گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

من خیلی بدبختم. من خیلی بد شانسم. من خیلی بی‌چاره‌ام.

که زندگی دو سه نخ کام است و عمر سرفه کوتاهی

دیشب از سر کنجکاوی تی‌بگ رو دیدم و موقعی بود که درگیر این شدم که "با اینکه م‌‌ا‌ر بهم پیشنهاد آشنایی بیشتر با پیام داد ولی واقعا درسته که من بهش پیام بدم یا نه!؟"

از جهات مختلف اینکارو اشتباه میدونم یکی اینکه (این قسمت سانسور و در بخش رمزدار قرار گرفته شده) که گفت چطور بدون اینکارا زنده‌ای؟ همون موقع احساس کردم که باید این چیزا رو زودتر و تو سن چند سال قبل تجربه میکردم و نکردم و حالا پیچیده بین دست و پام و با اینکه مال من نیست نمیتونم جداش کنم. درست مثل یه سری آرزوهایی که از بچگی با خودم حمل میکنم و همیشه به این فکر میکردم که خب الان نمیشه ولی وقتی بزرگ شدم اینکارو میکنم غافل از اینکه اون آرزوها مربوط به همون مقطع زندگی و سن هستن و چیزی که مهم‌تره اینه که ظاهرا تو دیگه اون آرزوها رو نداری و از سنت گذشته اما اثرات نرسیدن به اونها توی درونت مثل یه کودک زخم خورده باقی میمونه و وارد روح و حتی ناخودآگاهت میشه و بلاخره یه جایی تو یه موقعیتی مشابه اون آرزو بیرون میاد و تو حمله‌ور میشی به کاری که خیلی سال قبل میخواستی و باید انجام میدادی و اون رو به شکل خیلی بدی درمیاری و درآخر وقتی متوجه اتفاقی که افتاده میشی اونجاست که احساس خردشدگی و بی‌ارزشی درونی پیدا میکنی و این همون صدای کودک ناکام مونده و محبوس در درونته.

عواطف بیان‌نشده هرگز نمی‌میرند. زنده زنده دفن می‌شوند و بعدها به شکلی زشت‌تر بیرون می‌آیند.

-زیگموند فروید

توی این موقعیت چیزی که مقابل همه نقاط منطقی که بهم میگن اینکار اشتباهه وایمیسته احتمالا همین کودکی ناکام درونمه و جمله‌‌ای که اگر الانم که دیر شده تجربه نکنم بعدا بدتر گریبانم رو میگیره.

و زندگی مگه به جز به تجربه رسیدنه؟ شایدم!

آخرشم بعد از همه این حرفا فکر نکنم بهش پیام بدم.

خواندن بیشتر..

فراتر از درون

امروز درس خوندم، رفتم فاتحه و برای بار دوم 1 inside out رو دیدم.

____________

داشتم به این فکر میکردم که چرا یکی از روتین‌های زندگی‌م اینه که تیکه بشنوم؟ بلا استثنا روزی نیست که بدون شنیدن کنایه و تیکه شب بشه و عجیبه که انگار بهش عادت کردم...

یکی از بزرگترین عوامل این قضیه کسی به اسم مامانمه. من اکثر اقوام پدری‌م رو نمیشناسم و تقریبا هر کسی هم که چهره‌ش برام آشناست از بخش ناخودآگاه ذهنم که ممکنه تو کودکی دیده باشمشون مونده. اقوام مادری که کلا شوت و تو زندگیم هیچ نقشی ندارن چون مامانم هم تو زندگی‌م نقشی نداره _البته به جز چند ماه یکبار که یه دالی جهت آزار روحی میکنه و میره_ اما اقوام پدری، از اون جهت که با بابام زندگی میکنم باید با اقوام پدری به جز بستگانی مثل عمه عمو و عروس و داماد و غیره و ذالک هم در ارتباط باشم و در واقع مهمونی و این چرت و پرتاشون رو برم. اما نکته اینجاست که نمیرم! حالا چرا؟ برمیگردیم به اوایل بحث و اونم اینکه چون نمیشناسمشون. چرا اقوام پدری‌م رو نمیشناسم؟ چون وقتی دختری در اولین سال نوجوانیش مادرش کنارش نباشه طبیعتا تا چند سال دیگه جایی نمیتونه بره و دیگه کسی رو نمیشناسه. علاوه بر اون من به خاطر اینکه مامانم قبل رفتنش با خانواده نزدیک بابامم مشکل داشت، من دو سه سال قبلش هم یعنی در سن ابتدایی هم مهمونی یا دید و بازدید هم نمیرفتم و کلا روابطم به خونه و مدرسه و دختر مسجدی و گاها خونه مادربزرگ مادریم ختم میشد. بعد از رفتن مامانم هم که یه جورایی دیگه با هیچ قومی ارتباط نداشتم! یادمه بعد چند وقت که بابام میخواست از اون وضع دربیام و ببرتم مهمونی من واقعا هیچ لباس مناسبی برای مهمونی نداشتم:) و از اونجایی که خیلی کم حرف شده بودم مجبور شدم به سختی به بابام بگم هیچ لباس مهمونی‌ای که اندازه‌م باشه ندارم و رفتیم به اندازه تمام چند سالی که توی خونه بودم لباس خریدیم(یادش بخیر اون موقع قیمتا میلیونی نبود). بعد از اون کم‌کم به جمع‌های خانوادگی خانواده پدری‌م وارد شدم و یه چند باری هم با عمه‌هام از این مهمونی‌های فامیل‌های درجه دوی پدری و اینا رفتم که همه اون دفعات متوجه نگاه‌های سنگین و حرف‌های درگوشی و کنایه افراد حاضر میشدم و به خاطر همون هم دیگه خارج از محدوده فامیل‌های نزدیک‌تر نشدم و خب اینم از دلیل عدم شناختم. این چند سال که دیگه به این نتیجه رسیدم انگار نمیشه خیلی هم دور بود و خودمون رو قایم کرد بعضی از دورهمی‌ها و مهمونی‌ها و عروسی و اینا رو میرم و همیشه همه چیز رو به جون(روح) میخرم و دیگه عادت کردم به حرفای مردم:) امشب که رفتم مراسم ختم هم یکی از اون موقعیت‌ها بود. بعد درون و بیرون رو که دیدم ذهنم فلش بک زد به اولین باری که دیدمش که توی کلاس مهارت‌های زندگیِ دکتر بودم و اون موقع مامان داشتم و یه چیزهایی یادم اومد که عه من چقدر همیشه با آدم‌های دور و برم سخت زندگی کردم و چه احساساتی رو همیشه درون خودم نگه داشتم.

