امروز درس خوندم، رفتم فاتحه و برای بار دوم 1 inside out رو دیدم.
____________
داشتم به این فکر میکردم که چرا یکی از روتینهای زندگیم اینه که تیکه بشنوم؟ بلا استثنا روزی نیست که بدون شنیدن کنایه و تیکه شب بشه و عجیبه که انگار بهش عادت کردم...
یکی از بزرگترین عوامل این قضیه کسی به اسم مامانمه. من اکثر اقوام پدریم رو نمیشناسم و تقریبا هر کسی هم که چهرهش برام آشناست از بخش ناخودآگاه ذهنم که ممکنه تو کودکی دیده باشمشون مونده. اقوام مادری که کلا شوت و تو زندگیم هیچ نقشی ندارن چون مامانم هم تو زندگیم نقشی نداره _البته به جز چند ماه یکبار که یه دالی جهت آزار روحی میکنه و میره_ اما اقوام پدری، از اون جهت که با بابام زندگی میکنم باید با اقوام پدری به جز بستگانی مثل عمه عمو و عروس و داماد و غیره و ذالک هم در ارتباط باشم و در واقع مهمونی و این چرت و پرتاشون رو برم. اما نکته اینجاست که نمیرم! حالا چرا؟ برمیگردیم به اوایل بحث و اونم اینکه چون نمیشناسمشون. چرا اقوام پدریم رو نمیشناسم؟ چون وقتی دختری در اولین سال نوجوانیش مادرش کنارش نباشه طبیعتا تا چند سال دیگه جایی نمیتونه بره و دیگه کسی رو نمیشناسه. علاوه بر اون من به خاطر اینکه مامانم قبل رفتنش با خانواده نزدیک بابامم مشکل داشت، من دو سه سال قبلش هم یعنی در سن ابتدایی هم مهمونی یا دید و بازدید هم نمیرفتم و کلا روابطم به خونه و مدرسه و دختر مسجدی و گاها خونه مادربزرگ مادریم ختم میشد. بعد از رفتن مامانم هم که یه جورایی دیگه با هیچ قومی ارتباط نداشتم! یادمه بعد چند وقت که بابام میخواست از اون وضع دربیام و ببرتم مهمونی من واقعا هیچ لباس مناسبی برای مهمونی نداشتم:) و از اونجایی که خیلی کم حرف شده بودم مجبور شدم به سختی به بابام بگم هیچ لباس مهمونیای که اندازهم باشه ندارم و رفتیم به اندازه تمام چند سالی که توی خونه بودم لباس خریدیم(یادش بخیر اون موقع قیمتا میلیونی نبود). بعد از اون کمکم به جمعهای خانوادگی خانواده پدریم وارد شدم و یه چند باری هم با عمههام از این مهمونیهای فامیلهای درجه دوی پدری و اینا رفتم که همه اون دفعات متوجه نگاههای سنگین و حرفهای درگوشی و کنایه افراد حاضر میشدم و به خاطر همون هم دیگه خارج از محدوده فامیلهای نزدیکتر نشدم و خب اینم از دلیل عدم شناختم. این چند سال که دیگه به این نتیجه رسیدم انگار نمیشه خیلی هم دور بود و خودمون رو قایم کرد بعضی از دورهمیها و مهمونیها و عروسی و اینا رو میرم و همیشه همه چیز رو به جون(روح) میخرم و دیگه عادت کردم به حرفای مردم:) امشب که رفتم مراسم ختم هم یکی از اون موقعیتها بود. بعد درون و بیرون رو که دیدم ذهنم فلش بک زد به اولین باری که دیدمش که توی کلاس مهارتهای زندگیِ دکتر بودم و اون موقع مامان داشتم و یه چیزهایی یادم اومد که عه من چقدر همیشه با آدمهای دور و برم سخت زندگی کردم و چه احساساتی رو همیشه درون خودم نگه داشتم.
حس میکنم خیلی مثل بچهها تند تند و پشت سر هم و تو هم تو هم و یکم بیربط حرف زدم ولی فقط هر چی که اومد رو نوشتم!
