نمی‌دانم چرا دارم برای توی رهگذر می‌نویسم. شاید چون خوابیده‌ای و آدم وقتی مطمئن است جواب فوری نمی‌گیرد، راحت‌تر می‌تواند چیزهایی را بگوید که در بیداری شکلشان عوض می‌شود.

شب‌هایی هست که آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی می‌ترسد. از صدای قدم‌ها؟ از باز شدن در؟ از دستی که ناگهان بالا می‌رود؟ از دیواری که یک لحظه قبل فقط دیوار بوده و بعد، بدنت را با خودش آشنا می‌کند؟ یا از آن سکوت بعدش. همان سکوتی که انگار همه‌چیز در آن اتفاق افتاده، اما هیچ‌چیز واقعاً تمام نشده.

من را زد. برای بار دوم؛ ضربه به دهانم خورد. مزه‌ خون را همان لحظه حس کردم. هلم داد و دیوار آمد جلو، یا من رفتم سمت دیوار؛ دیگر فرقش را نمی‌دانم.. بدنم به دیوار خورد و چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. شیشه شکست و دستم برید. نه آن‌طور که در فیلم‌ها می‌شکند؛ صدای کوتاه و تیزی داشت. دستم خون می‌آمد و فهمیدم می‌چکد روی زمین. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و عجیب این بود که بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد. همین شاید از همه‌چیز بدتر بود. سکوتی پر تنش. یک دقیقه قبل، صداها از دیوار رد می‌شدند و بدنم دنبال جایی برای عقب رفتن می‌گشت؛ یک دقیقه بعد، همه‌چیز سر جای خودش بود. دیوار همان دیوار. زمین همان زمین. اتاق همان اتاق بهم ریخته. فقط من دیگر همان آدم چند دقیقه قبل نبودم و زمین مهمان چند قطره خون بود و اتمسفر سنگین‌تر از سنگینی همیشه‌.

روی تخت کز کرده‌ام، اما بدنم هنوز ساعت قبل را زندگی می‌کند. هنوز می‌لرزد. ریز، بی‌وقفه. آن‌قدر که انگار استخوان‌هایم دارند آرام‌آرام به هم خبر می‌دهند که چیزی خراب شده. عرق کرده‌ام و از سرمایی که وجود ندارد می‌لرزم. تناقض؛ بدنم هم نمی‌داند چه می‌کند. گرم است و سرد. خیس است و می‌لرزد. قلبم درد می‌کند و من به قلبم فکر می‌کنم که همیشه قرار بود جایی باشد برای نگه داشتن چیزهای حتی دردناک، نه جایی برای درد کشیدن.

پنیک، اسم کوچکی‌ست برای این همه آشفتگی. یک کلمه‌ مرتب برای چیزی که هیچ مرتب نیست. برای ساعاتی که خانه، خانه نیست و دیوارها فقط دیوار نیستند و در، در نیست و صدای یک نفر از پشت اتاق می‌تواند تمام بدن آدم را از نو به یاد خودش و دردهایش بیاورد.

در چند لحظه تصمیم گرفتم؛ زنگ زدم. گفتم امنیت ندارم. چه جمله‌ عجیبی. انگار امنیت چیزی است که می‌شود نداشتنش را اعلام کرد. مثل نداشتن شارژ، نداشتن پول یا نداشتن خوشبختی. گفتند فردا صبح تماس می‌گیرند. فردا. چه فاصله‌ بزرگی است بین امشب و فردا. گاهی «فردا» آن‌قدر دور است که آدم نمی‌فهمد باید این چند ساعت را کجای خودش نگه دارد. و من هنوز باید می‌ماندم با این بدن. با این لرزش. با این لب زخمی. با این دست. با این قلبی که نمی‌دانم از ترس درد می‌کند یا از چیز دیگری.

به صداهای پشت در گوش می‌دهم. آدم بعد از یک چیزهایی، شنوایی عجیبی پیدا می‌کند. صدای قدم‌ها را از صدای معمولی تشخیص می‌دهد. صدای باز شدن در. کشیده شدن چیزی روی زمین. حتی سکوت را. شاید بدن زودتر از ذهن می‌فهمد که دیگر امن نیست.

