:
همه لامپا به جز لامپ دکوری آشپزخونه خاموش بود. بابا و داداش خواب بودن. رو کاناپه جلوی تلوزیون لم داده بودم و گالری گوشیمو چک میکردم و رادیو فرهنگِ تلوزیون با صدای کم داشت نمایش رادیویی پخش میکرد. بعد از حدودا نیم ساعتی ور رفتن به گوشی اما نگاه نکردن به ساعتش، کورمال به ساعت دیواری نگاه کردم، چشمامو ریز کرده بودم و دیدم ساعت 2 شبه. گفتم خب خوبه ولی یکم خوابم گرفته بود! بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا لباسایی که کار شسته شدنشون دو ساعت پیشش تموم شده بود _اما من به خاطر اینکه اونروز خیلی کار انجام داده بودم و خسته بودم بهشون توجه نکرده بودم_ از ماشین لباسشویی دربیارم و برم تو حیاط روی بند پهن کنم. لباسا رو ریختم تو سبد اول و پر شد و بردمش تو حیاط و برگشتم داخل و بقیه لباسا رو هم تو سبد دوم ریختم و بردم تو حیاط همونجور که سبد تو دستم بود زیر لب گفتم بهبه امشب عجب هوای خنکیه! آسمونو ببین چه صاف و سرمهای، زهره و چند تا ستاره دیگه توش میدرخشن! واو ماه نیمهست چقدر قشنگه=) و همون لحظه چشمم موند رو گوشه کادر آسمون یعنی دیوار حیاط و چند ثانیه دقیق نگاه کردم ببینم چی اونجاست.. یه گربه. مثل سگ ترسیدم ولی ناخودآگاه پریدم یه قدم عقب و گفتم واای و گربه که منتظر ریاکشنم بود تا ریاکشن خودشو انتخاب کنه از دیوار پرید اونور و رفت و من انقدر جا خورده بودم که تقریبا یک دقیقه همونجا وایساده بودم و تکون نمیخوردم. همون چند روز پیشش در حالی که تو حیاط پادری میشستم با خودم گفته بودم خداروشکر حیاط ما گربه و سوسک و اینا نداره یه بعدش سوسک دیده بودم و الان هم که حیاطمون برای اولین بار _ به احتمال زیاد_ یه گربه به خودش دیده/: چون خونهمون جدیدا شده نوعی باغ وحش یا حشرهخونه! مگس،خرمگس، سوسک بزرگ، سوسک بالدار، سوسک سیاه، سوسکَکْ، سوسک آمریکایی، مارمولک عظیمالجثه، اسکلت مارمولک کوچک، انواع مورچهها اعم از وحشی و بیآزار(یه گروهی هستن که هر چند سال نقل مکان میکنن از اینور خونه به اونور خونه و واقعا انقدر زیادن که وقتی کنار هم ردیفی راه میرن و رو کولشون تخم بچههاشونو حمل میکنن خیلی وحشتناک میشن)، پروانه و..! و منم حداقل با سوسکا زندگی مسالمتآمیز ساختم جوری که دیگه همه میدونن و هر جا میرم اگه سوسک باشه با جیغ منو صدا میزنن😂 همزمان با اینکه به گربههه فحش میدادم و به شانسم لعنت، لامپو روشن کردم و شروع کردم به پهن کردن لباسا روی بند. با اینکه دیدن گربه چند لحظه بیشتر طول نکشید ولی جزئیات گربههه تو ذهنم مونده بود: پشمای سفید و طوسی و چشمای سبز که با تردید نگاهم میکرد و یکی از پاهاش رو جلوتر از عقبی گذاشته بود و حالت فرار داشت . کارم که تموم شد دوباره نگاهی به آسمون و ماهش کردم و بعد رو به دیوار حیاط گفتم من رفتم گربه و برگشتم تو خونه. دیگه خوابم نمیومد. دوباره ساعت دیواری رو نگاه کردم، اینکه 3 و 10 دقیقهست!
بیلمیرم
چند روزه کلاسام شروع شده_تراما هم_ ولی هنوز اناف رو حتی تو فضاهای عمومی یا راهروها ندیده بودم و برام عجیب بود که نیومده. دیروز یه کلاس ۲ ساعته داشتم که اون هم همین واحدو برداشته بود ولی برام یه کاری پیش اومد و نتونستم برم سر کلاس. امروز تو پاتوق همیشگیم رو پله خلوت حیاط نشسته بودم و ماهنامه نوستالژیطوری رو که اناف و یکی دیگه از بچهها مینویسنش و تنظیمش میکنن و منم گاهی ایده میدم، با ریزبینی میخوندم که یهو از پله بالایی یکی انگشتشو یه لحظه گذاشت روی شونهم و برداشت و بعد سلام کرد، با خودم گفتم چه صدای آشنایی و چه نوع صدا زدن آشناتری:) برگشتم دیدم بله انافه. سلام خوبی؟ فلان. نشست کنارم و گفت میدونی از کجا شناختمت؟ نگاه کردم دیدم همه لباسام جدیده، گفتم نه! گفت از انگشتات و فرم ناخنات؛ یه لبخندی زدم و گفتم چه جالب. هیچوقت فکرشو نمیکردم کسی منو از فرم ناخنام بشناسه:) بعد نظرمو درباره ماهنامه پرسید و یکمم حرف زدیم و دیگه هر دومون کلاس داشتیم رفتیم.
*اصلا نمیدونم چرا اتفاق به این سادگی رو مینویسم! شایدم پاکش کنم.
راهروی آیندهام لامپ ندارد
پس بیخیال
وقتایی که نمینویسم یعنی احتمالا اونقدری حال روحی و روانیم خوب و سلامت نیست که دلم میخواد از نوشتن و مرور دوبارهی چیزها فرار کنم نمیدونم به کجا. و حتی نمیدونم باید چی بنویسم و از کدوم کلمهها استفاده کنم.
چشمام میسوزه ولی سبکم.
گفتم قبل از خواب تقویم رو نگاه کنم تا ببینم چند روز دیگه تهوع شروع میشه. بعد از اینکه فهمیدم فقط یک هفته مونده و نگاه پر خشمم رو از گوشی به سقف کشوندم، نگاه دوبارهای به تقویم کردم.
تقویم: ۱۹ شهریور روز جهانی پیشگیری از خودکشی [ 10 September ]
تلخند صداداری روی لبهام میشینه؛ امشب کنار همه فکرهام داشتم به اشتباه بودن نفس کشیدنم فکر میکردم. فقط فکر و تنفر. distressed*
:)
عجیبه ولی محرم و صفر امسال برام یه جور دیگهایه...
لذت تنفرانگیز
تا حالا شده از چیزی که لذت میبری همزمان بدت بیاد؟ و از اینکه ازش لذت میبری متنفر باشی؟!
توی تاریکی شب، قبر شبیه جنازه بود.
توی تاریکی شب، آه در جریان بود:) نه. یاد یه خاطرهای افتادم؛ چند وقت پیش که رفته بودیم شمال و عموم اینا هم اومده بودن. یه شب، اول شب با هم رفتیم بیرون مثلا خوش بگذرونیم. اذان گفتن. یه امامزادهای وایسادیم که همیشه زیاد از جلوش رد میشدیم و بابام و عموم رفتن نماز بخونن. من رفتم سمت قبرستون و دخترعموم هم با من اومد. همونطور که بین قبرا قدم میزدم و روی قبرا رو میخوندم و احساس عجیبی همراهم بود به دخترعموم گفتم اون روی سنگا رو نخونه چون میگن تو شب روی قبرو نخونید طول عمرو کم میکنه!(با اینکه نظریه چرتیه) قبل از اینکه بپرسه پس چرا خودت داری میخونی گفتم من خودم میخونم چون آب از سرم گذشته زیاد تو شب روی قبرا رو خوندم ولی تو نخون! گفت باشه. به وسطای قبرستون که رسیدیم دیدم دختر عموم داره به اونور اشاره میکنه و میگه اون تازهست! یکم جلوتر یه قبری بود که معلوم بود همین امروز دفن شده. توی اون تاریکی با دقت که نگاه کردم دیدم خاکی که روی قبر ریخته شده و روش پارچه سیاه کشیده شده درست مثل فرم بدن یه انسانه! اینو به دخترعموم گفتم و اونم تایید کرد و بیشتر ترسید، من رفتم جلوتر ولی دختر عموم که ترسیده بود گفت من رفتم و دوید سمت داخل امامزاده ولی من وایساده بودم نزدیک قبر و نگاهش میکردم فرم خاک روی قبر و پارچه روش کاملا مثل یه انسان بود و با اینکه کاملا میدونستم هیچکس روی جنازه رو اینجوری پارچه نمیکشه و بذاره بره اما شکل و وضعیت اون موقع من رو هم تا یه حدی ترسونده بود. میخواستم مطمئن بشم که این فقط یه تشابهه و چیزی جز خاک زیر اون پارچه سیاه نیست و اگه نمیرفتم جلو و بهش دست نمیزدم مطمئن نمیشدم و فکرم درگیرش میموند.. آروم رفتم جلو و کنار قبر و گل هایی که دورش گذاشته بودن وایسادم، حرف بابام تو ذهنم اومد که میگفت روح تا چهل روز بعد از مرگ به خاطر تعلق خاطری که به جسمش داره میاد کنار قبر و پیش جسمش و بهش ناظره... روح کسی که جلوی پام دفن شده بود و من حتی اسمش رو هم نمیدونستم کنارم احساس میکردم... پام رو آروم زدم به بالای پارچه، جایی که به شکل سر یه آدم میدیدمش. سفت بود، محکم تر زدم. خم شدم و یه گوشه پارچه رو یکم کنار زدم و مطمئن شدم فقط سنگ و خاکه. چند لحظه نشستم کنارش و ترسیم کردم که زندگیش ممکن بوده چطور باشه، چند سالش بوده یا اصلا زنه یا مرد! براش فاتحه خوندم و رفتم سمت قبرای دیگه.. :)
تلنباری خستگیها
چشمام خیلی درد میکنن. نه به خاطر اینکه خیلی خستهم و خوابم میاد، نه به خاطر اینکه سردرد دارم، نه به خاطر اینکه.. به خاطر اینکه بغضم ترکیده؛
در راهرو رو باز کردم و به محض بیرون اومدن از همکف و دور شدن از بقیه بغضم ترکید! تا کسی منو ندیده بود دویدم سمت دستشویی، در دستشویی رو پشت سرم بستم و تکیه دادم بهش و نیمه نشستم زار زدم. همه غمای این دو هفته رو سرم آوار شد و هر بار بغض جدیدی از نو میشکست... تو آینه به خودم نگاه کردم، صورتمو شستم و خودمو جمع و جور کردم و برگشتم. خوب شد لامپا نیمه خاموش بود و صورتم پیدا نبود. تمام روز و روز قبلش و روز قبلترش انگار داشتم خفه میشدم و امشب دیگه کامل به خرخرهم رسیده بود. اما من با صبوری و آرامشی که گاهی وقتا از خودم سراغ دارم همه رو گذرونده بودم؛ وقتی که دو تا پسربچهٔ وروجک شیطون و _در گوشی عرض میکنم_رومخ از سر و کولم بالا میرفتن، گوشیمو زیر و رو میکردن پشت سر هم ازم سوال میپرسیدن، به وسایل کولهم ور میرفتن، وقتی که گرسنهم بود غذامو میخوردن یا وقتی که کلی از کارای خونه بتی مثل ظرف شستن غذا درست کردن مرتب کردن و سرگرم کردن بچهها رو انجام داده بودم، بتی با خواهش و معذرت کاری برای انجام دادن بهم میگفت یا وقتی اون مردک تو راه بهم هیزی کرد یا وقتایی که این و اون و آن زنگ میزدن یا تماس تصویری میگرفتن و گزارشی از سفرشون به عراق تا اون لحظه رو میشنیدم یا حتی همین الان که صدای خروپف یکیشون کل اتاق رو برداشته و اونیکی که کوچیکتره با کلی زبون ریختن و پسوند "جون" گذاشتن بعد اسمم، کنارم خوابیده و بهم چسبیده و الان یکی از پاهاش رو شکممه!
پریروز بتی زنگ زد و گفت مگی و شوهرش میخوان برن عراق و دو تا بچههاشون رو باید پیش اون بذارن چون مامان و باباش و دو تا خواهر دیگهش هم چند روز پیشش رفتن عراق و شوهر خودش هم همون شب قرار بود بره و از اونجایی که خودش هم بارداره نمیتونه تنهایی از پس دو تا خواهرزادهش بر بیاد و خواهش کرد که مثل همیشه فرشته نجات خونوادشون بشم(!) و برم خونهشون و روز بعدش باهم بریم خونه مامانش اینا که خودشون رفتن عراق و دو روزی اونجا بمونیم تا بیان.
این تابستون زیاد اومدم خونه خواهران مارچ اما خب بیشترش به بهونه کتی و همچنین آرامش و دنجیِ خونهشون بوده و اینبار اومدم نه کتی هست نه غرغرای سارا و نه حتی اون آرامش همیشگی. یکی دو تا پست قبلی بود که نوشته بودم آدم نوستالژیکیام؛ ای لعنت به احساسات نوستالژیم. رفتم طبقهٔ بالا _طبقهٔ اتاقای خواهرا که خودش هم لابی داره و هم دستشویی حمام و میز پینگ پنگ و تراس! یه پا هتله_ که برم اتاق کتی و لباسامو عوض کنم و یهو به خودم اومدم و دیدم نشستم پشت میز کارش و دارم نگاه میکنم به تقویمش که نشون میده چند روز دیگه تولدشه. دلم برای اون برونگرای احمق و ساده که دوباره هم عاشق اون احمقی شده بود که قبلا عشق پفکی بچگی منم بوده، تنگ شده بود؟ عجب. با اینکه دو سال ازم بزرگتره و عقلش خیلی کمتره و یکمم رو مخه ولی خب در هر حال. خاطرات نوستالژی و بامزه این چند بار برام مرور شد و بعد بلند شدم لباسامو عوض کردم و رفتم پایین پیش بتی و وروجکها.
نور ملایم آباژور روی صورتم افتاده، بقیه خوابیدن. به بابا پیام دادم و جوابمو داد، یکم آروم شدم. نگران داداشم. میخوابم. ببینم فردا چه روزیه.
29 August
کی باورش میشه 29 آگوست هم گذشت. یکسال گذشته و همه چیز خیلی عوض شده لیام. :)
یکم حرف زدن
من در اعماق وجودم اصولا آدم نوستالژیکی هستم(نمیدونم جمله از لحاظ ساختاری و معنایی درسته یا نه). میشه گفت کنار خاطرهها زندگی میکنم. ممکنه تو هر حالتی باشم ولی فکرم یه جایی بین لحظات یه خاطره گیر کرده باشه.. در همین راستا هم زیاد برمیگردم به چیزهایی که منو به گذشته وصل میکنه؛ دفترهای زیادی که پره از نوشتههایی که درباره احوالاتم، روزمرگی یا هر چیزی نوشتم و نوشتم-نامههای کوچیکی که به هر بهانهای نوشتم یا بهم دادن(آدم نامهدوستیام)-وسیلهها یا هدیههای قدیمی-چتهای قدیمی که هر کدوم رو چندین بار بالا پایین کردم و خوندم(وقتی اکانت تلگرامم پاک شد ناراحتیِ بزرگم از چی بود؟ از اینکه اونهمه چیز دوستداشتنی اونهمه پیام اونهمه چنل اونهمه خاطره و دیگه نمیتونم بهشون رجوع کنم و خب واقعا تلگرام خیلی اپ دوستداشتنی و مفیدی بود برای رشدم) و و و. دیدن هر چیزی هم میتونه منو ببره تو فکر درباره اینکه سرگذشتش چی بوده و ممکنه آیندهش چی باشه! نمیدونم احتمالا این ویژگیم احمقانه یا خیالبافانه به نظر برسه کما اینکه اگه برای آدما بگم هم با عباراتی مثل: "وا" "به چه چیزایی فکر میکنیا" "تو چقدر اهمیت میدی" "بیخیال بابا حوصله داری" "فکرتو درگیرش نکن" و... مواجه میشم و شدم، پس همیشه ترجیح دادم هر چی هست تو همون درونم بمونه. دلیل اینکه کمتر مینویسم یا کمتر برای آدما توضیح میدم و حرف میزنم و بحث میکنم هم همینه. یه چیزایی میاد تو ذهنم نیاز دارم بیانشون کنم چند کلمه که مینویسم میبینم کلمات نمیتونن حق مطلبو ادا کنن و یا اگه هم تواناییش رو داشته باشن من باید از کلمات و عبارات خیلی زیادی استفاده کنم و هر چیزی رو به تفصیل و پیچیده توضیح بدم تهش هم اونقدر که باید، واقعی نمیشه و حقیقتا من دیگه حوصلهام مثل قبلنا نیست اما کمالگراییم میخواد که اگه قراره چیزی انتقال داده بشه یا به اشتراک گذاشته بشه همهچیزش باید اونطور که هست و به نحو احسنش انتقال داده بشه، پس همون چند جمله رو هم پاک میکنم یا خط میزنم.خیلی هم بدم نمیاد از این کمالگراییم باعث میشه کارم رو بهتر انجام بدم گرچه که خیلیوقتها بهش لعنت میفرستم! الانم تعجب میکنم که چطور دارم خودم رو راضی میکنم که بنویسم و ثبتش کنم چون اینا اون چیزایی نیستن که تو مغزمن و باید بنویسمشون... محمود دولت آبادی این حالت من موقع نوشتن و بیان کردن رو تو رمان سلوک خیلی خوب توصیف کرده و این روزها که دارم این کتابو میخونم واقعا با حالات درونی اون شخصیت _که احساس میکنم خیلی نزدیکه به خود دولتآبادی_ همزاد پنداری میکنم. دولتآبادی چهار سال تمام داشته مینوشته و پاک میکرده تا این رمان دویست صفحهای رو چاپ کنه که الحق هم خیلی عمیق و شاهکاره. البته خیلیها(احتمالا همونهایی جز چهار تا متن آبکی خوراک ادبی و فکری دیگهای به مغزشون ندادن) میگن که رمان خیلی سنگین و گنگ و غیرقابل فهمیه و اصلا به قواعد رمان نیست اما باید بگم که درسته که در نگاه اول یکم گنگه اما پشت هر کدوم از پاراگرافهاش کلی معنی و تفکره و نیاز به فکر داره و استفاده از کلمات فارسی اصیل هم کار خیلی خوبی بود. پارسال وقتی میخواستم از نشر اصلیش بخرمش فروشندههه اصرار داشت که این کتاب خیلی سنگین و گنگه و باید دایره لغاتت هم بالا باشه و یکم از ادبیات عرفانی هم سر دربیاری، به نظرم این کتابو برندار و زر زر ولی به حرفاش گوش ندادم و از خریدن و خوندنش راضیام . آره خلاصه. چقدر از همه جا حرف زدم!
۲۲ سپتامبر ؛ یالتا :
"هوا برای نوشتن تاریک شده است و شمعهایم خوب نمیسوزد. میبوسمت. مرا ببخش. مواظب خودش باش. شاد باش.
آنت تو".
_ از نامه آنتوان چخوف به اولگا کنیپر.
عزیزِ دورم
اینجا که نیستی
انگار که کاری برای انجام دادن ندارم؛
رنگ خورشید
زیبایی ماه
گرمای ستارگان آگوست
بوی میخک، بوی مریم
آوای آهنگهای همیشگی
طعم تلخ و شیرین شکلات داغ
دنج بودنِ کافهی پر از کتاب
لبخند نوزاد در گهواره
هیچ چیز بدون تو معنی نمیدهد .
بابا لنگدراز عزیزدلم!
دلخوشی دنیای عاشقانهی من این است که ندانی و دوستت بدارم. میدانی و جنسش را نمیفهمی! وقتی بفهمی و برانیام، چیزی درون دلم فرو میریزد! چیزی شبیه غرور.. و من احساسِ عمیق تنهایی و غمِ عشق را تجربه میکنم اما از فرو ریختن فرار. عباس معروفی نویسنده بود، میگفت وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود . .
در حال حاضر احساس میکنم بدبختترین آدم دنیام. ولی نیستم.

درباره من
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم"شاید مینویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-
"We are who we are when we’re alone"