گاهی وقتها زندگی اونقدر ملالآور میشه که بین هجوم و درهم پیچیدگیِ همه چیز و همه کس و همه و همه.. دیگه نه داد زدن، نه گریه کردن، نه مشت کوبیدن، نه حرف زدن، نه درد و دل کردن و نه حتی نوشتن هیچ تاثیری برای خاموش کردن شعلههای آتش درونیم نداره و فقط سکوت میکنم؛ زل میزنم به امتداد نگاهم و یا خودم رو به شکل وسواسی مشغول مرتب کردن میکنم. اما افکار از هر نقطهای از لحظاتی که زندگی کردم دونه به دونه و با سرعت وارد مغزم میشن و فضای مغزم رو به طور کامل اشغال میکنن و دیگه هیچ چیز تو مغزم نمیتونه تکون بخوره..! پس فقط میتونم رها کنم. به طور خودکار دیگه به صدا گوش نمیدم بلکه گوشم طبق عادت خودش صداها رو میشنوه اما من تو خلاءم. مثل الان .. بعد از مرتب کردن وسواسی و بعد از زل زدن به سقف خودم رو مجبور کردم قبل از مجبور کردنِ خودم به خوابیدن، چند سطر بنویسم حتی اگه شبیه به ?brain dump باشه یا نباشه.
02:00ای که وسط خستگی و بدبختی و خشم و کلافگی و احساستنهایی و دلتنگی و کلی سر و صدا و جزوه خونده نشده و مغز از هم پاشیده غوطه میخورم و بازم باید تحمل کنم:)