من هنوز دارم سعی می‌کنم بفهمم کجای زندگی‌شان باید خودم را مقصر کنم. این قسمت را خوب بلدم. مقصر دانستن. ذهن آدم وقتی می‌ترسد، شروع می‌کند به بازسازی صحنه، اما گاهی نه برای پیدا کردن حقیقت.. هرچه عقب‌تر می‌روم، باز به همان جمله می‌رسم. و هیچ‌چیز در آن جمله نیست که بتواند توضیح بدهد چرا چند دقیقه بعد لبم خون می‌آمد. یک سؤال. یک جواب. یک جمله درباره‌ دیشب. ذهن، بعد از ترس، وکیل خوبی نیست. هی مدرک جمع می‌کند علیه خودت و آدم‌ها. و حالا شب، دوباره دارد همان کاری را با من می‌کند که شب‌های زیادی کرده؛ مرا می‌نشاند وسط خودم و می‌پرسد:خب حالا کجا برویم؟ اینجا خانه‌ست؟ اتاق؟ همان اتاقی که قرار بود پناه باشد؟ تخت؟ همان جایی که آدم باید چشم‌هایش را ببندد و خودش را تحویل خواب بدهد؟ آغوش پر مهر پدر؟ سکوت. خیابان؟ یا شاید مرگ؟ نه، هیچ‌کدام شبیه پناه نیستند. شاید برای همین است که آدم وقتی خانه‌اش را از دست می‌دهد، فقط یک مکان را از دست نداده. یک فعل را از دست داده؛ «پناه گرفتن» را. پناه ندارم. اما همیشه سعی کرده‌ام پناه باشم. برای دیگران. برای آدم‌هایی که می‌آیند و بخشی از آشفتگی‌شان را می‌گذارند کنار من و می‌روند. شاید برای همین است که خوب بلدم خودم را آرام نشان دهم. حتی وقتی درونم چیزی شبیه شهر بعد از خاموشی‌ست؛ چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شده‌اند. خیابان‌ها هنوز هستند. خانه‌ها هنوز سر جای خودشان‌اند. اما هیچ‌کس نمی‌داند باید از کدام کوچه برگردد.

این را می‌نویسم چون نمی‌توانم امشب را در خودم نگه دارم. نه برای اینکه کسی نجاتم بدهد چون نمی‌دهد. نه حتی برای اینکه جوابی بگیرم. شاید چون وقتی آدم خیلی می‌ترسد، ناگهان دلش می‌خواهد یک نفر شاهد باشد. می‌دانم شاید فردا که بخوانمش، از اینکه این‌همه برایت نوشته‌ام ناراحت شوم. شاید بگویم زیادی گفته‌ام. شاید پاکش کنم. من در خوردن حرف‌ها همیشه بهتر از کامل گفتنشان بوده‌ام. ولی امشب نمی‌توانم. امشب فقط می‌توانم به این فکر کنم که چطور یک خانه می‌تواند از جایی برای امنیت تبدیل شود به جایی که باید در آن حواست به صداها باشد.

من خیلی وقت‌ها خودم را از دور نگاه می‌کنم. مثل نگاهی که به خانه‌ قبلی‌مان کردم، وقتی همه اثاث‌ها را خالی کرده بودیم و خانه خالی بود. آدم فکر می‌کند شاید اگر خوب نگاه کند، خودش را پیدا کند. اما من معمولا پیدا نمی‌کنم، بیشتر گم می‌شوم و می‌خواهم گم شوم. امشب هم دنبال خودم می‌گردم. بین لرزش دست و پاهایم. بین خون خشک‌شده‌ لب و دستم. بین صدای عجیب قلبم. بین آن چند ثانیه‌ای که به دیوار خوردم و نمی‌دانستم چه کنم. بین آن جمله‌. و می‌خواهم گم و گور شوم..

دلم یک چیز خیلی ساده می‌خواست. یک نفر که دوستش دارم بعد از این همه، به جای اینکه بپرسد چه شد، فقط می‌گفت تو «یک» نیستی، من هستم. همین. شاید سرم را روی شانه‌ای می‌گذاشتم و برای چند دقیقه لازم نبود حواسم به هیچ‌چیز باشد. یک نوازش پر محبت. گرمای یک دست. چیزی که هیچ‌وقت از اون نخواستم و از دیگران چرا!

تو بخواب و حرف‌هایم را نخوان. من فقط خواستم امشب را جایی بگذارم و یک نفر بداند که، خانه برای من خانه نیست. خواب‌های خوب ببینی، به جای من، مثلاً خوابِ جایی که دست‌ها برای نوازش بالا می‌روند، نه برای زدن..