گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

روزی که دراز کشیدم؛ روی تخت و روی آب.

روز خوبی را شروع نکردم. صبح باید می‌رفتم سر کار، اما در حالی که لباس‌هایم را پوشیده بودم، با خودم گفتم فقط چند دقیقه دراز می‌کشم. چند دقیقه همانا و خواب ماندن و ظهر بیدار شدن همانا. تصمیم گرفتم لباس‌هایم را عوض نکنم و روزم را از همان‌جایی که مانده بود، ادامه بدهم. بعد از مدت‌ها بروم شنا. به بابا گفتم: «مابین کارهاتون من رو هم می‌رسونین استخر؟» و منتظر ماندم. چند لقمه غذا خوردم و بعد سوار ماشین شدم. آسمان بغض‌آلود بود و دم داشت. یک ساعتی توی ماشین حرکت بودم تا اینکه بالاخره مابین کارها و مقصدهای بابا پیاده شدم.

موقع خرید بلیت، تحویل گوشی و حتی پوشیدن دمپایی، خیلی به یاد نمی‌آوردم استخر رفتن چه آدابی داشت. شبیه دست‌وپاچلفتی‌ها به نظر می‌رسیدم، یا شاید هم کسی جز خودم متوجه چیزی نبود. وارد آب که شدم، جسمم را که روی سطح آب رها کردم و انقباض و ترس را از جسم و ذهنم دور کردم، آرامش سرتاسر وجودم را فرا گرفت. انگار چیزی در من که تمام صبح را بی‌حرکت و معطل مانده بود، بالاخره مجال حرکت پیدا کرده بود. کلاه سیلیکونی شنا را که روی گوش‌هایم کشیده بودم تا صداها محو و نامفهوم شوند و سقف را ـ‌در واقع هیچ‌چیز راـ نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم خودت را رها کن. مانند یک آلارم یادآور برای خوردن قرص‌های میانسالی برای خودم بودم.

روز عجیبی بود. با آدم‌های متفاوتی در آب معاشرت کردم، دیدم، شنیدم و آموختم. روی سکوی سونای خشک که تنها نشسته بودم، به این فکر می‌کردم که چه تصمیم خوبی گرفته‌ام. برای من، خانه ماندن در روزهایی که شروع خوبی نداشته، اغلب همه‌چیز را بدتر می‌کند. دیوارهایم ثابت کرده‌اند که قرار نیست همیشه پناه باشند.

موهایم را که جلوی آینه خشک می‌کردم، نوجوانی که مشخص بود از من خوشش آمده، هم‌زمان با من صحبت می‌کرد، از خودش می‌گفت و از من سوال می‌پرسید. سعی کردم ناامیدش نکنم. نامش صفورا بود و احتمالاً دیگر او را نخواهم دید و امیدم همین بود، با این‌که او دلش می‌خواست باز هم مرا ببیند. به آدم‌هایی فکر می‌کنم که در فاصله‌ای کوتاه از زندگی‌‌ام عبور می‌کنند؛ آدم‌هایی که شاید برایم فقط بخشی از یک روز باشند، اما می‌توانند یادآور یک خاطره باشند. نمی‌دانم صفورا مرا چطور به یاد خواهد آورد، اگر اصلاً به یادم بیاورد!

سری به ورزشگاه زدم و بازی بسکتبال دختران را تماشا کردم. اشترودل مستحکمِ سنگ‌مانندی را هم که از بوفه خریده بودم، گاز زدم. همیشه دوست داشتم بسکتبال را تجربه کنم، اما شانه و دست ملتهب و دردمندم این امکان را از من گرفته‌اند و حالا شاید تنها بتوانم از تماشای آن، آن هم از نزدیک، لذت ببرم. عجیب است که گاهی آدم به تماشای چیزی می‌نشیند که روزی می‌خواسته بخشی از آن باشد. انگار زندگی، بی‌آن‌که چیزی را کاملاً از ما بگیرد، شکل دیگری از خواستن را پیش رویمان می‌گذارد. هنوز دوستش داری، هنوز تماشایش می‌کنی، فقط دیگر نمی‌توانی خودت را به همان شکل سابق در آن تصور کنی. وقتی زمان استراحتشان رسید، از جایگاه تماشاچی‌ها برخاستم و از ورزشگاه بیرون آمدم. یک لاته از باریستای هوشمند مدام تحویل گرفتم و خواندم:

ای بی‌خبر از لذت شرب مدام ما.

درب خروج را که باز کردم، با غروبی نمناک مواجه شدم. در محوطه‌ سبز، روی نیمکت نشستم، نفس عمیقی را به درون ریه‌هایم دعوت کردم و از سکوت، بوی نم باران و گرمای قهوه و شیر لذت بردم. اما لذتی که چندان نپایید. نسیم پاییزی از راه رسید و سردردی چشم‌نواز را در آغوشم پهن کرد.

حیات و ممات

می‌دونی! یه روزی می‌رسه که دیگه به جای این مرگ تدریجی،

به جای ریزش موهام که طی این یک سال کاملاً نصف شده،

به جای درد زانوهام،

به جای شدیدتر شدن دردهای عصبیم و التهاب شونه‌هام،

به جای مشکلات هورمونیم که به خاطر استرسه،

به جای افسردگیم که شدیداً توی خودم حسش می‌کنم، اما همیشه نقاب می‌زنم اما مگه چقدر می‌تونم پنهانش کنم؟،

به جای میگرن‌های ادواری‌م،

به جای دردهای یهویی قلبم،

به جای بالا رفتن سریع شماره چشم‌هام،

به جای خستگی‌های طولانی‌م و سیر بودنم از آدم‌ها و ارتباطات،

به جای وزن کم کردن ده کیلویی‌م در زمان کم،

به جای لرزش دست‌هام،

به جای همه‌ اینا که بی‌صدا ان و دیده نمی‌شن،

یه جایی واقعاً استپ می‌شم. شاید نه اینکه خودم بخوام. دیگه می‌دونم ممکنه دست خودم نباشه و همه‌ اینا یه جایی کامل متوقفم کنه. در حال حاضر فقط سپردمش به زمان و بهش فکر نمی‌کنم. فقط می‌گذره و من هم مسیر خودمو با چنگ و دندون می‌رم. حتی اگر روزی لاکپشتی حرکت کنم. شاید برای همینه که دیگه کمتر به شرایطم اهمیت میدم.

با اینکه نگاهای اطرافیانم سنگینه،

با اینکه با بدرفتاری‌های هر روزه مواجهم،

با اینکه همه‌ اطرافیانم مخالفن باهام،

با اینکه هیچ‌کس درکم نمی‌کنه،

با اینکه واقعاً هیچ‌کس رو ندارم، و می‌گم اشکالی نداره.

با اینکه انقدر پدر و مادرم توی زندگیم اثر منفی گذاشتن،

با اینکه مجبورم به خیلی چیزها که نمی‌خوامشون، اما توی مسیر منن،

و با همه‌ی این «با اینکه»ها و «به جای»ها، زنده می‌مونم.

و شاید همین زنده موندنه که انگار برام یه جور غروره؛ غروری از اینکه این‌همه درد و سختی رو تحمل کردم و گذروندم، می‌گذرونم و دارم می‌جنگم. و حا۵ی بعضی وقتا با خودم می‌گم من انگار واقعاً روحی دارم که یه جورایی مازوخیسته و پذیرا بودن غم و درد رو بلده!

یه روزی تموم می‌شه و امیدوارم مرگم بی‌ارزه به سر و ته زندگی‌م.

به آدم‌ها حق می‌دهم که نخواهند مرا در دایره افراد نزدیک زندگی خود نگه دارند.

به آدم‌ها حق می‌دهم که نخواهند مرا در دایره افراد نزدیک زندگی خود نگه دارند.

شاید بعدا که دست‌هایم نلرزیدند، درباره‌اش بیشتر نوشتم.

نامی کوچک برای دردی بزرگ

نمی‌دانم چرا دارم برای توی رهگذر می‌نویسم. شاید چون خوابیده‌ای و آدم وقتی مطمئن است جواب فوری نمی‌گیرد، راحت‌تر می‌تواند چیزهایی را بگوید که در بیداری شکلشان عوض می‌شود.

شب‌هایی هست که آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی می‌ترسد. از صدای قدم‌ها؟ از باز شدن در؟ از دستی که ناگهان بالا می‌رود؟ از دیواری که یک لحظه قبل فقط دیوار بوده و بعد، بدنت را با خودش آشنا می‌کند؟ یا از آن سکوت بعدش. همان سکوتی که انگار همه‌چیز در آن اتفاق افتاده، اما هیچ‌چیز واقعاً تمام نشده.

من را زد. برای بار دوم؛ ضربه به دهانم خورد. مزه‌ خون را همان لحظه حس کردم. هلم داد و دیوار آمد جلو، یا من رفتم سمت دیوار؛ دیگر فرقش را نمی‌دانم.. بدنم به دیوار خورد و چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی افتاده. شیشه شکست و دستم برید. نه آن‌طور که در فیلم‌ها می‌شکند؛ صدای کوتاه و تیزی داشت. دستم خون می‌آمد و فهمیدم می‌چکد روی زمین. همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد و عجیب این بود که بعد از آن، خانه دوباره ساکت شد. همین شاید از همه‌چیز بدتر بود. سکوتی پر تنش. یک دقیقه قبل، صداها از دیوار رد می‌شدند و بدنم دنبال جایی برای عقب رفتن می‌گشت؛ یک دقیقه بعد، همه‌چیز سر جای خودش بود. دیوار همان دیوار. زمین همان زمین. اتاق همان اتاق بهم ریخته. فقط من دیگر همان آدم چند دقیقه قبل نبودم و زمین مهمان چند قطره خون بود و اتمسفر سنگین‌تر از سنگینی همیشه‌.

روی تخت کز کرده‌ام، اما بدنم هنوز ساعت قبل را زندگی می‌کند. هنوز می‌لرزد. ریز، بی‌وقفه. آن‌قدر که انگار استخوان‌هایم دارند آرام‌آرام به هم خبر می‌دهند که چیزی خراب شده. عرق کرده‌ام و از سرمایی که وجود ندارد می‌لرزم. تناقض؛ بدنم هم نمی‌داند چه می‌کند. گرم است و سرد. خیس است و می‌لرزد. قلبم درد می‌کند و من به قلبم فکر می‌کنم که همیشه قرار بود جایی باشد برای نگه داشتن چیزهای حتی دردناک، نه جایی برای درد کشیدن.

پنیک، اسم کوچکی‌ست برای این همه آشفتگی. یک کلمه‌ مرتب برای چیزی که هیچ مرتب نیست. برای ساعاتی که خانه، خانه نیست و دیوارها فقط دیوار نیستند و در، در نیست و صدای یک نفر از پشت اتاق می‌تواند تمام بدن آدم را از نو به یاد خودش و دردهایش بیاورد.

در چند لحظه تصمیم گرفتم؛ زنگ زدم. گفتم امنیت ندارم. چه جمله‌ عجیبی. انگار امنیت چیزی است که می‌شود نداشتنش را اعلام کرد. مثل نداشتن شارژ، نداشتن پول یا نداشتن خوشبختی. گفتند فردا صبح تماس می‌گیرند. فردا. چه فاصله‌ بزرگی است بین امشب و فردا. گاهی «فردا» آن‌قدر دور است که آدم نمی‌فهمد باید این چند ساعت را کجای خودش نگه دارد. و من هنوز باید می‌ماندم با این بدن. با این لرزش. با این لب زخمی. با این دست. با این قلبی که نمی‌دانم از ترس درد می‌کند یا از چیز دیگری.

به صداهای پشت در گوش می‌دهم. آدم بعد از یک چیزهایی، شنوایی عجیبی پیدا می‌کند. صدای قدم‌ها را از صدای معمولی تشخیص می‌دهد. صدای باز شدن در. کشیده شدن چیزی روی زمین. حتی سکوت را. شاید بدن زودتر از ذهن می‌فهمد که دیگر امن نیست.

من هنوز دارم سعی می‌کنم بفهمم کجای زندگی‌شان باید خودم را مقصر کنم. این قسمت را خوب بلدم. مقصر دانستن. ذهن آدم وقتی می‌ترسد، شروع می‌کند به بازسازی صحنه، اما گاهی نه برای پیدا کردن حقیقت.. هرچه عقب‌تر می‌روم، باز به همان جمله می‌رسم. و هیچ‌چیز در آن جمله نیست که بتواند توضیح بدهد چرا چند دقیقه بعد لبم خون می‌آمد. یک سؤال. یک جواب. یک جمله درباره‌ دیشب. ذهن، بعد از ترس، وکیل خوبی نیست. هی مدرک جمع می‌کند علیه خودت و آدم‌ها. و حالا شب، دوباره دارد همان کاری را با من می‌کند که شب‌های زیادی کرده؛ مرا می‌نشاند وسط خودم و می‌پرسد:خب حالا کجا برویم؟ اینجا خانه‌ست؟ اتاق؟ همان اتاقی که قرار بود پناه باشد؟ تخت؟ همان جایی که آدم باید چشم‌هایش را ببندد و خودش را تحویل خواب بدهد؟ آغوش پر مهر پدر؟ سکوت. خیابان؟ یا شاید مرگ؟ نه، هیچ‌کدام شبیه پناه نیستند. شاید برای همین است که آدم وقتی خانه‌اش را از دست می‌دهد، فقط یک مکان را از دست نداده. یک فعل را از دست داده؛ «پناه گرفتن» را. پناه ندارم. اما همیشه سعی کرده‌ام پناه باشم. برای دیگران. برای آدم‌هایی که می‌آیند و بخشی از آشفتگی‌شان را می‌گذارند کنار من و می‌روند. شاید برای همین است که خوب بلدم خودم را آرام نشان دهم. حتی وقتی درونم چیزی شبیه شهر بعد از خاموشی‌ست؛ چراغ‌ها یکی‌یکی خاموش شده‌اند. خیابان‌ها هنوز هستند. خانه‌ها هنوز سر جای خودشان‌اند. اما هیچ‌کس نمی‌داند باید از کدام کوچه برگردد.

این را می‌نویسم چون نمی‌توانم امشب را در خودم نگه دارم. نه برای اینکه کسی نجاتم بدهد چون نمی‌دهد. نه حتی برای اینکه جوابی بگیرم. شاید چون وقتی آدم خیلی می‌ترسد، ناگهان دلش می‌خواهد یک نفر شاهد باشد. می‌دانم شاید فردا که بخوانمش، از اینکه این‌همه برایت نوشته‌ام ناراحت شوم. شاید بگویم زیادی گفته‌ام. شاید پاکش کنم. من در خوردن حرف‌ها همیشه بهتر از کامل گفتنشان بوده‌ام. ولی امشب نمی‌توانم. امشب فقط می‌توانم به این فکر کنم که چطور یک خانه می‌تواند از جایی برای امنیت تبدیل شود به جایی که باید در آن حواست به صداها باشد.

من خیلی وقت‌ها خودم را از دور نگاه می‌کنم. مثل نگاهی که به خانه‌ قبلی‌مان کردم، وقتی همه اثاث‌ها را خالی کرده بودیم و خانه خالی بود. آدم فکر می‌کند شاید اگر خوب نگاه کند، خودش را پیدا کند. اما من معمولا پیدا نمی‌کنم، بیشتر گم می‌شوم و می‌خواهم گم شوم. امشب هم دنبال خودم می‌گردم. بین لرزش دست و پاهایم. بین خون خشک‌شده‌ لب و دستم. بین صدای عجیب قلبم. بین آن چند ثانیه‌ای که به دیوار خوردم و نمی‌دانستم چه کنم. بین آن جمله‌. و می‌خواهم گم و گور شوم..

دلم یک چیز خیلی ساده می‌خواست. یک نفر که دوستش دارم بعد از این همه، به جای اینکه بپرسد چه شد، فقط می‌گفت تو «یک» نیستی، من هستم. همین. شاید سرم را روی شانه‌ای می‌گذاشتم و برای چند دقیقه لازم نبود حواسم به هیچ‌چیز باشد. یک نوازش پر محبت. گرمای یک دست. چیزی که هیچ‌وقت از اون نخواستم و از دیگران چرا!

تو بخواب و حرف‌هایم را نخوان. من فقط خواستم امشب را جایی بگذارم و یک نفر بداند که، خانه برای من خانه نیست. خواب‌های خوب ببینی، به جای من، مثلاً خوابِ جایی که دست‌ها برای نوازش بالا می‌روند، نه برای زدن..

تب

در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام، تنم در تب می‌سوخت و جانم از چیزی دیگر؛ و من در میان آن همه آتش، آرام‌آرام سوزانده می‌شدم و فرو می‌ریختم.


به جای کلمه «سوزانده» عبارت بهتری یافتم؛ «پخته‌»

تجربهٔ رنج‌های متعدد و موازی، انسان را پخته می‌کند؛ ققنوس می‌سوزد، فرو می‌ریزد، مکث می‌کند؛ اما در همان آتش، چیزی در او دگرگون می‌شود. از میان خاکستر دوباره برمی‌خیزد؛ نه همان ققنوسِ پیشین، بلکه نفسی پخته‌تر و ریشه‌دارتر. با باری سنگین از تجربه که سبکبال ادامه دادن را به او یاد می‌دهد!

تب و رنج توأمان می‌سوزاندم و زمزمه می‌کنم گاهی قرار است آن‌قدر در آتش نگهم دارد تا آنچه باید از من بماند و از دل خاکستر بیرون بیاید.

می‌نوشم از جامی میان جهانی

اتفاقات زیادی بعد از نوشتن ـ‌این‌ـ پست افتاده. نوشته‌ام را که می‌خوانم، فکر می‌کنم مربوط به پارسال است؛ که از قضا همین‌طور هم هست: ۱۴۰۴ چهارم اسفند ماه. اما با یک تفاوت؛ پنج ماه و شش روز گذشته و این فاصله برایم اندازهٔ بیش از دوازده ماه و یک جهانِ دیگر به نظر می‌رسد.

به وضوح یادم نمی‌آید آن روزها چگونه زندگی را می‌گذراندم. انگار که از سیاره‌ای به سیاره‌ای دیگر نقل مکان کرده باشم، موقع پرسه زدن در میان خاطرات پنج‌ـ‌شش ماه پیش، همه‌چیز نامأنوس و از حال دور است. روی دور تند جنگ شد، «خانه‌»ام عوض شد، اتاقم، تختم، خیابانم، محیطم، دفتر کارم، محل تحصیلم، آدم‌هایم، حال‌وهوایم، ویژگی‌هایم، علاقه‌هایم، فکرهایم، هدف‌های کوچکم، کشش‌هایم و گاهی خط قرمزهایم و رهبر کشورم هم حتی! و در تمام این مدت، همه‌چیز بارها و بارها تغییر کرد. همان‌طور که شاعر می‌گوید: دائماً یکسان نباشد حال دوران... غم مـ/بخور. چون غم، دست‌کم برای یک شرقیِ غمگین، چندان ربطی به حالِ دوران ندارد. از معدود اصل‌های دائمی‌ست.

روز چندم جنگ بود؛ سَحرِ آخرین روز سال. مار پیام داد و باز جوجه‌اش شدم. داغ عشق و خشمم را نو کرد، در آغوشم کشید، آرامم کرد و خداحافظی؛ نه مثل دفعهٔ پیشین. این بار همیشگی بود؛ نرم، اما قاطع. دربارهٔ آن خداحافظی چیزهایی پنهانی نوشته بودم.

می‌رفتم و می‌آمدم؛ دقیقاً مثل موشک‌ها و جنگنده‌های بالای سرم. خانه بودم و خیابان و سیل اخبار. آدم‌ها بودند که بی‌مناسبت، نصیبِ یکدیگر می‌شدند برای ایران. جنگ، آدم‌ها را بی‌مقدمه به یکدیگر می‌بخشید. البته آن روزها همه چیز بی‌مقدمه بود. آدم‌ها یا به هم می‌رسیدند، یا به خدا. من هم تکه‌ای شده بودم، بی‌صدا، در میان آن خروش.

یکی از همان شب‌ها مهندس را دیدم و نصیحتم کرد. آقای فیلم‌بردار مرا به قهوه و کروسان مهمان کرد. برادرِ نوازنده، الکتریکی و موفرفریِ عینکی هم همیشه سلام می‌کردند و من یا نقطه می‌گذاشتم یا سه نقطه.

آتش جنگ که علی‌الظاهر بس شد، آتش فتنه میان مردم و میان من و خانواده بالا گرفت. کنار کشیدم و منتظر جرئتی بودم که صیقلی بودن پوست و رگ‌های دستم را بر هم بزنم، که ناگاه خودم را گوشه‌ای، در حال آشنایی با باریستای سابق، پیمانکارِ آن زمان و بیکار حاضر دیدم؛ علی.

سلامم هنوز خشک نشده بود که دیدم یک‌شبه، برای اولین بار، آمده‌ام عراق؛ میان آدم‌های عجیب و تجربه‌های غریب و بهت‌انگیز.

برگشتم. با سلامی نو و پرشور به او. شور بالا گرفت، شرر شد و چندی‌ست شرورِ جهان، شریان پیدا کرده میان من و او؛

امروز دو ماه و دو هفته از سلاممان می‌گذرد. کاروانی پر از تجربه‌های نخستین با او همراه کرده‌ام و تمام وجودم ترس است از اینکه این شرورِ ناگهانی، آوای موسم هجران باشند. هجرانی که پیش‌تر از این نقطه متصور شده بودم، شبیه به این لحظه نبود.

و من دیگر نه آدمِ دو ماه و دو هفتهٔ پیش را می‌شناسم، نه آدمِ پیش از دهم اسفند، نه آدمِ پیش از هجده و نوزده، و نه حتی شبحِ خودم در سال‌های پیشین را. مستاجرم میان جهان‌های مختلف.

می‌نوشم از جامی میان جهانی، لبریز از تفاوت، تغییر، کشف و رنج.

سلامی در حاشیه شهر

در کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی کرد. در افکار خالی‌ام غرق بودم که نورِ بی‌هوا برگشت. حضوری را حس کردم. به اوهامِ زادهٔ تنهایی گفتم اعتنا نمی‌‌کنم؛ تا اینکه صدایی محجوب گفت: «سلام.»

نمی‌دانستم مخاطب صدا من هستم یا کسی دیگر هم در این نزدیکی‌ها غایب از نظرم است. سکوت دوباره روی کوچه نشست، نور ماند و من این بار با تردیدی آمیخته به بدگمانی تنه چرخاندم و پشت سرم را جستجوگرانه و محتاط نگاه کردم. پسری لاغر اندام با لباس‌های کهنه ایستاده بود؛ انگشتانش را مقابل بدنش در هم گره کرده، پاهایش را نه یک سانت جلوتر و نه یک سانت عقب‌تر، جفت و مؤدب کنار هم گذاشته بود و با نگاهی منتظر نگاهم می‌کرد. دوباره گفت: «سلام.»

نقطه سرِخط‌های هر آدم

به نظرم همه آدم‌ها از یه نقطه‌ای به بعد تصمیم می‌گیرن آدم قبلی نباشن؛ ممکنه این اتفاق به پوست‌اندازی تلقی بشه اما من می‌گم شاید یه نقطه‌ای فراتر از پوست‌اندازی باشه. مثل اینکه خود قبلی‌ت رو با همه بسته‌بندی‌ای که بودی رها می‌کنی؛ با همه عادت‌هایی که فکر می‌کردی جزئی از وجودت هستن، با زخم‌هایی که اون‌قدر قدیمی شدن که دیگه بخشی از هویتت به نظر می‌رسن، با همه روایت‌هایی که از خودت برای خودت و دیگران ساخته بودی یا حتی آدم‌هایی که فکر می‌کردی بدون اون‌ها ادامه دادن ممکن نیست و همهٔ اون ترس‌ها، دل‌بستگی‌ها و امیدهایی که یه روزی فکر می‌کردی تا آخر عمر همراهت می‌مونن.. انگار همه‌شون رو یک‌جا، تو یه نقطه رها می‌کنی و می‌ری سراغ یک خود دیگه. می‌ذاری و جورِ دیگه ادامه می‌دی. نه چون لزوما اشتباه بوده‌ن یا حتی مطمئن باشی چیزی که در ادامه از خودت خواهی ساخت، بهتره؛ فقط مسیر زندگی‌ به سمت رها کردنِ خودِ گذشته‌ پیش می‌برتت.

فرایند این رها کردن می‌تونه همراه با پذیرش و صلح، خیلی با حوصله و مهربانانه، خیلی سرد و ساکت و یا حتی بی‌رحم و خشن باشه. بعضی آدم‌ها بعد از این نقطه، مدام پشت سرشون رو نگاه می‌کنن؛ بعضی‌ها هم حتی جرئت نمی‌کنن برگردن و ببینن چه چیزی جا گذاشته‌ن. اما به گمونم هیچ‌کس از این نقطه‌ بی‌هزینه عبور نمی‌کنه. هر خودِ تازه‌ای، بهاش رو از خودِ قبلی می‌گیره؛ حتی اگه هیچ‌کس جز خودت متوجه این معامله نشه.

New decade

از اعماق چاه تاریک و تنهای درونم، صدای نازکی می‌نوازد: تولدت مبارک.

/۲۷خرداد

کم‌بود.

رابطه داشتن با آدمی که افسردگی دارد، چه دوستی نزدیک باشد چه هر شکل دیگرِ رابطه، کاری پرچالش و فرساینده است. و وقتی در کنار افسردگی، زخم‌ها و مشکلات روانی دیگری هم اضافه شود، وزنه‌ای‌ سنگین می‌شود بر شانه.

از آغاز نوجوانی تا به امروز و در سال‌های اخیر بسیار شدیدتر، همیشه سعی کرده‌ام اثر افسردگی و رنج‌های روانی‌ای را که هیچ‌وقت نتوانستم به همان شدتی که روحم را می‌آزارند به جهان بیرون از درون انتقال بدهم، در روابطم خنثی و کمرنگ کنم؛ چون آدم‌ها همیشه برایم مهم بوده‌اند، و آدم‌های امن، مهم‌ترین اصل و اولویت زندگی من. همه توان و باقی‌مانده انرژی ذهنی‌ام را صرف دادن احساس خوب به آدم‌ها کردم. تمام تلاشم این بود که حاصلِ بودنم برایشان فقط یک چیز باشد، حسِ خوب و امن بودن. و هیچ‌وقت نپذیرفتم که من خودم مدام در حال جنگیدن هستم، و با اولویت دادن به این اصل در زندگی‌ام فقط جنگ‌های درونی‌ام را بی‌وقفه ادامه می‌دهم، بی‌آنکه نقطه‌ای برای پایان داشته باشند و مرزی که بتوان با آن صلح کرد. چون من در واقع از جایی می‌بخشیدم که خودم در آن تهی بودم. از نداشته‌هایم می‌کندم و به آدم‌ها هدیه می‌دادم، و به آنی که دوستش داشتم تمام انرژی وجودی‌ام را می‌بخشیدم؛ بی‌آنکه لحظه‌ای با خودم روبه‌رو شوم و بگویم تو نداری! تو آهی در بساط نداری. پس چه را می‌بخشی؟ چه کمبودی در تو باعث می‌شود برای خودت ارزشی قائل نباشی؟ و همزمان خود را در چیزی ارزشمند بدانی که حتی نمی‌دانی چیست.

سال‌ها رنجِ نهفته برای حرف زدن دارم، اما چیزی در گلویم اصرار دارد که خفه‌ام کند. چه روزها و شب‌هایی که غوطه می‌خوردم در عجز و درد، و در انزوا با سوزش و سرمایی که در تنم می‌دوید، می‌لرزیدم و اگر در همان حال حضور نگاه دردمندی، دستی زخمی یا صدای حزن‌انگیزی را در اطرافم حس می‌کردم، ناگاه بر خودم نهیب می‌زدم و این من نبودم که لبخندم را هدیه می‌دادم تا لبخندی ببینم؛ ناخودآگاهم بود که می‌گفت اصل و اولویت زندگی(زنده بودنت) را فراموش نکن! اما ناخودآگاهم حرف‌های دیگری هم داشت. حسِ ناکافی بودن در همه جای روحم می‌دوید، تا عمق جان نفوذ می‌کرد و مانند بخاری سرد جایی برای نفس کشیدن نمی‌گذاشت. آن‌گاه هر چه می‌کردم، در نظرم هیچ بود، هیچ. من هیچ بودم.

انگار سال‌ها نه فقط با افسردگی، که با تقدیری نانوشته زیسته‌ام؛ تقدیرِ پناه بودن، وقتی خودم هیچ پناهی نداشتم. من از بی‌ارزش دانستن و تنهایی خودم به سمت آدم‌ها نرفتم؛ به سمت آدم‌ها رفتم، شانه شدم برای مرهم بودن، تکیه دادن و حتی برای بالا رفتنِ دیگری، چون ندایی در ضمیرم می‌گفت تقدس تو، در توقف تو برای آدم‌هاست، خودت را وقف کن. تو ارزشی نداری؛ اما باید به دیگران ارزش بدهی. کسی برای تو عزیز است؟ باید تاوان بی‌ارزشی‌ات را برای عزیز بودنِ او بدهی، او را ارزشمند کنی، بی‌فایده نباشی. اما بعد از هر بذل، زمزمه می‌کرد: کم بود. تو کم هستی، پس کم گذاشتی.

کودک که بودم، این باور در وجودم نقش بست که امنیت درونی انسان‌ ـ‌چیزی که خودم احساسش نکرده بودم‌ـ امری نیست که بشود از آن گذشت. اما همین باور، وقتی در کودکی بزرگ شدم و نفهمیدم که این باور هنوز جای پخت دارد، آن را زود از اجاق برداشتم و در همه وجودم مسطح کردم، بر من مسلط شد و آهسته‌آهسته چیزی از من برداشت که هنوز هم دقیق نمی‌دانم چه بود اما هر چه بود، جای خالی‌اش خیلی درد می‌کند!

در روابطم، ضمیرم تا سال‌ها یک قانون نانوشته را با خود تکرار می‌کرد که هنوز هم و احتمالا هیچ‌گاه نمی‌توانم آن را به صورت بنیادی تغییری دهم: اگر امن باشم، می‌مانند؛ اگر درد داشته باشم، می‌روند. پس انکار کن دردی داری‌. آن‌ زمان بود که من زودتر از سنم یاد گرفتم محکم بایستم، حتی وقتی درونم فرو می‌ریخت. حالا می‌فهمم آنچه در گلویم مانده فقط رنج نیست؛ حرف‌های نگفته‌ام‌ است به آدم‌ها ـ‌همان‌ها که از خودم برایشان کَندم و هیچ شدند بر هیچِ من‌ـ، خشم‌های فروخورده‌ست، نیازهایی‌ست که هیچ‌وقت جرأت نکردم حقِ خودم بدانم.

شاید مسئله کمبود نبود. شاید فقط ترس بود؛ ترسِ اینکه اگر مفید نباشم، اگر آرامش نبخشم، اگر خودم را خرج نکنم، دیگر دلیلی برای ماندنم نباشد. و حالا که دیگر احساس ناکافی بودن است که افسار قوای وجودی‌ام را گرفته، دلیلی برای ماندنِ هیچ پیدا نمی‌کنم.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر