روز خوبی را شروع نکردم. صبح باید میرفتم سر کار، اما در حالی که لباسهایم را پوشیده بودم، با خودم گفتم فقط چند دقیقه دراز میکشم. چند دقیقه همانا و خواب ماندن و ظهر بیدار شدن همانا. تصمیم گرفتم لباسهایم را عوض نکنم و روزم را از همانجایی که مانده بود، ادامه بدهم. بعد از مدتها بروم شنا. به بابا گفتم: «مابین کارهاتون من رو هم میرسونین استخر؟» و منتظر ماندم. چند لقمه غذا خوردم و بعد سوار ماشین شدم. آسمان بغضآلود بود و دم داشت. یک ساعتی توی ماشین حرکت بودم تا اینکه بالاخره مابین کارها و مقصدهای بابا پیاده شدم.
موقع خرید بلیت، تحویل گوشی و حتی پوشیدن دمپایی، خیلی به یاد نمیآوردم استخر رفتن چه آدابی داشت. شبیه دستوپاچلفتیها به نظر میرسیدم، یا شاید هم کسی جز خودم متوجه چیزی نبود. وارد آب که شدم، جسمم را که روی سطح آب رها کردم و انقباض و ترس را از جسم و ذهنم دور کردم، آرامش سرتاسر وجودم را فرا گرفت. انگار چیزی در من که تمام صبح را بیحرکت و معطل مانده بود، بالاخره مجال حرکت پیدا کرده بود. کلاه سیلیکونی شنا را که روی گوشهایم کشیده بودم تا صداها محو و نامفهوم شوند و سقف را ـدر واقع هیچچیز راـ نگاه میکردم و به خودم میگفتم خودت را رها کن. مانند یک آلارم یادآور برای خوردن قرصهای میانسالی برای خودم بودم.
روز عجیبی بود. با آدمهای متفاوتی در آب معاشرت کردم، دیدم، شنیدم و آموختم. روی سکوی سونای خشک که تنها نشسته بودم، به این فکر میکردم که چه تصمیم خوبی گرفتهام. برای من، خانه ماندن در روزهایی که شروع خوبی نداشته، اغلب همهچیز را بدتر میکند. دیوارهایم ثابت کردهاند که قرار نیست همیشه پناه باشند.
موهایم را که جلوی آینه خشک میکردم، نوجوانی که مشخص بود از من خوشش آمده، همزمان با من صحبت میکرد، از خودش میگفت و از من سوال میپرسید. سعی کردم ناامیدش نکنم. نامش صفورا بود و احتمالاً دیگر او را نخواهم دید و امیدم همین بود، با اینکه او دلش میخواست باز هم مرا ببیند. به آدمهایی فکر میکنم که در فاصلهای کوتاه از زندگیام عبور میکنند؛ آدمهایی که شاید برایم فقط بخشی از یک روز باشند، اما میتوانند یادآور یک خاطره باشند. نمیدانم صفورا مرا چطور به یاد خواهد آورد، اگر اصلاً به یادم بیاورد!
سری به ورزشگاه زدم و بازی بسکتبال دختران را تماشا کردم. اشترودل مستحکمِ سنگمانندی را هم که از بوفه خریده بودم، گاز زدم. همیشه دوست داشتم بسکتبال را تجربه کنم، اما شانه و دست ملتهب و دردمندم این امکان را از من گرفتهاند و حالا شاید تنها بتوانم از تماشای آن، آن هم از نزدیک، لذت ببرم. عجیب است که گاهی آدم به تماشای چیزی مینشیند که روزی میخواسته بخشی از آن باشد. انگار زندگی، بیآنکه چیزی را کاملاً از ما بگیرد، شکل دیگری از خواستن را پیش رویمان میگذارد. هنوز دوستش داری، هنوز تماشایش میکنی، فقط دیگر نمیتوانی خودت را به همان شکل سابق در آن تصور کنی. وقتی زمان استراحتشان رسید، از جایگاه تماشاچیها برخاستم و از ورزشگاه بیرون آمدم. یک لاته از باریستای هوشمند مدام تحویل گرفتم و خواندم:
ای بیخبر از لذت شرب مدام ما.
درب خروج را که باز کردم، با غروبی نمناک مواجه شدم. در محوطه سبز، روی نیمکت نشستم، نفس عمیقی را به درون ریههایم دعوت کردم و از سکوت، بوی نم باران و گرمای قهوه و شیر لذت بردم. اما لذتی که چندان نپایید. نسیم پاییزی از راه رسید و سردردی چشمنواز را در آغوشم پهن کرد.