حس میکنم خیلی مثل بچه‌ها تند تند و پشت سر هم و تو هم تو هم و یکم بی‌ربط حرف زدم ولی فقط هر چی که اومد رو نوشتم!

کلمه‌ای شبیه یک کلمه سه حرفی

آخرین دفعه که روبروی همدیگه نشسته بودیم و تو داشتی حرف میزدی، پس زمینه یه آهنگی پخش شده بود که برام یادآور شب‌هایی بود که تنها بودم و بهت فکر میکردم و گریه‌م میگرفت و احساس ناتوانی و حماقت میکردم. نه اینکه اون آهنگ رو گوش میدادم، نه، مسئله حسی بود که بهم منتقل کرد.. صدات کمرنگ و کمرنگ‌تر شد و یهو وارد تونل ذهنم شدم که دنبال کلماتی بود برای بیان کردن و توضیح احساسم بهت، حرف‌هایی که همیشه میخواستم توی چشم‌هات نگاه کنم و بهت بگمشون ولی هیچوقت نتونستم. انگار خیلی گذشت ولی کلمات رو پیدا نکردم. بین لبام دو میلیمتر باز بود، دست چپم زیر چونه‌م بود و چشمام خیره بهت، احساس میکردم ضربان قلبم بالا رفته و چشم‌هام تَر شدن ولی کلمه‌ای در کار نبود. آهنگ تموم شد و صحبت تو هم همینطور. سکوت حرف زد. گفتگو رو ادامه دادیم.

جعبه

امروز رفتم سراغ جعبه جزئیات، همونی که توش کلی خرت و پرته و همه جور چیز کلاسیکی توش پیدا میشه واسه درست کردن دست‌سازهایی که لبخند روی لبم میارن. یه لایه ضخیم غبار رو از روش پاک کردم تا نوشته‌ای که موقع درست کردن جعبه روش نوشته بودم، بخونم: قشنگ زندگی کن:) به انگلیسی. یه جمله کوتاه و دستوری. یادمه موقعی که این جمله رو مینوشتم خیلی پر انگیزه بودم و حتی توی رنگ‌بندی جعبه از صورتی استفاده کرده بودم اما اون لحظه بعد از سه سال تنها حسی که داشتم شبیه تلخند بود. درش رو باز کردم و دونه دونه چیزهای کوچیکی که با ذوق جمع کرده بودم رو درآوردم کم کم احساس کردم دارم با بیش از حد نگاه کردن به چیزهایی مثل استیکر دست‌ساز قهوه که از جعبه دستمال کاغذی یا لیوان کاغذی یا پوست شکلات یا استند آبمیوه بیرون‌بر و.. جدا کرده بودم و با دقت وسواس‌گونه دورشون رو قیچی کرده بودم، گذشته رو شخم میزنم و چیزی که بین خرت و پرت‌های ظریف و خاک‌گرفته میبینم ذوق کور شده، گم شده، پاک شده‌ست. دلم میخواست گریه کنم ولی به خودم نهیب زدم که اگه یه قطره از اشکت بریزه روی اینا، گِل میشه و تمیز کردن گِل سخت‌تر از غباره! امروز یه سنجابم که به بدبختی‌هاش فکر میکنه و احساس تلف‌شدگی میکنه. برمیگردم تا تمرکزم رو برگردونم سر کارم.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر