آمد. گفت. با هم خداحافظی کردیم. خیلی زودتر از انتظار به تهش رسید. نمیتوانست. خودش شروع کرده بود و حالا نمیتوانست. هنوز قرار بود خیلی کارها بکنیم. همه چیز نیمهکاره ماند. خیلی گریه کردم. تقریبا داشتم میمردم از همه چیز.
اول باد میآمد، بعد سرعت باد بالا رفت، تمام مدت بمرانی توی گوشم میخواند «از پیشم نرو»، بعد هوا کمی آرام شد و بعد طوفان غریب الوقوعی اتفاق افتاد. همه چیز بهم ریخت. همه چیز با چند ساعت قبلش فرق کرد. نزدیک سالگرد بود که همه چیز خراب شد. چاوشی خواند «من باید میرفتم» باران بارید. سیل شد و در هم کوبید. و بعد.. زمانی که سیل صدای امواج رامشده خود را به گوشم رسانید، هیاهو خوابید و مهر داغ شدهای را بر قلبم دیدم و احساسش کردم. این همان درسی بود که این تجربه به من داد. او و دوستانش خواندند «اون رفت برای همیشه و جمله ای کاش میموند» و بعد گفتند «کوه باش و دل نبند». خیلی قلبم درد میکند اما..اکنون در شوک و بیحسی عظیمی به سر میبرم. و این است آغاز فرایند سوگ؟
