اتفاقات زیادی بعد از نوشتن ـ‌این‌ـ پست افتاده. نوشته‌ام را که می‌خوانم، فکر می‌کنم مربوط به پارسال است؛ که از قضا همین‌طور هم هست: ۱۴۰۴ چهارم اسفند ماه. اما با یک تفاوت؛ پنج ماه و شش روز گذشته و این فاصله برایم اندازهٔ بیش از دوازده ماه و یک جهانِ دیگر به نظر می‌رسد.

به وضوح یادم نمی‌آید آن روزها چگونه زندگی را می‌گذراندم. انگار که از سیاره‌ای به سیاره‌ای دیگر نقل مکان کرده باشم، موقع پرسه زدن در میان خاطرات پنج‌ـ‌شش ماه پیش، همه‌چیز نامأنوس و از حال دور است. روی دور تند جنگ شد، «خانه‌»ام عوض شد، اتاقم، تختم، خیابانم، محیطم، دفتر کارم، محل تحصیلم، آدم‌هایم، حال‌وهوایم، ویژگی‌هایم، علاقه‌هایم، فکرهایم، هدف‌های کوچکم، کشش‌هایم و گاهی خط قرمزهایم و رهبر کشورم هم حتی! و در تمام این مدت، همه‌چیز بارها و بارها تغییر کرد. همان‌طور که شاعر می‌گوید: دائماً یکسان نباشد حال دوران... غم مـ/بخور. چون غم، دست‌کم برای یک شرقیِ غمگین، چندان ربطی به حالِ دوران ندارد. از معدود اصل‌های دائمی‌ست.

روز چندم جنگ بود؛ سَحرِ آخرین روز سال. مار پیام داد و باز جوجه‌اش شدم. داغ عشق و خشمم را نو کرد، در آغوشم کشید، آرامم کرد و خداحافظی؛ نه مثل دفعهٔ پیشین. این بار همیشگی بود؛ نرم، اما قاطع. دربارهٔ آن خداحافظی چیزهایی پنهانی نوشته بودم.

می‌رفتم و می‌آمدم؛ دقیقاً مثل موشک‌ها و جنگنده‌های بالای سرم. خانه بودم و خیابان و سیل اخبار. آدم‌ها بودند که بی‌مناسبت، نصیبِ یکدیگر می‌شدند برای ایران. جنگ، آدم‌ها را بی‌مقدمه به یکدیگر می‌بخشید. البته آن روزها همه چیز بی‌مقدمه بود. آدم‌ها یا به هم می‌رسیدند، یا به خدا. من هم تکه‌ای شده بودم، بی‌صدا، در میان آن خروش.

یکی از همان شب‌ها مهندس را دیدم و نصیحتم کرد. آقای فیلم‌بردار مرا به قهوه و کروسان مهمان کرد. برادرِ نوازنده، الکتریکی و موفرفریِ عینکی هم همیشه سلام می‌کردند و من یا نقطه می‌گذاشتم یا سه نقطه.

آتش جنگ که علی‌الظاهر بس شد، آتش فتنه میان مردم و میان من و خانواده بالا گرفت. کنار کشیدم و منتظر جرئتی بودم که صیقلی بودن پوست و رگ‌های دستم را بر هم بزنم، که ناگاه خودم را گوشه‌ای، در حال آشنایی با باریستای سابق، پیمانکارِ آن زمان و بیکار حاضر دیدم؛ علی.

سلامم هنوز خشک نشده بود که دیدم یک‌شبه، برای اولین بار، آمده‌ام عراق؛ میان آدم‌های عجیب و تجربه‌های غریب و بهت‌انگیز.

برگشتم. با سلامی نو و پرشور به او. شور بالا گرفت، شرر شد و چندی‌ست شرورِ جهان، شریان پیدا کرده میان من و او؛

امروز دو ماه و دو هفته از سلاممان می‌گذرد. کاروانی پر از تجربه‌های نخستین با او همراه کرده‌ام و تمام وجودم ترس است از اینکه این شرورِ ناگهانی، آوای موسم هجران باشند. هجرانی که پیش‌تر از این نقطه متصور شده بودم، شبیه به این لحظه نبود.

و من دیگر نه آدمِ دو ماه و دو هفتهٔ پیش را می‌شناسم، نه آدمِ پیش از دهم اسفند، نه آدمِ پیش از هجده و نوزده، و نه حتی شبحِ خودم در سال‌های پیشین را. مستاجرم میان جهان‌های مختلف.

می‌نوشم از جامی میان جهانی، لبریز از تفاوت، تغییر، کشف و رنج.