امشب غش کردم.
Audreyسه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲، 2:22
امشب غش کردم.
دیروز وقتی که با زجر مشغول درس خوندن بودم یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که تقریبا فقط سی روز دیگه از تابستونم مونده و تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادم جز خوندن چند تا کتاب و تصمیم گرفتم بعد از دادن امتحان فارغ از اینکه نتیجه چی شد (البته که تلاشمو کردم ولی فقط یکی از آزمونها رو میدونم قبول میشم و اونیکی پاس نمیشه) اوقات فراغت باقی موندهی مفیدی رو بسازم.
امروز بعد از آزمون حالم خیلی گرفته شد. حتی به اناف سلام نکردم! یک ربعی رو تو کتابخونه پشت گوشهترین میز نشستم تا خودم رو هندل کنم. بعدش که یکم با قضیه کنار اومدم رفتم بیرون. قبل ظهر بود و آفتاب مستقیم، با اینحال مثل احمقها کولهام رو دو دوشی انداختم و قسمتی رو پیادهروی کردم. رسیدم خونه. چشمام میسوخت. با همون لباس نیم ساعت خوابیدم. صدای در اومد، پستچی بعد از چند روز بستهم رو آورد، زمانی رو به ذوق اون گذروندم. خرت و پرت خوردم. یه کلیپ ادیت زدم. بابا رفت سفر کاری دو روزه. بساط نقاشیم رو از کمد در آوردم خاک دفتر نقاشی بزرگم رو گرفتم و مدادرنگیها و آبرنگ و گواش و قلموهام رو وسط اتاقم ولو کردم و یک ساعتی Zayn میخوند و من با لذت و دقت طرح میزدم. داداش بیدار شد رفتم به کارهاش رسیدگی کردم. یک قسمت فیلم ترکیای که خیلی وقت پیش شروع کرده بودم ولی تا نیمه رهاش کرده بودم رو دیدم. داداش. تلاش برای نصب چند بازی تو گوشیم. آشپزی کردن و پختن یه غذای من درآوردی جدید و خوشمزه. شام درست کردن. ادامه نقاشی و تموم کردنش. چیدن یک چیدمان برای عکاسی از نقاشیم! داداش. مجازی و یکم تلوزیون. امروزم رو اینجور گذروندم، بعد از گرفتن تصمیمِ دیروز، مبنی بر اینکه اوقات فراغت مفید و قشنگ بسازم تو این مدت باقیمونده تا شروع ترم جدید. و خیلی حس خوبی داشت. هم اکنون؟طبق روال این چند ماه داداش تا صبح بیداره و... منم با وجود خستگی باز هم طبق معمول تا پاسی از شب بیدارم. این بخش، جداییناپذیره:)!
شنبه دو تا آزمون مهم دارم که هر دوتاش سر یک ساعته و باید اولی رو به سرعت بنویسم تا برای دومی وقت کم نیارم و فقط برای یکی از آزمونها درس خوندم و اونیکی که نخوندم سختتره و احتمالا بخاطر همین نمیخونمش. یَک استاد مضخرف چشم سبزِ از دماغ فیل افتادهای هم داره که ۸۰ درصد استرسم و عدم تواناییم برای رفتن به سمت جزوه به خاطر اونه چون میفرمایند یه کلمه نباید کم و زیاد بنویسید عین جملههای جزوه باید باشه اونم با خط خوش نستعلیق/: همهچی عالیه فقط دارم از عذاب وجدان و حرص خودمو میخورم👌
هنوز نخوابیدم. راستش خوابم پریده. از اون خلاء اومدم بیرون. تو خلاء بزرگتری به نام تو افتادم. این چیه که تو هر شرایطی وادارم میکنه که بهت فکر کنم؟ دلتنگی؟خلاء عاطفی؟!
گاهی وقتها زندگی اونقدر ملالآور میشه که بین هجوم و درهم پیچیدگیِ همه چیز و همه کس و همه و همه.. دیگه نه داد زدن، نه گریه کردن، نه مشت کوبیدن، نه حرف زدن، نه درد و دل کردن و نه حتی نوشتن هیچ تاثیری برای خاموش کردن شعلههای آتش درونیم نداره و فقط سکوت میکنم؛ زل میزنم به امتداد نگاهم و یا خودم رو به شکل وسواسی مشغول مرتب کردن میکنم. اما افکار از هر نقطهای از لحظاتی که زندگی کردم دونه به دونه و با سرعت وارد مغزم میشن و فضای مغزم رو به طور کامل اشغال میکنن و دیگه هیچ چیز تو مغزم نمیتونه تکون بخوره..! پس فقط میتونم رها کنم. به طور خودکار دیگه به صدا گوش نمیدم بلکه گوشم طبق عادت خودش صداها رو میشنوه اما من تو خلاءم. مثل الان .. بعد از مرتب کردن وسواسی و بعد از زل زدن به سقف خودم رو مجبور کردم قبل از مجبور کردنِ خودم به خوابیدن، چند سطر بنویسم حتی اگه شبیه به ?brain dump باشه یا نباشه.
02:00ای که وسط خستگی و بدبختی و خشم و کلافگی و احساستنهایی و دلتنگی و کلی سر و صدا و جزوه خونده نشده و مغز از هم پاشیده غوطه میخورم و بازم باید تحمل کنم:)
آخه دیگه برای کی بنویسم که میدونم میخونه؟:) اون که دیگه فعلنا اینجا رو نمیخونه...
از گرمترین روز تابستانی شهرمان به گفتهی هواشناسی فرار کردیم و من اکنون در مطلوبترین هوا توی بالکن و روی صندلی تاشوی سرمهایام نشستهام و کتاب میخوانم. وارش ملایمی میبارد و هوا مثل همیشهی اینجا مهآلود است. سرم را به هر طرف که میگردانم سبز است:) خلوص اینجا در جریان است. صبحِ زودتر از معمول این روزهایم بیدار شدم صبحانه خوردم و مقدمات ناهار ظهر را آماده کردم و همزمان جمفود عزیزم را تماشا کردم. داداش هنوز خوابه و بابا صبحِ خیلی زودتر از من با ماشین درب و داغان(؟) به چالوس رفته تا بره بیمه و خسارت تصادف رو بده؛
دیروز اخبارِ همهجا اعلام میکرد: ترافیک سنگین ماشینها موجب قفل شدن جادههای فلان و فلان شده! ما هم توی یکی از همون ماشینها بودیم. سه ساعت و خوردهای جاده رو به علت هجوم زیاد مسافرا بسته بودن و بعد از اون جاده رو یکطرفه کردن، اما اونموقع دیگه ما_مخصوصا بابا_ خیلی خسته و کلافه شده بودیم چون شب قبل به اندازه کافی نخوابیده بودیم و ساعت پنج حرکت کرده بودیم. و همین باعث شد تصادف کنیم:) لحظهی وحشتناکی بود؛ داداش جلو نشسته بود و من عقب؛ یک لحظه دیدم کنترل ماشین از دست بابا خارج شده و ماشین داره به سمت زامیاد آبی میره، دو بار داد زدم بابا بابا ولی جواب نداد و جیغ زدن من مصادف شد با برخورد شدید ماشین با زامیاد، پرت شدن داداش به سمت شیشه ماشین و ترک برداشتن شیشه، بلند شدن بخار از رادیاتور و جمع شدن کاپوت ماشین و البته بیدار شدن بابا. خوابش برده بود... توهینهای راننده زامیاد یک طرف، ناراحتی بابا یک طرف، تو شوک رفتن من یک طرف، ضربه به سر داداش یک طرف، خسارت ماشین یارو هم یک طرف و ماشینی که دیگه راه نمیره و کلی وسیله توشه و هنوز دو تا شهر مونده تا به مقصد برسیم و ساعت ۲ بعدازظهره و هوا گرم و شرجی هم یه طرف.. گوشه خیابون وایساده بودیم و نمیدونستیم چی کار کنیم که یه پسر چهارده پونزده ساله با لهجه غلیظ اومد و گفت که من شاگرد تعمیرکارم، ماشینتون چی شده و فلان! و سوار ماشین شدیم و یکم جلوتر به اوستاش زنگ زد و صافکار و تعمیرکار و نقاش و کلی آدم اومدن و سه ساعته ماشینو درست کردن و یه فستفودی هم فهمید ما حتی ناهار هم نخوردیم برامون چند تا ساندویچ زد و صافکار هم اصلا پول نگرفت گفت به جاش برید شام بخورید مهمون من! .. نمیدونم همهی این مهربونیها و مشتیگریها به خاطر این بود که دیدن وضعیتمون خوب نیست و داداش هم مریضه و حالش خوب نیست یا اینکه مرامشون همینه ولی از سر هر چی که بود تو اون شرایط بدی که ما قرار داشتیم این قضیه برامون مثل فرشتهای در برهوت بود:)
