در سختترین لحظات زندگیام، تنم در تب میسوخت و جانم از چیزی دیگر؛ و من در میان آن همه آتش، آرامآرام سوزانده میشدم و فرو میریختم.
به جای کلمه «سوزانده» عبارت بهتری یافتم؛ «پخته»
تجربهٔ رنجهای متعدد و موازی، انسان را پخته میکند؛ ققنوس میسوزد، فرو میریزد، مکث میکند؛ اما در همان آتش، چیزی در او دگرگون میشود. از میان خاکستر دوباره برمیخیزد؛ نه همان ققنوسِ پیشین، بلکه نفسی پختهتر و ریشهدارتر. با باری سنگین از تجربه که سبکبال ادامه دادن را به او یاد میدهد!
تب و رنج توأمان میسوزاندم و زمزمه میکنم گاهی قرار است آنقدر در آتش نگهم دارد تا آنچه باید از من بماند و از دل خاکستر بیرون بیاید.
