رابطه داشتن با آدمی که افسردگی دارد، چه دوستی نزدیک باشد چه هر شکل دیگرِ رابطه، کاری پرچالش و فرساینده است. و وقتی در کنار افسردگی، زخم‌ها و مشکلات روانی دیگری هم اضافه شود، وزنه‌ای‌ سنگین می‌شود بر شانه.

از آغاز نوجوانی تا به امروز و در سال‌های اخیر بسیار شدیدتر، همیشه سعی کرده‌ام اثر افسردگی و رنج‌های روانی‌ای را که هیچ‌وقت نتوانستم به همان شدتی که روحم را می‌آزارند به جهان بیرون از درون انتقال بدهم، در روابطم خنثی و کمرنگ کنم؛ چون آدم‌ها همیشه برایم مهم بوده‌اند، و آدم‌های امن، مهم‌ترین اصل و اولویت زندگی من. همه توان و باقی‌مانده انرژی ذهنی‌ام را صرف دادن احساس خوب به آدم‌ها کردم. تمام تلاشم این بود که حاصلِ بودنم برایشان فقط یک چیز باشد، حسِ خوب و امن بودن. و هیچ‌وقت نپذیرفتم که من خودم مدام در حال جنگیدن هستم، و با اولویت دادن به این اصل در زندگی‌ام فقط جنگ‌های درونی‌ام را بی‌وقفه ادامه می‌دهم، بی‌آنکه نقطه‌ای برای پایان داشته باشند و مرزی که بتوان با آن صلح کرد. چون من در واقع از جایی می‌بخشیدم که خودم در آن تهی بودم. از نداشته‌هایم می‌کندم و به آدم‌ها هدیه می‌دادم، و به آنی که دوستش داشتم تمام انرژی وجودی‌ام را می‌بخشیدم؛ بی‌آنکه لحظه‌ای با خودم روبه‌رو شوم و بگویم تو نداری! تو آهی در بساط نداری. پس چه را می‌بخشی؟ چه کمبودی در تو باعث می‌شود برای خودت ارزشی قائل نباشی؟ و همزمان خود را در چیزی ارزشمند بدانی که حتی نمی‌دانی چیست.

سال‌ها رنجِ نهفته برای حرف زدن دارم، اما چیزی در گلویم اصرار دارد که خفه‌ام کند. چه روزها و شب‌هایی که غوطه می‌خوردم در عجز و درد، و در انزوا با سوزش و سرمایی که در تنم می‌دوید، می‌لرزیدم و اگر در همان حال حضور نگاه دردمندی، دستی زخمی یا صدای حزن‌انگیزی را در اطرافم حس می‌کردم، ناگاه بر خودم نهیب می‌زدم و این من نبودم که لبخندم را هدیه می‌دادم تا لبخندی ببینم؛ ناخودآگاهم بود که می‌گفت اصل و اولویت زندگی(زنده بودنت) را فراموش نکن! اما ناخودآگاهم حرف‌های دیگری هم داشت. حسِ ناکافی بودن در همه جای روحم می‌دوید، تا عمق جان نفوذ می‌کرد و مانند بخاری سرد جایی برای نفس کشیدن نمی‌گذاشت. آن‌گاه هر چه می‌کردم، در نظرم هیچ بود، هیچ. من هیچ بودم.

انگار سال‌ها نه فقط با افسردگی، که با تقدیری نانوشته زیسته‌ام؛ تقدیرِ پناه بودن، وقتی خودم هیچ پناهی نداشتم. من از بی‌ارزش دانستن و تنهایی خودم به سمت آدم‌ها نرفتم؛ به سمت آدم‌ها رفتم، شانه شدم برای مرهم بودن، تکیه دادن و حتی برای بالا رفتنِ دیگری، چون ندایی در ضمیرم می‌گفت تقدس تو، در توقف تو برای آدم‌هاست، خودت را وقف کن. تو ارزشی نداری؛ اما باید به دیگران ارزش بدهی. کسی برای تو عزیز است؟ باید تاوان بی‌ارزشی‌ات را برای عزیز بودنِ او بدهی، او را ارزشمند کنی، بی‌فایده نباشی. اما بعد از هر بذل، زمزمه می‌کرد: کم بود. تو کم هستی، پس کم گذاشتی.

کودک که بودم، این باور در وجودم نقش بست که امنیت درونی انسان‌ ـ‌چیزی که خودم احساسش نکرده بودم‌ـ امری نیست که بشود از آن گذشت. اما همین باور، وقتی در کودکی بزرگ شدم و نفهمیدم که این باور هنوز جای پخت دارد، آن را زود از اجاق برداشتم و در همه وجودم مسطح کردم، بر من مسلط شد و آهسته‌آهسته چیزی از من برداشت که هنوز هم دقیق نمی‌دانم چه بود اما هر چه بود، جای خالی‌اش خیلی درد می‌کند!

در روابطم، ضمیرم تا سال‌ها یک قانون نانوشته را با خود تکرار می‌کرد که هنوز هم و احتمالا هیچ‌گاه نمی‌توانم آن را به صورت بنیادی تغییری دهم: اگر امن باشم، می‌مانند؛ اگر درد داشته باشم، می‌روند. پس انکار کن دردی داری‌. آن‌ زمان بود که من زودتر از سنم یاد گرفتم محکم بایستم، حتی وقتی درونم فرو می‌ریخت. حالا می‌فهمم آنچه در گلویم مانده فقط رنج نیست؛ حرف‌های نگفته‌ام‌ است به آدم‌ها ـ‌همان‌ها که از خودم برایشان کَندم و هیچ شدند بر هیچِ من‌ـ، خشم‌های فروخورده‌ست، نیازهایی‌ست که هیچ‌وقت جرأت نکردم حقِ خودم بدانم.

شاید مسئله کمبود نبود. شاید فقط ترس بود؛ ترسِ اینکه اگر مفید نباشم، اگر آرامش نبخشم، اگر خودم را خرج نکنم، دیگر دلیلی برای ماندنم نباشد. و حالا که دیگر احساس ناکافی بودن است که افسار قوای وجودی‌ام را گرفته، دلیلی برای ماندنِ هیچ پیدا نمی‌کنم.