گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

نمایش گاه

فصل زاد و ولد مورچه‌هاست و شبانه روز مشغول جمع کردن آذوقه‌ان و رو فرش و موکت میچرخن؛ صبحِ خیلی زودِ پنج‌شنبه، وقتی آفتاب هنوز در حال بالا اومدن بود داشتم جوراب می‌پوشیدم که برم محل قرار اتوبوس نمایشگاه کتاب تهران، و روی هر دوتا پاهام مورچه راه میرفت. دونه دونه پایین می‌انداختمشون و جوراب رو بالا می‌کشیدم.

امسال با اس‌یا و خواهران دوقلو رفتم نمایشگاه. یعنی نصفش رو باهم بودیم و نصف آخرش رو تنها گشتم. همون پیرهنی رو پوشیدم که سال اولی که از اول تنها رفته بودم پوشیده بودم. از قبل لیست کتاب‌هام رو مشخص کرده بودم و همه رو خریدم به جز یکی دو تایی که جایگزین کردم و یکی که اگر میخریدمش دیگه هیچ کتابی نمیتونستم بخرم.. کتاب‌ها گرون‌تر شده بودن چون کاغذ گرون شده. بعد از دیدن و خرید کردن از چهار راهرو چهار نفری تصمیم گرفتیم زودتر بریم راهروی بیست و دو، تا کتاب‌های از قبل مشخص شده‌مون رو بخریم و بعد بریم هر راهرویی که میخوایم. من گفتم یه لحظه تو راهروی پنج که سر راهمونه وایسین من سریع از نشر نیماژ یه کتاب میگیرم و بعد بریم. اما یه لحظه تبدیل شد به نیم ساعت و دو میلیون که روی دست اس‌یا و دوقلوها، که توی پلاستیک‌ بهشون دادن. و حیرت فروشنده‌ها از اینکه اس‌یا چطور اکثر کتاب‌هایی که بهش معرفی میکنن رو خونده و حتی کتابی که دو روز پیش منتشر شده رو هم خونده و اونایی رو هم که نخونده با نویسنده‌ها و افکارشون کاملا آشناست، دیدنی و خنده‌آور بود. دست آخر یکی از فروشنده‌ها که موهاش رو با کش بالای سرش بسته بود و عینکش رو وسط سرش گذاشته بود به طوری که مژه‌های مشکی و بلند و فرخورده‌ش با وضوح بیشتری توی چشم بود و شالگردن نارنجی دور گردنش نشون‌دهنده آشنایی کامل با همه کتاب‌ها و نویسنده‌ها رو میداد وقتی فهمید ما نگران پولمون هستیم اما درباره همه کتاب‌هایی که معرفی کرده بود کاملا ترغیب شده بودیم، کتاب‌ها رو که مثل یه ستون بودن برداشت و تا صندوق اومد و انقدر سفارش کتاب‌خون بودن ما(بیشتر اس‌یا) رو برای تخفیف زیاد به خانم پشت صندوق کرد که همه افراد توی غرفه به ما نگاه میکردن. اس‌یا بهش گفت میتونم بیام اینجا کار کنم؟ و اون بهش گفت سال بعد بیا مطمئنم میتونی. و بعد من دم گوشش گفتم فقط مشکل اینه که تو قدت از این مَرده کوتاه‌تره و اون بلند و جوری که مَرده بشنوه گفت کفش پاشنه بلند میپوشم! بقیه غرفه‌ها به اندازه این غرفه نیاز به نوشتن ندارن. بهرام عظیمی و ایوب آقاخانی و وحید یامین‌پور و استاد حامد رو هم دیدم. اس‌یا رمانش رو آورده بود و به یامین‌پور نشون داد و اونم خوشش اومد و توی کاغذ به انجمن نویسندگی که اس‌یا یه ساله عضوه نوشت که بهش مجوز چاپ بدن و شماره‌ش رو هم به اس‌یا داد.

