میدونی! یه روزی میرسه که دیگه به جای این مرگ تدریجی،
به جای ریزش موهام که طی این یک سال کاملاً نصف شده،
به جای درد زانوهام،
به جای شدیدتر شدن دردهای عصبیم و التهاب شونههام،
به جای مشکلات هورمونیم که به خاطر استرسه،
به جای افسردگیم که شدیداً توی خودم حسش میکنم، اما همیشه نقاب میزنم اما مگه چقدر میتونم پنهانش کنم؟،
به جای میگرنهای ادواریم،
به جای دردهای یهویی قلبم،
به جای بالا رفتن سریع شماره چشمهام،
به جای خستگیهای طولانیم و سیر بودنم از آدمها و ارتباطات،
به جای وزن کم کردن ده کیلوییم در زمان کم،
به جای لرزش دستهام،
به جای همه اینا که بیصدا ان و دیده نمیشن،
یه جایی واقعاً استپ میشم. شاید نه اینکه خودم بخوام. دیگه میدونم ممکنه دست خودم نباشه و همه اینا یه جایی کامل متوقفم کنه. در حال حاضر فقط سپردمش به زمان و بهش فکر نمیکنم. فقط میگذره و من هم مسیر خودمو با چنگ و دندون میرم. حتی اگر روزی لاکپشتی حرکت کنم. شاید برای همینه که دیگه کمتر به شرایطم اهمیت میدم.
با اینکه نگاهای اطرافیانم سنگینه،
با اینکه با بدرفتاریهای هر روزه مواجهم،
با اینکه همه اطرافیانم مخالفن باهام،
با اینکه هیچکس درکم نمیکنه،
با اینکه واقعاً هیچکس رو ندارم، و میگم اشکالی نداره.
با اینکه انقدر پدر و مادرم توی زندگیم اثر منفی گذاشتن،
با اینکه مجبورم به خیلی چیزها که نمیخوامشون، اما توی مسیر منن،
و با همهی این «با اینکه»ها و «به جای»ها، زنده میمونم.
و شاید همین زنده موندنه که انگار برام یه جور غروره؛ غروری از اینکه اینهمه درد و سختی رو تحمل کردم و گذروندم، میگذرونم و دارم میجنگم. و حا۵ی بعضی وقتا با خودم میگم من انگار واقعاً روحی دارم که یه جورایی مازوخیسته و پذیرا بودن غم و درد رو بلده!
یه روزی تموم میشه و امیدوارم مرگم بیارزه به سر و ته زندگیم.
