05:00
توی صف گیت ایستادهام تا سوار اتوبوس هواپیمایی بشوم. روی پوست سمت راست صورتم دست میکشم و برجستگی و زبری زخم خشک شده را حس میکنم. مثل چند روز گذشته که هراز چند گاهی پنهانی اینکار را میکردم. عادت نداشتم جلوی آینه صورتم را شبیه مادر مردهها یا دخترهای بیچارهای که زیر باد کتک گرفته شده باشند، ببینم. ولی فقط ظاهرم به آنها شبیه شده بود و علت زخم حتی قابل تشبیه نبود. شاید در کلام اول بگویند "خودزنی" یا "مازوخیسم" اما در اصل "جنون انتقام خون" بود و رمقی که در پایان، دیگر در ته مانده جانم هم نمانده بود. و من، رو به بیهوشی کرده بودم. جعلا يبكيان حتى غشي عليهما! احساس میکردم داغی عظیم بر قلبم گذاشته شده و آن را به غلیان آورده و خونم را سوزان، و دلیل تب چند درجهای و فشار پایینم شده. حتی گاهی دستم را روی سینهام میکشیدم بلکه بتوانم از میان پوست و گوشت و استخوانهایم دربیاورمش و بگویم آرام باش! وقتی تمام نقاط بدنم درد میکرد، نمیتوانستم به راحتی راه بروم و آه کشیدن لحظهای از حنجره خراشبرداشتهام نمیافتاد، فهمیدم که این است تاوان عشق! الان بهترم و آرامتر؛ مثل کودکی درسگرفته، به پیدا کردن مسیر خودم میپردازم. اما آرام میگویم با این صورت خجالت میکشم!
شب را نخوابیدم و همهاش را با خودم حرف زدم و حالا نزدیک فرودگاه گرگ و میش طلوع را رد میکنیم و من دارم همه چیز را باجزئیات، خوب تماشا میکنم. گلویم هنوز درد میکند وقتی آب دهانم را قورت میدهم. استرس دارم؛ آخرین باری که سوار هواپیما شدم به دست کم پانزده سال پیش برمیگردد، آلبومعکسها و خاطرهها میگویند حداقل هشت بار سوار هواپیما شدهام اما همه در زمانی که درکم کامل نبوده! انگار پدر و مادرم همه سفرهای هوایی و پروازهای عمرم تا اینجا را، در آن چند سال جمع کردهاند و گفتهاند خب دیگر پرواز دونیاش تا پانزده سال بعد پر شده!... از پنجره هواپیما و از بالای لایه نازک ابرها، شهر را نگاه میکنم که کوچک و کوچکتر میشود تا به اندازه واقعیاش نزدیک شود. دلم میریزد؛ من دارم میروم مشهد؟ . . روی کاناپه طوسی دراز کشیدهام و عکسهای پنجره هواپیما را ورق میزنم و مینویسم.