بعد از انتشارات امیرکبیر که ازش چند تا کتاب از جلال خریدم، تا آخر تنها بودم و خیلی بیشتر تونستم غرفه‌ها رو ببینم. آخرای وقتم بود که تو راه‌پله طبقه انتشاراتی‌های بین‌المللی نشستم و لقمه‌ای که از صبح تو کوله‌ام بود رو خوردم تا نَمیرم. و بعد با ده تا کتاب که بیشترشون شعر بودن به سمت بقیه بچه‌ها راه افتادم. نتونستم تو دورهمی شرکت کنم چون باید زود میرفتیم و این ناراحتم کرد. وقتی داشتم برمیگشتم جلوی یکی از ایستگاه‌های تفکر که سوالشون حجاب بود و خیلی آدم داشتن باهم بحث میکردن وایسادم و یکم بعد با یکی از اون مردا بحثم شد و بعد دیدم یه خانمه داشت ازم فیلم میگرفت:) یکی نیست به من بگه چرا باید تو این موقعیت حرف زدنم گل کنه؟ چند بار تو موقعیت‌های خاطره‌انگیز یاد ان‌اف افتادم که پارسال بود که راه رفتن بین غرفه‌ها رو با حرف‌هاش معنی‌دار کنه و امسال نبود. احساس میکنم اس‌یا بعد از ازدواجش فرق کرده مخصوصا از این جهت که توی روابط اجتماعی‌ش متفاوتش شده و بیشتر از قبل میتونه قبول‌کننده باشه. اولای نمایشگاه بهم گفت فشن‌شوی امسال رو دیدی؟ اصلا لباساشون قشنگ نبود حتی لباس جی‌جی هم زشت بود. و من واقعا خنده‌ام گرفته بود! هر چی بود رفتیم و برگشتیم. موقع رفتن تو اتوبوس داشتم فکر میکردم برای چی دارم میرم؟ اونجا هیچ خبر خاصی نیست. و تا موقع رسیدن به خودم گفتم میری که به خودت بگی دیدی؟ رفتی. و دیدی این سیرت نمیکنه؟ موقع برگشت هم در حالی که تو گوشم هنذفری بود و به آسمونی که تو صورتش سیلی زده بودن و لپ‌ ابرهاش گل انداخته بود نگاه میکردم، فکر کردم که بله نمایشگاه امسال هم خیلی بزرگ و قشنگ و پر از زیبایی‌های ظاهری بود و خب دیگه رفتم و خیلی خوب بود ولی در واقع فقط یه نمایش‌گاه بود. یه قراری با خودم گذاشتم و اون اینکه تا وقتی خوندن اینهمه کتابی که هم حضوری و هم از بخش مجازی خریدم رو تموم نکنم، مطلقا هیچ کتابی نخرم. یک شکنجه بزرگ.

امروزی که فردا می‌آید.

امتحان فلسفه. درجه 18 کولر. منتخاب جزوه برتر. گل رز. حرف حرف ته کلاس با ان‌اف. خونده شدن تنها متن چک‌نویس جدید و جلدْ متفاوتم "تاریخ رو که نوشتم یادِ..". قرنطینه تابستانه زبان. رستوران و دیوار مشاهیر و استیک. حرف‌های صورتی و سبز با بابا. _از صورتی متنفرم ولی اینجا نه_. آتش‌سوزی مغازه لوستر فروشی روبروی کوچه. ضبط اولین برنامه تلوزیونی و استرس کاذب. رویت شدن در قاب تلوزیون. سلفی با دختر لبنانی. پی بردن به کثیفی اکثر عوامل صدا و سیما تنها در یک برخورد _قضاوت_. اتاق بهم ریخته. دریافت و تنظیم بن نمایشگاه کتاب. انتخاب اولویت‌های خرید کتاب. مرتب کردن حدودی اتاق. نوشتن جزوه برای امتحان فردا. +جزئیات بیشتر

*در کل روز خوبی بود. شبیه بعضی از روزهای دیگه‌ای که ثبت نمیکنم.

فردا یکشنبه‌ست. یکشنبه.

باران نقش می‌زد؛ بر روح.

در شبی تاریك

كه صدایی با صدایی در نمی‌آمیخت

و كسی كَس را نمی‌دید از ره نزدیك ،

یك نفر از صخره های كوه بالا رفت

و به ناخن‌های خون آلود

روی سنگی كند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچكس دیگر.

شسته باران رنگ خونی را كه از زخم تنش جوشید و روی

صخره‌ها خشكید.

از میان برده است طوفان نقش‌هایی را

كه بجا ماند از كف پایش‌.

گر نشان از هر كه پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش‌.

آن شب

هیچكس از ره نمی‌آمد

تا خبر آرد از آن رنگی كه در كار شكفتن بود.

كوه‌ سنگین ، سرگران ،خونسرد.

باد می آمد ، ولی خاموش‌.

ابر پر می‌زد، ولی آرام‌.

لیك آن لحظه كه ناخن‌های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی كار كندن را كند آغاز ،

رعد غرید ،

كوه را لرزاند.

برق روشن كرد سنگی را كه حك شد روی آن در لحظه‌ای

كوتاه

پیكر نقشی كه باید جاودان می‌ماند.

امشب

باد و باران هر دو می‌كوبند؛

باد خواهد بركند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید.

هر دو می‌كوشند.

می‌خروشند.

لیك سنگ بی‌محابا در ستیغ كوه

مانده برجا استوار ، انگار با زنجیر پولادین‌.

سال‌ها آن را نفرسوده است‌.

كوشش هر چیز بیهوده است‌.

كوه اگر بر خویشتن پیچد،

سنگ بر جا همچنان خونسرد می‌ماند

و نمی‌فرساید آن نقشی كه رویش كند در یك فرصت باریك

یك نفر كز صخره‌های كوه بالا رفت

در شبی تاریك‌ . .

_سهراب

فروپاشیِ رایحه .

میخندم چون خنده نداره.

امروز گفتم مامانم مُرده و کارم خیلی بهتر راه افتاد، جیگرم خنک شد، کار پاره‌وقت بهم پیشنهاد دادن و بعدش هم کلی خندیدم. از این به بعد به همه میگم مُردی. احتمالا به خودت هم بگم که به بقیه میگم مردی، هیستیریک‌وار میخندی و بعدش تازه میفهمی چی گفتم.

زندگی هنوز قشنگی‌هاش رو داره. ولی متنفرم از این زندگی.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر