برف زیادی تو گلوش گیر کرده؛ مدام به سمت عقب پارو میکُندش. نبض سرش مثل پتک به در و دیوارِ غارِ متفکرش میکوبه. تفکر تفکر تفکر، شاید هم توهم. چشمهاش تمنا میکنن برای به هم رسیدن و دور شدن از سیاهی و دوتایی. تیک تیک تیک. و قلبش، قلب بیقرار و خسته از تپیدنش؛ تو قفس تنگ سینهاش کج و معوج میشه، برای اینکه بهش هشدارِ چیزی رو بده. بوم بوم بوم.
...اما دریغ، دریغا که ظرفیتی برای رفع رجوعِ هیچکدوم رو ندارم. کالبد متلاشی و ناچیزم رو گوشهای، کنار بخاری گذاشتم بلکه کمی فراغت پیدا کنه. حالا میبینم به کورسوی نوری بین همهی تاریکیها، نوری محو شده روی دیوار طرح آجری، خیره شده و به صدای بهم ریخته شدن شهر توسط باد گوش میکنه.
کاش تعلق و توجهم رو بهش کم کنم . .
کورسو نزدیک به کور شدنه.
