گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

سلامی در حاشیه شهر

در کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی کرد. در افکار خالی‌ام غرق بودم که نورِ بی‌هوا برگشت. حضوری را حس کردم. به اوهامِ زادهٔ تنهایی گفتم اعتنا نمی‌‌کنم؛ تا اینکه صدایی محجوب گفت: «سلام.»

نمی‌دانستم مخاطب صدا من هستم یا کسی دیگر هم در این نزدیکی‌ها غایب از نظرم است. سکوت دوباره روی کوچه نشست، نور ماند و من این بار با تردیدی آمیخته به بدگمانی تنه چرخاندم و پشت سرم را جستجوگرانه و محتاط نگاه کردم. پسری لاغر اندام با لباس‌های کهنه ایستاده بود؛ انگشتانش را مقابل بدنش در هم گره کرده، پاهایش را نه یک سانت جلوتر و نه یک سانت عقب‌تر، جفت و مؤدب کنار هم گذاشته بود و با نگاهی منتظر نگاهم می‌کرد. دوباره گفت: «سلام.»

نقطه سرِخط‌های هر آدم

به نظرم همه آدم‌ها از یه نقطه‌ای به بعد تصمیم می‌گیرن آدم قبلی نباشن؛ ممکنه این اتفاق به پوست‌اندازی تلقی بشه اما من می‌گم شاید یه نقطه‌ای فراتر از پوست‌اندازی باشه. مثل اینکه خود قبلی‌ت رو با همه بسته‌بندی‌ای که بودی رها می‌کنی؛ با همه عادت‌هایی که فکر می‌کردی جزئی از وجودت هستن، با زخم‌هایی که اون‌قدر قدیمی شدن که دیگه بخشی از هویتت به نظر می‌رسن، با همه روایت‌هایی که از خودت برای خودت و دیگران ساخته بودی یا حتی آدم‌هایی که فکر می‌کردی بدون اون‌ها ادامه دادن ممکن نیست و همهٔ اون ترس‌ها، دل‌بستگی‌ها و امیدهایی که یه روزی فکر می‌کردی تا آخر عمر همراهت می‌مونن.. انگار همه‌شون رو یک‌جا، تو یه نقطه رها می‌کنی و می‌ری سراغ یک خود دیگه. می‌ذاری و جورِ دیگه ادامه می‌دی. نه چون لزوما اشتباه بوده‌ن یا حتی مطمئن باشی چیزی که در ادامه از خودت خواهی ساخت، بهتره؛ فقط مسیر زندگی‌ به سمت رها کردنِ خودِ گذشته‌ پیش می‌برتت.

فرایند این رها کردن می‌تونه همراه با پذیرش و صلح، خیلی با حوصله و مهربانانه، خیلی سرد و ساکت و یا حتی بی‌رحم و خشن باشه. بعضی آدم‌ها بعد از این نقطه، مدام پشت سرشون رو نگاه می‌کنن؛ بعضی‌ها هم حتی جرئت نمی‌کنن برگردن و ببینن چه چیزی جا گذاشته‌ن. اما به گمونم هیچ‌کس از این نقطه‌ بی‌هزینه عبور نمی‌کنه. هر خودِ تازه‌ای، بهاش رو از خودِ قبلی می‌گیره؛ حتی اگه هیچ‌کس جز خودت متوجه این معامله نشه.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر