گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

شطحیاتی خرده فلسفی

اگر بخوام در ستایش انزوا و زار زدن بنویسم باید سال‌ها بنویسم و دست‌هام فرسوده‌تر از همیشه میشن، اما چیزی که مهم‌تره اینه که وقتی میگردم دنبال زمان‌هایی که تونستم انزوا و زار زدن در بیرون از مغزم رو پیدا کنم به جز چند مورد هیچ نیست. همه در درون است و بیرون لجن.

هیچ داشته‌ای در زندگی تامه نیست و همه چیز ناقصه‌ست. و لعنت به نقصان که دلیلش خود آدم‌های لعنتی‌مونیم. خسته شدم از توضیح دادن چیزهایی که توضیح دادنی نیستن و ظرفیت کلمه‌ای ندارن و جا دادنشون تو دهان کلمات باعث خلط و اشتباه میشه و ایجاد چرخه‌ای از نو... خودم رو نمیگیرم که فقط بقیه‌ان که من رو نمیفهمن، من هم خیلی وقت‌ها نمیفهمم. شاید هم نمیخوام که بفهمم و یا خودم رو به نفهمیدن میزنم! تفاوت فکر و دیدگاه‌ها مهم‌ترین وجهیه که باعث میشه آدم‌ها ذره‌ای برای فهم همدیگه تلاش نکنن و دائم در صدد تحمیل عقاید مورد نظر به همدیگه باشن و اینجاست که حتی از صناعات منطق هم در بی‌منطقی استفاده میشه! درست زمانی که ما انسان‌ها نیاز به سکون و سکوت و تحلیل داریم، از همدیگه توقع فریاد زدن میبریم و عدم اون رو بی‌هنری میبینیم. و وای بر جامعه‌ای که آدم‌هاش فریاد سکوت رو نشنوند و هنر سکوت رو بی‌سیاستی ببینن. اگر چه حرف بسیار است اما طاقت کم میشود و روزی جامه خواهد درید.

Dripping diamonds

امروز روز استراحتمه و روحم علاوه بر بدنم شروع به برون‌ریزی کرده. بعد از چند وقت دارم گریه میکنم. تاریخ رو که میبینم گریه‌م شدت میگیره. کمتر از یه هفته مونده. میترسم. خیلی میترسم. از زندگی‌م میترسم. رمان میخونم، جملات نرمش اشکم رو در میاره و ذهنم پرواز میکنه. پابلو میخونم از زیباییِ چینش کلمات تو شعرش و گریه‌م میگیره. صدای ضعیف تیتراژ شروع و پایان لحظه‌گرگ‌ومیشِ معتمدی از تلوزیون هال که هیچکس داره تماشاش میکنه به گوشم میخوره و گریه میکنم. به عکس‌های کودکی‌م که روی دیوار کنار پنجره اتاقم چسبوندم نگاه میکنم، چشم‌هام قرمز میشه و دندون‌هام رو به هم فشار میدم. به بقیه دیوارهای اتاقم نگاه میکنم که اکثرا روشون با مداد چیزهای مختلف نوشتم که یادم نره و یاد لحظاتم میوفتم و اشک میریزم. به دستاورد‌هام نگاه میکنم، من خیلی بزرگ‌تر از دستاوردهامم... بغض خفه‌م کرده. صدای غمگین یه خواننده جنوبی که نمیشناسمش با زیر صدای بارون از هنذفری تو گوشام پخش میشه. امروز بعد از جلسه آشنایی طرح کتابال، یه ساعت قبل از غروب بیرون از پیاده‌روی گلستان راه میرفتم و به ابرها نگاه میکردم و درخت‌ها رو بو میکردم و فهمیدم چقدر خسته‌م. خستگی برای آدم‌ها قرتی‌بازی به حساب میاد و نمیدونم چطور به آدم‌ها بفهمونم که خسته‌م. به صورت کلیشه‌ای تو این برهه از زندگی باید دوست‌های بیشتری داشته باشم و زندگی پر سر و صداتری ولی اینجور نیست، تلاش میکنم اما روابط به نتیجه نمیرسه و بعد یه مدت هم از این رویه راضی‌ام و هم پذیرای آدم‌های نزدیک جدیدی نیستم. برعکس به واسطه شرایط زندگی‌م با آدم‌های زیاد، متنوع، متفاوت و طیف‌های مختلفی برخورد داشتم/دارم که خیلی‌ها امکانش رو ندارن و از این بابت خوشحالم و از این برخورد‌های زیاد ولی کوتاه استقبال میکنم. دیدار و دیدن و صحبت با آدم‌ها بهم تجربه میده. از کجا نوشتم و به کجا رسیدم! این است قدرت پرواز فکر در نوشتن. سرم درد میکنه.

در فراقِ فراغ

قهوه و استرس بیدار نگه‌م داشتن؛ باید قدرشون رو بدونم.

این روزها خیلی دارم حساب و کتاب میکنم و میبینم من واقعا تو ۴۰۳ حداقل و کمترین زمان فراغت رو نسبت به همیشه دارم. تا الان هم دقیقا همینطور بوده. تعطیلات نوروز که میشه گفت به جز قسمت نزدیک به طبیعت بودن، پَر. تعطیلات تابستون هم یه ماهش تو امتحاناته و زمان‌های خالی‌ش هم کلاس دارم. بقیه تابستون هم یه کلاس ترم تابستانه اجباری گذاشتن و خودم هم میخوام دو واحد تابستانه بردارم. کلاس فوق‌برنامه هم دارم. جلسات باشگاه کتاب‌خوانی هم هست. و جدیدا من و ان‌اف به یه طرح تسهیلگری برای ترویج کتاب‌خوانی دعوت شدیم که احتمال داره اون رو هم شرکت کنم.

و واقعا نمیدونم چطور دارم زندگی میکنم! حتی وقتی به روز تولدم هم نگاه میکنم همه تایم‌هاش برنامه‌گذاری شده. و میدونم اگه اون روز کار خاصی نکنم قراره بعدش چقدر حسرت بخورم. :) گاهی هم به خودم میگم شاید زندگی همینا باشه.

خب زمان استراحت تموم شد، باید برم بقیه درسم رو بخونم.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر