اگر بخوام در ستایش انزوا و زار زدن بنویسم باید سالها بنویسم و دستهام فرسودهتر از همیشه میشن، اما چیزی که مهمتره اینه که وقتی میگردم دنبال زمانهایی که تونستم انزوا و زار زدن در بیرون از مغزم رو پیدا کنم به جز چند مورد هیچ نیست. همه در درون است و بیرون لجن.
هیچ داشتهای در زندگی تامه نیست و همه چیز ناقصهست. و لعنت به نقصان که دلیلش خود آدمهای لعنتیمونیم. خسته شدم از توضیح دادن چیزهایی که توضیح دادنی نیستن و ظرفیت کلمهای ندارن و جا دادنشون تو دهان کلمات باعث خلط و اشتباه میشه و ایجاد چرخهای از نو... خودم رو نمیگیرم که فقط بقیهان که من رو نمیفهمن، من هم خیلی وقتها نمیفهمم. شاید هم نمیخوام که بفهمم و یا خودم رو به نفهمیدن میزنم! تفاوت فکر و دیدگاهها مهمترین وجهیه که باعث میشه آدمها ذرهای برای فهم همدیگه تلاش نکنن و دائم در صدد تحمیل عقاید مورد نظر به همدیگه باشن و اینجاست که حتی از صناعات منطق هم در بیمنطقی استفاده میشه! درست زمانی که ما انسانها نیاز به سکون و سکوت و تحلیل داریم، از همدیگه توقع فریاد زدن میبریم و عدم اون رو بیهنری میبینیم. و وای بر جامعهای که آدمهاش فریاد سکوت رو نشنوند و هنر سکوت رو بیسیاستی ببینن. اگر چه حرف بسیار است اما طاقت کم میشود و روزی جامه خواهد درید.
