اومدم تو یکی از خیابونهای محوطه باز اداره و روی جدول نشستم. هوا خنک و ابریه؛ نه مثل خنکای پاییزی، بیشتر شبیه هوای بهار. بالاخره بعد از ماهها آسمون تصمیم گرفته، گرفتگیش رو بروز بده. سکون و سکوت ملیح و نرمی در جریانه. گنجشک و کلاغ و بلبل و پرندههایی که از روی صدا اسمشون رو تشخیص نمیدم، نوبتی آواز میخونن. اینجا حتی یاکریم هم نوبت خودش رو داره، هرچند کوتاه، مثل نغمهای گذرا. هر از چند گاهی، ماشین آدمهایی که شیفت کاریشون تموم شده از جلوم رد میشه. حس میکنم نامناسب نشستم که موقع رد شدن نگاهم میکنن؛ شاید هم غیرمعموله کسی لبه جدول خاکیِ محوطه اداره، اون هم تو این ساعت بشینه. ولی مهم نیست. چون من نیاز به آرامش داشتم. صدای محوِ تردد ماشین، موتور و بوق خیابون، از خیلی دور هنوز هم یادآوری میکنه که اینجا طبیعت بکر نیست. ولی پرندههاش یاد گرفتن توی شهر هم پرنده باشن.
لحظهای در محوطه
برچسبها: شرح
