روزهایی که همه چیز شلوغ است و ذهنم مدام ذکر تو را نمیگوید و بلکه گهگاهی، شبها، خوابهایم جبران میکنند؛ از لحظه پلک برهم رفتن تا پلک باز کردن، تمام وقت.
"خانهای خاکگرفته درست وسط مغزم" شاید مینویسم تا خفه نشم. *شاید دیر به دیر هم بیام. دل نبندید، هیچجایی موندنی نیستیم. و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-