۱۳:۱۰
تو امشب خیلی میدرخشی؛ داری لبخند میزنی؟ :)
اکنون با یک حقیقت بسیار پیچیده مواجه شدهام. برایم مهم نیست که آیا این حقیقت باعث آشفتگی میشود یا خیر! گاهی اوقات تا زمانی که تنها نشوید، واژگان به راحتی از دهان شما خارج نمیشوند. البته حتی این حالت را نیز هیچکس تضمین نکرده است؛ چون ما انسانها برخی از حقایق را از خودمان نیز پنهان میکنیم؛ زیرا زندگی با دروغ آسانتر است. :)
طبق معمول صبح زود بیدار شده بود صبحانه حاضر کرده بود و همهی کارهاشو انجام داده بود. بعد برای انجام یک کاری یکی دو ساعتی رفته بود بیرون، پیاده. کارش که تموم میشه تو راه برگشت یه مردی رو میبینه که پسر پنج شیش سالهش رو دولا کرده سمت جوب و از دماغ پسربچه خون تو جوب میریزه و بند نمیاد! دلش میسوزه، از تو کیفش پلاستیک دستمالشو درمیاره و میره سمت اون آقا و پسرش و بهشون دستمال میده و کمکشون میکنه. پسربچههه خوندماغ شده بود و حال و وضعیت خوبی هم نداشت.. میپرسه چرا اینجوری شد بچههه طفلکی؟ آقاهه بعد از اینکه خون کمتر میشه و یکم خیالش راحت میشه سفرهی غم دلش رو براش باز میکنه.. خانوم این بچم اوتیسمه.. سرش رو زده به دیوار و تو این گرما هم خون دماغ شده.. این چند ساله انگار زندگی نمیکنم زندگی با این بچه مریض خیلی سخته و... ولی اون دیگه دقیق نمیشنید آقاهه داره جی میگه. یاد برادر من افتاده بود:) خودش میگفت حالم یه جوری شد و خیلی بهم ریختم... سعی کردم دلداریش بدم و بعد هم ازم تشکر کرد و خداحافظی کردم و به مسیر برگشتم به خونه ادامه دادم اما سریعتر و با حال دگرگون. زنعمو بهم گفت وضعیت داداشت در مقابل اون بچه پادشاهیه! ولی من بهش نگفتم من و بابا خون دل خوردیم، داغون شدیم، کلی خرج کردیم و از همهچیز زدیم و مایه گذاشتیم و خیلی زحمت کشیدیم و میکشیم که داداش تااازه وضعیتش خیلی بهتر شده وگرنه حالش از اون بچهای هم که میگی بدتر بود زنعمو، فقط کسی خبر نداره و درک نمیکنه. :) ولی باز هم همینکه انقدری درک کردی و یاد ما افتادی خودش خیلی ارزشمنده .
داری از درون میسوزی و هر لحظه بیشتر گر میگیری انگار که نفست دیگه بالا نمیاد میخوای جون بدی ولی میدونی که نمیشه.. میزنی به سینهات و تنها جملهای که با فریاد میگی اینه که آی خدا چِرا من نِمیمیرم؟
لحن این چند تا کلمه رو فقط خودم میتونم درک کنم...
-
جسمم داغونه. روحم که معلومالحاله. ولی جسم هم دیگه کشش نداره و همه دردهاش عصبیه. سردردام، درد معدهم، تشدید در گردن و شونهم، درد قفسه سینه و تیر کشیدن قلبم... هر دکتری رفتم گفته استرس و عصبانیت دردتو بیشتر و حادتر میکنه و من اکثرا تو این حالتها قرار دارم و بدتر از اون بیشترشو تو خودم میریزم.
ولی عجیبه که یه حال بد باعث شده یکم تقویت بشم و قویتر و صبورتر بشم:) همون خرابِ خوب . .
خوابهای پریشان این دو سه شب حواسِ خواب و بیداری از سرم برده... گرچه این شبها که نمیخوابم، منظور این دو سه روزه. پریشانیاش مثل همیشه نیست، به قولی زمین تا آسمان فرق داره. از جنس عجیبیه که تا حالا لمسش نکرده بودم. میگن حال خوبِ خراب، خرابِ خوب الان واقعا همونم...(: هر چی که هست با اینکه از نظر خیلیها خوب نیست و حتی مورد اشاره و تمسخره ولی دوستش دارم! و کاش پایدار میموند! :)
امروز به جای یه دلقکی که منتظر کامبکه یه دلقک ذوقیِ غمگینم :)
- دیروز بود نه پریروز شاید هم پسپریروز، بدون قرار قبلی رفتم ببینمش. قرار قبلی یکسال پیش بود، حوالی همین روزها، کمی قبلتر. ولی اونموقع خیلی فرق داشتم با الان. شایدم بهتره بگم الان با اونموقع خیلی فرق دارم! نمیدونم بگم کاش هنوز مثل اونموقعها بودم یا نه ولی میدونم این روزها خیلی دلم میخواد دیگه بیشتر از این بزرگ نشم..احساس میکنم دیگه دارم بیش از حد بزرگ میشم. مثل شازده کوچولویی شدم که بزرگ شد و همهی آرزوها و آرمانهای عمیق و قشنگش رو به فراموشی سپرد و تبدیل شد به یکی از همون آدم بزرگایی که هیچوقت نمیخواست مثل اونا بشه..نیاز دارم برگردم به روزهای دور و دستنیافتنیِ خردسالی و اون جرعهی بیخیالی و سادگی و بازیگوشی رو سر بکشم گرچه که یادم میاد بچگیم هم کم بدبختی نداشتم و در واقع از همون اول وسط مشکلا بزرگ شدم و مشکلا هم بزرگتر شدن ولی حداقلش اینه که مثل الان نبودم. الان که یادم افتاد دلم میخواد کودکیمو وسط اون تلاطمها در آغوش بکشم و بهش بگم عزیزکم آروم باش چیزی نیست هیچی تقصیر تو نیست نترس ناخوناتو نجو:) همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و همیشه بزرگا بهم میگفتن بزرگ شدن هیچی نداره وقتی بزرگ بشی میگی کاش بچه میموندم ولی من همیشه تو دلم میگفتم قول میدم هیچوقت نگم کاش بچه میموندم و این روزها به اون حرفم میخندم:) داشتم میگفتم. رفتم ببینمش ولی نتونستم برم بالا. همونطور که تو راهپله داشتم پوسترها رو میدیدم صداشو به شکل ناواضحی تو راهپله شنیدم که با یه نفر دیگه صحبت میکرد. چند لحظه مکث و برگشتن باسرعت. شاید تو دیدار آخر و لحظهی آخر نباید به تردیدم غلبه میکردم و هیچوقت نباید بهش میگفتم که "چشماتون خیلی قشنگه" . اون احساس کرد که من حس خاصی بهش دارم، حسی که قبلش دربارهش باهاش حرف زده بودم و اینو بهم گفت، و من بهش گفتم نه شما فقط برام یه حامیای و مطمئنش کردم. اما واقعا همینه؟ شایدم آره.
- این چند روز دارم سعی میکنم خودم رو جمع و جور کنم، به خودم قول بدم، فکر کنم(البته از فکر گذشته به اورثینک رسیده)، خودم رو تنبیه کنم و سعی کنم یکم آدم شم تا بلکه یکم مقید بشم به برنامهریزیهام و از این حالت کرخت بیرون بیام. امیدوارم بیشتر از این اهمالکاری نکنم.
- گاهی عمیقاً احساس میکنم به یه موجود بیخیال و کماحساس و کمانگیزه تبدیل شدم که خودشو داره میکشونه و در واقع فقط میگذرونه. به حرفها و نصیحتهای بابا اونقدری اهمیت نمیدم که عصبی بشم و بخوام جواب بدم، یا اینکه دلیلی نمیبینم خودم رو برای بقیه توجیه و توضیح کنم. نظرات بقیه هنوزم برام مهمن ولی فقط برای اینکه بدونم و نه اینکه لزوما ترتیب اثر بدم. شعارم در برابر چرندیات و غیر چرندیات شده به منچه؟ وقتی به هدفهام فکر میکنم میفهمم که لعنتی تو خیلی تلاش کردی، سختی کشیدی ولی حتی نزدیک هم نشدی! نظرت چیه ول کنی و بذاری خودش پیش بره و دیگه انقدر درجا تلاش نکنی و انرژی نذاری؟ و از اون طرف به خودم میگم چطور میتونی به اینچیزها قانع باشی و منتظر بمونی اون روزه برسه که عقدههاتو خالی کنی؟ اصلا مگه همه چی یه روزه عوض میشه؟ اونم برای تویی که میخوای ۶۰ سال عمر کنی(این بحث جذابو اینجا باز نکنم بهتره!) حس میکنم قیافم شبیه پوکر فیس شده(😂) قبول کنین یه پوکر فیسی که سعی میکنه پوکر فیس نباشه و ماسک لبخند و اجتماعی بودن بزنه کار خیلی سختی داره🤦♀️
پینوشت: وقتی اومدم نوشته رو ثبت کنم همهش بالکل پرید اعصابم خورد شد، میخواستم اینبار هم ولش کنم و دوباره ننویسم ولی دیدم نمیشه.. در هر حال متن اصلی طولانیتر و بهتر بود.
