گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

-بعضی از- کارهایی که تو 1403 انجام دادم:

_کامل‌گرایی رو کنار می‌ذارم و لیسته رو به اشتراک می‌ذارم با اینکه خیلی کارهای دیگه هم کردم_

  1. ریسک‌های خیلی زیادی کردم و تجربه‌های جدیدی داشتم و بی‌نهایت بار تو دراما افتادم
  2. اتوبوس سوار شدم
  3. زیاد تنها بیرون رفتم که حالم رو خوب کنم
  4. وسط ابروهام رو برداشتم
  5. چند بار با یه اکیپ بیرون رفتم
  6. از پس مسئولیت پشتیبانی و تدارکات یه جشن بزرگ بر اومدم
  7. پیش یه مشاور جدید رفتم بعد از 9 سال دل نکندن از دکتر(بعد از چند ماه چون باهاش ارتباط نگرفتم ولش کردم)
  8. پیش روانپزشک رفتم و فهمیدم افسردگی شدید و دو قطبی و وسواس فکری دارم و قرص مصرف کردم (وسطش ول کردم چون باعث میشد مدام خواب آلود باشم و من از خواب متنفرم)
  9. جلسات طرح درس نویسندگی خلاق با استاد اس رو شروع کردم و با دوره کتاب راه هنرمند آشنا شدم(شروع کردیم ولی من فعلا فقط یک هفته‌ش رو انجام دادم ـ12هفته‌ست‌ـ)
  10. رکورد بیشترین مصرف قهوه‌ام تا این سال، تو این سال بود(ولی فعلا دو ماهه به خاطر قلبم لب نزدم)
  11. روتین پوستی شروع کردم
  12. مسواک زدن و رسیدگی به دندون‌هام رو از هفته‌ای چند بار به هر شب و گاها روزی دو بار رسوندم(بابتش از مار ممنونم)
  13. کاملا اتفاقی تو یه رابطه‌ی (اصولا به «ارتباط داشتن با کسی» می‌گیم رابطه!) خیلی خیلی عجیب ولی بهبود دهنده و هیجان‌انگیزی با مار افتادم که خیلی سعی در مدیریتش دارم
  14. مورد آزار قرار گرفتم
  15. کسی رو از یه دردسر بزرگ نجات دادم و بعد رابطه‌ام باهاش نزدیک‌تر شد
  16. با ان‌اف تجربه‌های جالب و جدیدی داشتیم
  17. رابطه‌ام با دارسی برام وارد یه مرحله دیگه شد(لول آپ؟)
  18. برای اولین بار باشگاه رفتم و فیتنس رو شروع کردم
  19. گوشی جدید خریدم(پاره شدم تا پولشو جمع کردم)
  20. مهمونی مفصل دادم
  21. کامل گرایی رو کنار زدم و اسکرپ‌بوک درست کردم
  22. یه دفتر واسه فیلم و سریال‌هایی که دیدم/می‌بینم اختصاص دادم
  23. تو یه حمام جدید با صورت زمین خوردم و بینی‌م باد کرد و یکم از اثرش موند
  24. بعد چند سال جلوی موهامو کوتاه کردم
  25. وارد دنیای گیم شدم(کال‌آف‌دیوتی)

...Updating*

ظاهراً مؤدب و تربیت‌شده

تمام مدت بیدار بودم. از وقتی که همه رفتیم بخوابیم و بقیه خوابیدن. از رخت خواب بلند شدم برم دستشویی. با استرس و احتیاط داشتم از کنارش رد می‌شدم. خواب بود. جثه‌ش رو که به پهلو بود و روش یه پتو مسافرتی، ورانداز کردم و تلخندم گرفت. چشمم رو ازش برنمی‌داشتم انگار که اگه چشم بردارم بیدار میشه. یه لحظه روشو برگردوند سمتم و نگاهم کرد. نمی‌دونم از اول بیدار بود یا شد یا فقط من توهم زدم که چشماش باز شده. ترسیدم. لباسم تنگ بود بیشتر ترسیدم. همش چند ثانیه شد. سریع رد شدم. بی‌صدا رفتم تو دستشویی. کارم تموم شده بود ولی می‌ترسیدم درو باز کنم و روبروم وایساده باشه... معده‌م پیچ می‌خورد. از اول شب استرس سونوگرافیِ صبح رو داشتم و نیمه شب هم استرسِ این. با احتیاط درو باز کردم. ظاهراً بیدار نبود. سریع و بدون نگاه رد شدم. برگشتم سر جام که بخوابم. خوابم گرفته بود ولی می‌ترسیدم بیاد سراغم. شروع کردم به فکر کردن به کارهاش...

بابام قبلا درباره‌ش بهم هشدار داده بود و جدی نگرفته بودم:)

پ.ن بعداً: من مجردم عزیزان و این متن درباره شوهر نداشته‌ام نیست.

روحِ کالبد ناچیز

برف زیادی تو گلوش گیر کرده؛ مدام به سمت عقب پارو می‌کُندش. نبض سرش مثل پتک به در و دیوارِ غارِ متفکرش می‌کوبه. تفکر تفکر تفکر، شاید هم توهم. چشم‌هاش تمنا می‌کنن برای به هم رسیدن و دور شدن از سیاهی و دوتایی. تیک تیک تیک. و قلبش، قلب بی‌قرار و خسته از تپیدنش؛ تو قفس تنگ سینه‌اش کج و معوج میشه، برای اینکه بهش هشدارِ چیزی رو بده. بوم بوم بوم.

...اما دریغ، دریغا که ظرفیتی برای رفع رجوعِ هیچ‌کدوم رو ندارم. کالبد متلاشی و ناچیزم رو گوشه‌ای، کنار بخاری گذاشتم بلکه کمی فراغت پیدا کنه. حالا می‌بینم به کورسوی نوری بین همه‌ی تاریکی‌ها، نوری محو شده روی دیوار طرح آجری، خیره شده و به صدای بهم ریخته شدن شهر توسط باد گوش می‌کنه.

کاش تعلق و توجهم رو بهش کم کنم . .

کورسو نزدیک به کور شدنه.

گفتن یا نگفتن

پاسخ یکی از کامنت‌های اکسپت‌شده‌ی پست "سیاه‌بخت بشی" :

_حق میدم به خوانندگانی از زندگی من خبر ندارین. این چیزی که نوشتم حتی کوچیکترین مومنت زندگی من با پدرم و زندگی نکردنم با مادرم نیست. اصلا نمی‌تونین تصور کنین که چه اتفاق‌ها و لحظاتی رو در چه زمان‌هایی تجربه کردم و واقعا برای عموم مردم قابل شنیدن و خوندن هم نیست و اگر بگم گفتن/میگن خیال‌بافی یا دروغه و برای جلب توجه دارم چرت و پرت میگم!

همین پست رو که گذاشتم از اون موقع خیلی پیام دریافت کردم/می‌کنم که: نه اونا از ته دل نمیگن و بدی نمی‌خوان و فلان و من تنها لبخند تحویلشون دادم. حقیقت اینه که من دیگه خسته شدم از قایم کردن حقیقت تو پستوهای درون خودم، گاهی روزنه‌هایی باز می‌کنم که بیرون بریزمشون ولی با عکس‌العمل‌های بیرونی عجیبی مواجه میشم که نمی‌تونم بگم ناراحتم نمی‌کنن. پس بالاخره چیزی بگم یا نگم؟

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر