گوشه اتاق

-ثبت احوالات-

که من کجام؟

بد بود. امروز. روح و جسمم نابوده. مغزم مرده. دلم میخواد ساعت‌ها بخوابم و هیچ اتفاقی نیوفته! دیگه تحمل هیچ آدمی رو ندارم. اهدافم رو لاشه‌هایی تیکه پاره میبینم که گوشه و کنار مسیرم افتادن. و من به جبر تو مسیر پیش میرم. اما در واقع دارم در هر قدم دو قدم به عقب برمیگردم و اجزاء مجروحمو برمیدارم تا زنده بمونم. به کدام مقصد میرسم. نه اینور نزدیکه و نه اونور. خودم رو دور افتاده از همه جهان میبینم.

صبح خیلی خسته بودم ولی همه توانم رو گذاشتم تا روزم رو خوب شروع کنم. حتی از لبخند زدن به خورشیدِ تازه بالا اومده دریغ نکردم و زودتر از همیشه سر کلاس رفتم و چون با مطالعه سر کلاس بودم برای پرسش هیچ مشکلی نداشتم. ولی رفته رفته همه چیز عوض شد. انتخاب واحدهام و برنامه‌های ذهنیم که با کلی محاسبه و بالا پایین و ریسک کردن بودن بهم خورد، چون برنامه رو عوض کردن. یه ورودی جدید یهو اومد باهام دست داد و گفت من میخوام باهات دوست بشم. میای باهم دوست بشیم؟ اسمت چیه؟ و من نفهمیدم باید چی کار کنم و خنده‌کنان و مسخره گفتم باشه. دستشو انداخت دور گردنم و با دوست چند ساله‌ش بای بای کرد و گفت اینم دوست جدید! پیدا کردنش کاری نداشت تو هم برو با عشقت! و بله من یک وسیله بودم. سرم گیج میرفت(و این از علائم این چند روزه من شده). به خاطر تغییر برنامه رفتم اعتراض کردم و اونا برای بستن فعلی دهن من گفتن فعلا امروز هیچ غیبتی نمیزنیم براتون تا قطعی بشه. حالت تهوع داشتم. رفتم تو دستشویی‌ای که تو حیاطه و معمولا کسی نمیره و انقدر مشت‌هام و دندونام رو فشار دادم تا یکم آروم بشم. سر کلاسی که با ان‌اف داشتم دیدم صندلی کناریش که همیشه من میشینم روش رو برداشتن و مجبور شدم جلو بشینم. میخواستم باهاش حرف بزنم. ازش بدم میاد. حس خوبی بهم میده و همزمان حس بدی بهم میده. شاید به خاطر اینه که همه چیزهایی که من ندارم و میخواستم داشته باشم رو داره. ظهر امیدوار بودم به اینکه یکم دیگه دووم بیارم تموم میشه و بعد پیاده میرم و به خونه پناه میبرم ولی همون موقع یکی از بچه‌ها یادآوری کرد که شروع از کارگاه فلان از امروزه‌ و باید ۲ ساعت و نیم بیشتر دووم می‌آوردم:)

چند هزار کلمه دیگه و بقیه روز بدم و حس‌هام رو هم نوشتم و همش پرید. دیگه نمیتونم دوباره مرور کنم. دیگه کسی نخونه اینا رو. تازه اعصابم از نوشتن آروم شده بود که بیشتر خرد شد.

*شاید فردا ادیتش کردم و دوباره نوشتم.

Rainy

خیلی وقت بود که باران بدون توقف می‌بارید.

دیروز اکثر کارهایم را انجام دادم و درس‌هایم را خواندم که امروز آزاد باشم. احساس سبکی میکردم. امروز سه قسمت از فصل جدید سریالم را دیدم. مقدار زیادی غذا و خوراکی خوردم(فکر کنم پرخوری عصبی‌م داره برمیگرده). به آشپزخانه رسیدگی کردم. زیر باران رفتم و سوت زدم. با مرد احمقی که توهم دانایی داشت مجازی صحبت کردم. عصر که برادر بعد از حال بدش خوابید کمی تست انگلیسی زدم و فکر کردم. این‌روزها احساس میکنم برادر تنهاست. دارد بزرگ میشود و این خبر وحشتناکی‌ست.. بعد از بیدار شدنش حالش بدتر شد و من واقعا عاجز بودم... یکسری کتاب گوشه راه پله بود که میخواستم سر و سامانی ‌بهشان بدهم و بین آن‌ها کتاب ادبیات فارسی سال آخر دبیرستان مادر را پیدا کردم! وسطش هم برگه امتحان و چرک‌نویس‌هایش بود. ورق زدنش حس عجیبی داشت. انگار که مالکش را نمیشناختم. احتمالا این عادت که سر کلاس‌ها گوشه و کنار کتاب نقاشی کنم و یا شعر بنویسم و یا جملات انگلیسی را کج و کوله بنویسم را از مادرم به ارث بردم و خودم خبر نداشتم. ولی کاش به ما هم آن کتاب را درس میدادند. قسمت‌های زیادی از شاهکارهای ادبی ایرانی و خارجی و زندگینامه نویسندگانشان در آن کتاب بود و ما میتوانستیم چیزهای مهم‌تری یاد بگیریم اما سانسور و تقطیع بخش بزرگی از این کشور است. اوایل شب که تنها شدم لامپ‌های خانه را خاموش کردم. لوستر کوچک حبابی اتاقم را روشن کردم. نور زرد مایل به سبز ساطع بود. عود جدیدی آتش زدم. عطرش مرا به مکانی میبرد که حس مهم بودن به من داده بود، ولی هر چه بو میکردم آن مکان و خاطره‌اش را به یاد نمی‌آوردم. خاصیت عجیب رایحه‌ها. موسیقی بی‌کلام پلی کردم. صدای باران هم می‌آمد. مشغول گردگیری و مرتب کردن قفسه‌های کتاب‌ها و طبقه شیشه‌هایم شدم. به همه چیز فکر میکردم. دلتنگ بودم. فال قیصر گرفتم. :) دفتر خاطرات چند سال پیشم را باز کردم و چون مرور خاطرات نزدیک بود گریه‌ام را درآورد بیش از سه چهار صفحه نخواندم. به راستی که گذر زمان چه بی‌رحمانه همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد. بخشی از جزوه یکی از همکلاسی‌هایم را که امانت گرفته‌ام به جزوه خودم وارد کردم. اواخر شب هم با بابا بحث کردم. سر یک موضوعی که هیچوقت بسته نمیشود. امروز ابروی راستم مدام میپرد و کلافه‌ام کرده. انگار عصب‌هایم بدجور در حال نابودی‌اند که اینگونه هشدار میدهند.

.I'm not quite ready. But I tell myself I have to face it

فرعیات اینجا، اصلیات واقعی.

اومدم اینجا سر زدم. دیدم یادم نمیاد پست قبلی رو نوشته باشم! مستی شب‌ها صد از صده. دارم خودمو نابود میکنم. با چیز‌هایی که باهاشون میشه به بودن رسید. چیزهایی که میخوام بنویسم رو نمینویسم. این باور همیشگی‌م رو جور دیگه‌ای لمس میکنم که آدم هر چه بیشتر با کلمات خودش را تعریف کند، از خودش دورتر میشود؛ کلمات هر چقدر هم وسیع باشند محدودند..

_من عشق به یک خدا رو اوکی‌ام ولی عشق به انسان‌ها هرگز.

+خندم میگیره.

_چرا؟

+چون معنی عشق انسانی و هوس رو از هم جدا میکنم و فکر میکنم یکی از اینها یه جورایی اجتناب‌ناپذیره. ولی تو اینکارو نمیکنی و عشق رو همون هوس میدونی.

_نمیفهمم. چرا باید عشق به انسان پست نباشه وقتی انقد ذلیله؟ من احساس میکنم عشق انسانی بالاترین سطح هوسه. یا چون معشوقی برای اون‌همه احساس نبوده که جواب بده، به انسان رو آورده.

+از نظر من کاملا مشخصه که..(بسیار حرف‌ها)

_تا تعریفشو نگی نمیفهمم!

+تو منطقی‌ای و از من یه تعریف برای عشق میخوای. چیزی که حسی‌ـه و قابل توصیف نیست. در ضمن تعریف و تصور من از عشق با تعریف و تصور تو از عشق فرق داره و هر چی من بگم تو حصول درستی نمیکنی.

+من حداقل فعلا نمیتونم برات تعریفش کنم. باید بگذره. باید خیلی فکر کنم تا ‌کلماتی شبیه به حقیقت‌ش پیدا کنم.

*برش‌های خلاصه شده از مکالمه غروب دیروز

احساسِ موندگار تغییر باز سراغم اومده. خسته شدم ازش. تا وقتی به الگوی اصلی نرسیدم قراره همیشه دور و برم باشه. ولی من الان حتی الگوی اصلی‌م رو هم گم کردم. چند وقت پیش یه چند ساعتی با عموم بودم و وقت گذروندم و یه جمله بهم گفت که بقیه دیدار رو برام بی‌اهمیت کرد:

(در حالی که برام پرتقال پوست میکند)

_از اونجا راضی‌ای؟

+..نمیدونم...خوبه

_خوبه‌ات پر از شک‌ـه!

_شک خوبه، برای پیدا کردن مسیر درست کمکت میکنه اما وقتی مدت زیادی ادامه‌دار باشه همه چیزو از ریشه میزنه و خودت نمیفهمی.

خودم نمیفهمیدم. الان فهمیدم ولی دارم با فهم میذارم منو ببره!

!Take their bedtime

دوست دارم بیداری امشب رو به فردا صبح وصل کنم. در واقع بیداری دیروز صبح رو به خواب فردا شب وصل کنم! و زمان همه رو بگیرم و خودم توشون بمونم تا فردا بشه.

this is me trying by Taylor Swift

ترجمه

از روابط اجتماعی ایرانیزه متنفرم.

درباره امروز میخوام بگم که تجربه دخترونه جدیدی بود. خوب بود. بد نبود. ولی الان فشارهای روحی‌م یه جوریه‌ان که دلم میخواد بمیرم. از آدما دور شم. داد بزنم. اصلا گریه کنم. ولی شرایط هیچکدوم رو ندارم.

تاریک و روشن

در گوشه‌ای از آسمان ابری شبیه سایه‌ی من بود

ابری که شاید مثلِ من آماده‌ی فریاد کردن بود

من رهسپارِ قله و او راهی درّه، تلاقی‌مان

پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

: خسته نباشی! [پاسخ پژواک‌سان از سنگ‌ها] آمد

این ابتدای آشنایی‌مان در آن تاریک و روشن بود

: بنشین! نشستم- گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود

او نیز مثلِ من زبانش در بیانِ درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی‌هایِ مگویم را

من منتظر تا او بگوید- وقت اما وقتِ رفتن بود

گفتم که لب وا می‌کنم- [با خویشتن گفتم] ولی بغضی

با دست‌هایی آشنا در من به کارِ قفل بستن بود

او خود به من خیره- اجاقِ نیمه‌جان دیگر

گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حالِ مُردن بود

گفتم: [خداحافظ]- کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر

پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سِتروَن بود

تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرورِ من

با چوبدستِ شرمگینی در مسیرِ بازگشتن بود

چون ریگی از قُله به قعرِ دره افتادم هزاران بار

اما: من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

_ محمدعلی بهمنی

درس‌های لعنتی فوتبال

این فوتبال باز هم بهم یادآوری کرد که برای هر چیزی بیش از حد خودم رو نذارم و هیجانم رو کنترل کنم. ممکنه به خیلی چیزا نزدیک بشی ولی بهشون نرسی، باید خودت رو برای هر چیزی آماده کنی. وگرنه زندگی از پا در میارتت.

ولی واقعا درد و حسرتی که تو وجود بازیکنای این نسل به وجود اومد رو درک میکنم...

اندر آن روز که پرسش رَوَد از هرچه گذشت

کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند!

نشد جواب بگیرم سلام‌هایم را

اگرچه نزد شما تشنه‌ی سخن بودم

كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می‌شود آری

همیشه بی‌خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام‌هایم را

هر آنچه شیفته‌تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی‌ها را؟

اشاره‌ای كنم انگار كوهكن بودم

من آن زلال پرستم، در آب گند زمان

که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر، اما

دلم خوش است که در غربت وطن بودم

_محمدعلی بهمنی

trip to trip

به یه آغوش وسیع برای گریه کردن نیاز دارم. فکر میکردم شاید وقتی این سفرو رفتم پیداش کنم اما فهمیدم اینم یکی از خیال‌هام بوده که با واقعیت اشتباه گرفتمش. هیچوقت از سیلی‌های واقعیت در امان نبودم و نیستم و شاید این یکی از دلایل رُک بودنمه. با وجود زجر کشیدن زیر این سیلی‌ها، اون‌ها همیشه به دروغ‌های صورتیِ چین‌دار ارجحیت دارن. شایدم حتی شیرینی رو بهم هدیه میدن. میون سیلی‌ها، لبخند زدن و طعم گس خون رو توی دهان حس کردن انگار شیرینی مداوم‌تری به صورتی‌های چین‌دار داره. حداقلش اونا در عرض مدت کوتاهی چرک و چروک و نخ‌کش نمیشن و برای نگه‌داشتنشون به چنگ‌های زیادی احتیاج نیست چون همیشه به وفور یافت میشن و تا وقتی تو طالبشون باشی شیرین میمونن وگرنه بی‌رحمانه وجودت رو میگیرن تا جایی که به تقلا برای نفس کشیدن میرسی. سفر خیلی خوبی بود:) با حس عجیبی مینویسمش و دنبال معانی خوب میگردم و مصداق‌هاش رو پیدا میکنم. -بیا این باور قلبی رو تثبیت کنیم که سختی خوبه و تو رو به رشد میرسونه- اگه نباشه این من، من نیستم و من‌های دیگرِ من چندان خوب نیستن...

اونشب کنار برادرم نشسته بودم و درحالی که به لب‌های ترک‌خورده از سرماخوردگی‌ش نگاه میکردم با صدای بلند‌تری که به بابام تو آشپزخونه برسه گفتم اونا نمیدونن این بچه نازپرورده و عزیزِ جونه که با ظرافت ازش مراقبت کنن..اونا خواسته و ناخواسته بهش خشونت روزگارو یاد میدن و اون سرمامیخوره. بعد خیلی آرومتر گفتم البته باید باهاش مواجه بشه چون آینده نزدیکه. بابام بعد از حرف‌های دیگه‌ای که در تایید حرفم گفت، گفت تو هم نازپرورده‌ای. تو دلم گفتم نازپرورده؟ قطعا نه ولی حتما آره و شاید نه. غم خوب منو ساخته به این نازکی‌ها نیست که زود سرمابخورم؛)

به دستمال‌هایی که قبل از سفر جلوی آینه جا گذاشته بودمشون و با دقت و ریزبینی تا کرده بودم تا به پیشنهاد ان‌اف تو فرصت مناسب روشون طرح بکشم و تو یه موقعیت اشک‌درار بهش بدم و اونم دقیقا همین کارو برای من انجام بده، نگاه میکردم. قبل از رفتن میخواستم برای خودم هم دستمال‌های زیادی بردارم چون میخواستم یواشکی و بدون تشریفات بعد چند وقت یه دل سیر گریه کنم ولی اونا هم کنار بقیه دستمال‌ها جا موندن و من فراموششون کردم. برشون داشتم و رطوبت بیرون بینی‌م رو با یکیشون پاک کردم تا قداست دستمال‌ها رو پاک کنم.. ولی نتونستم. چون اونا وارد مردابِ بایگانیِ تاریخیِ من شدن و هیچ راه برگشتی نیست:) مثل لحظه‌ای که گفتم همینجا بمون من لحظه میرم دستشویی، دستشویی دارم و رفتم تا لرزش و چشم و رنگ‌پریدگی‌م رو کنترل کنم. همیشه توی فیلم‌ها دیده بودم وقتی تو کوچه خیابون بی‌چاره میشن میرن تو دستشویی و پشت در میشینن و گریه میکنن و همیشه میگفتم اه این چندش‌بازی‌ها چیه اینا واقعیت نداره و غلو کارگردانیه ولی وقتی امان از وقتی خودم به اون شِبه موقعیت دچار شدم.. دیدم پشت در و دیوار دستشویی یه مکان عمومی ولی سوت و کور دو زانو ولو شدم و حتی از بی‌چارگی گریه‌م هم درنمیومد و فقط میلرزیدم. اما نه از سرمای هوا. لرزشی که اون بهش توجه میکنه و همیشه سعی میکنم ازش پنهون کنم و تقریبا و اکثرا نمیشه! اما برای مسلط شدن ظاهر فقط چند دقیقه طول میکشید و لبخند، از ورودیِ ایستگاهِ اولِ شروع کشیده شد تا پشت سر گذاشتنِ ایستگاهِ اولِ برگشت. از ابتدای سفر قرار بود من پایان‌دهنده باشم و پس از آن او در معرض شروع‌کننده بودن قرار گرفت اما هربار سر باز زد و هر بار گفتم که در شروع هم یاری‌اش خواهم کرد چنان که میکنم. اما همه چیز رنگ باخت و نقش‌ها و دیالوگ‌ها تغییر کردند و خود سروده شدند و اکت‌ها موهوم‌تر و چشم‌ها باز تر، گویی دیگر هیچ‌گاه بسته نخواهند شد و به راستی که عُجْب در آن لحظات کجا بود؟ گمانم جایش را به تعجب داده بود. هنوز هم سخت باور میکنم. چه کسی سراینده این رویارویی‌ها در دنیای بزرگ‌ست؟ آخرین‌بار گفته بودم چرخ همیشه همینگونه است و "خوانده" شده بود، تا اثبات کند "همیشه" و "همینگونه" را. مثل اکنون که قیافه ترسانش را به یاد می‌آورم. تا به حال آنگونه حیران و در حال چنگ زدن ندیده بودمش.

بعد از علنی عینک زدن ان‌اف همه بهمون میگن خیلی شبیهین. من اینو از همون اولین‌باری که با عینکی که عینا مشابه عینک منه دیدمش فهمیدم. یادمه اون‌روز در معرض شوک‌های پی در پی‌ قرار گرفته بودم و اس‌یا به شکل مرموزی صدام زد تا دنبالش برم و وقتی وارد اتاق شدم با ان‌افی که شبیه من شده بود مواجه شدم و بعد هم کارت‌دعوت‌های عقد اس‌یا..! بهش نگفتم چرا اونقدر حیرت کردم با اینکه میدونستم عینکیه ولی عینکشو نمیزنه. چون میدونستم شبیه من شده و میخواستم اینو انکار کنم. ما شبیه هم نبودیم... ولی آدم‌ها اعم از قبل از سفر و بعد از سفر اونقدر این شباهت رو به رومون آوردن و در هر ساعت و هر مکان ذله‌مون کردن که ناچارا در حالی که میخواستیم فاصله‌مون رو حفظ کنیم، قبول کردیم که ته چهره‌هامون یکم شبیهه.

نه، وصل ممكن نیست

همیشه فاصله‌ای هست.

شب‌ها نمیخوابیدم. اوایل اصلا خوابم نمیبرد و بعد هم بدنم را عادت دادم. اکثرش را تنهایی صبح میکردم. یک‌بار هم تا طلوع به بحث پرداختیم و دو باری هم پنهانی با چند نفر در تاریکی و سرمای شب‌های زمستان بیرون رفتیم و بستنی و قهوه و خوردیم. و بلاخره هم غرامت باخت شرطی که با ان‌اف بسته بودم را پرداختم. یک بار غروب مثل احمق‌ها با ان‌اف سوار اتوبوس شدیم و تا ته خط رفتیم و پیاده شدیم و برای پیدا کردن ایستگاه خط برگشت، دو ایستگاه را دویدیم و من هم نزدیک بود برای رد شدن از چراغ‌قرمز تصادف کنم! آن روز آخری هم که یکهویی شد و بعد از خرید قهوه و اشترودل توی راه آنقدر خیال توی خیال شد که وقتی به کوچه رسیدیم یادمان افتاد که یادمان رفت اشترودل بخوریم و همان راه را ادامه دادیم و رفتیم یک محلی شبیه محل اجرای مردمی و بعد آن اتفاق کذایی افتاد،، در حالی که اکثرا به حریم خصوصی افراد ورود نمیکنم. سپس سوار مترو شدیم و تا ته خط و برگشت از همان خط. یکبار هم با نظ و ایر و خواهران دوقلو اسنپ گرفتیم رفتیم یک کتابفروشی مشخص شده و ایر که حالش خوب نبود وسط راه پیاده شد. یک بار دیگر هم با همین جمع به اضافه ان‌اف کتابفروشی رفتیم و آنجا بود که خیلی پول خرج کردم. یک کتاب شعر انگلیسی گرفتم و چند تا از شعر‌هایش را در دو روز با ان‌اف ترجمه کردم و فهمیدم انگلیسی‌م چه پیشرفتی کرده! فوتبال دیدن هم خا‌طره جالبی بود با آن جمع. یکبارش که به ضربات پنالتی رسید همه لای پتو بودن و خوابشون میومد و حرص میخوردن و دعا میکردن. قایمکی موزه هم رفتیم. بعدا فهمیدیم چندتای دیگر از بچه‌ها هم همزمان با ما آنجا بودن و همدیگر را ندیدیم! قضیه بغل‌های ز رو بعد از اینکه ان‌اف پرسید چرا انقدر رو بغل‌هاش حساسی بهش گفتم و اون انقدر شوکه شد که اینجوری بود که چطور میتونه انقدر کثیف باشه؟ میزدی تو صورتش پرتش میکردی اونور!

یکی از دستاورد‌های مهم این سفر بهتر شدن ارتباطم با یه سری از بچه‌های هم ورودی بود. همیشه فکر میکردم باهم کنار نمیایم ولی خیلی جالب بود شنیدن این دست جملات که تو خودت رو نشون نمیدی ولی تو هم توی سِیری، فکر نمیکردم اینجوری باشی، شخصیت جالبی داری، خودتو دور نکن، تو هم دستی بر آتش داری و ما خبر نداریم و فلان.. و سعی کردم بخش‌هایی از خودم رو به شکل تیزرهای کوتاه به افراد مختلف نشون بدم و ارتباط بگیرم و خیلی جواب داد. همچنین با نظ و خواهران دوقلو ارتباط نزدیکتری گرفتم و حتی یه شب یکی از این دوقلوها که istpـه پلی‌لیستش رو با یه هنذفری باهام شریک شد و بعدا گفت یه جورایی درونم رو بهت نشون دادم. نظ هم که تو بحث‌های نظری و فکری خیلی رویکرد جالبی داره و زیاد باهم حرف زدیم درباره‌ش. البته سر رشته همه این بحث‌ها رو ان‌اف داره و حقیقتا از این جهت پُره. ولی همین یه جورایی روانمو بهم میریزه. :)

برف شدیدی که اومد هم یکی از خاطرات جدید رو برام رقم زد. خیلی وقت بود برف ندیده بودم. و جالب‌ترش اینکه تو اوج برف ما هممون رفتیم بیرون و پیاده‌روی! کفش‌هامون خیس خیس بود و بعد یکم دیگه پاهامون سر شده بود و از یه جایی به بعد دیگه اهمیت نمیدادیم. بچه‌ها هم وسط دیوونگی به خاطر یخ‌زدگی زمین چند بار افتادن زمین. چقدر هم ریز ریز برف خوردیم. ولی دو روز بعدش دیدیم جنازه آدم برفی‌ها افتاده گوشه و کنار خیابون‌ها و آفتاب بهشون رحم نکرده:)

واقعا احساس میکردم اشکال جدیدی از همدیگه رو دیدیم. رفتنه توی قطار ان‌اف پیشم بود و طبقه بالا بودیم و احساس میکردم کلوز تر حرف میزدیم و می‌خندیدیم. برگشتنه تو کوپه ما نبود ولی من با دوقلوها یه بار رفتم کوپه‌شون. لحظه پیاده شدن از قطار گوشی‌م رو گم کردم و عجیب احساس وحشت کردم و بعد پیدا شد. خداحافظی هم نکردم باهاش. تو مترو بهش گفتم من داشتم کم‌کم یه قدم میومدم جلو ولی الان دو قدم میرم عقب. گرچه همش اتفاقی بود. اما پیشرفت تو بازیگری بازم بهم ثابت شد. گفت تو واقعا عادی بودی و خیلی خوب جمعش کردی... بهش گفتم دستشویی دارم دروغ بود و اون از قِبَل این دروغ یه دستشویی رفته بود. اگر دارسی اون لحظه آنلاین نبود نمیدونم هیجانم رو چطور کنترل میکردم و مطمئنم گند میزدم ولی همه چیز برای حرف زدن درست شد.. حالا میگه یه احساس بدی و میخواد یه جوری مساوی کنه. نمیدونم چی تو سرشه. تموم شد و معلومه که خیلی چیزها رو جا گذاشتم ولی مهم اینه که الان با یه کوله‌بار تجربه و مغز و دل پر برگشتم. مشکوکه که دلم میخواد بقیه‌ی عمرم رو هم تو همون روزها و با همون روند زندگی کنم.

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود

موج موج دل من تشنه‌ی پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی‌دانستم

که هبوط ابدم از پیِ دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه‌ی طول سفر یک چمدان بستن بود

رنجخواب

کاش خوابیدن جسم هم مثل خوردن جسم و خوابوندن روح راحت بود!

آگاهی به حقیقت آن

شبی که منتظرش بودی و من هم. آمد اما تو به ماموریت رفته‌ای. چرخ همیشه همینگونه است. در آن لحظه؛ میان شنیدن، تپیدن قلب، گره خوردن مغز، مچاله شدن و تکان نخوردن، به این فکر میکردم که حتما هم تو نباید میبودی تا شکل میگرفت... پس چه خوب.. چه بد.. اما کاش میتوانستم با قلبت سخن بگویم. :) امروز شاید عجیب‌ترین شب زندگی‌ام است. با تمام وجود اشک را میطلبم. و دستمال‌های آغشته به طرح‌های تویی که نیستی را. در حالی که کرکره چشم‌هایم در حال فرو ریختن بود، دریچه گوش‌هایم باز بود. باز تر شد و همه جانم گوش و بارش ذهن شد. و هیچ آگاهی‌ای بدون درد نیست. آه ای درد که چیستیِ منی..من‌های من . .

_خوابند و من بیدار. بیدارند و من در غفلت. در غفلتند و من در سوختن. در سوختنند و من در طلب غفلت و یا آگاهی حقیقی. منتهی‌الیه‌مان سوختن است.

_از نشستن میان خواب‌ها به نشستن کنار نرده‌های راه‌پله پناه می‌آورم.

خیالِ جنون‌انگیز

کم‌کم احساس میکنم به جنون رسیدم. از بس تو ذهنمی. از بس بهت فکر میکنم. از بس خیالت شب و روز و خواب و بیدار برام نذاشته. شایدم از بس تنهام . .

چه‌ها که نمیگویم

دیشب و امروز تقریبا خوشحال بودم. ولی بدنم خسته بود. فامیل‌های خیلی دوری که دوستشان دارم را دیدم. یکی از یکی بافرهنگ‌تر و موقرترند. چند روز از بازه تعطیلات بین دو ترم گذشته و اکثرش را خواب بودم! آن‌ هم منی که اگر بخواهم یک چیز را از زندگی‌ام حذف کنم آن چیز خواب است.(پرخوابی عصبی‌ـه) بقیه‌اش را یا کتاب خواندم یا پادکست گوش دادم و یا در حال معاشرت و از این قبیل بودم. گاهی هم به ‌پیش‌مطالعه دروس ترم پیشِ رو گذراندم. امسال هم برای اردوی مشهد ثبت‌نام کردم. چند روز دیگر میبرند و روز بعد از برگشت، ترم جدید را شروع میکنیم. پارسال اکثرش را با اکیپ "ز"ها بودم و گاهی با ان‌اف، ولی امسال دوتایشان ازدواج کردند و هیچ‌کدامشان نمی‌آیند. امسال کلا با ان‌اف میمانم و بقیه همه آشناهای به سختی قابل تحمل هستند. حتی اس‌یا هم نمی‌آید. او هم ازدواج کرد:) به خاطر همین‌ها کمی استرس دارم.. میترسم حالم بد شود و میدانم اگر بد شود، بد میشود. مشهد برف می‌آید و خیلی سرد است. پارسال هم بود. سگ‌لرز میزدیم. گروه را که میبینم همه‌شان امیدوارند برف ادامه‌دار باشد تا بروند و برف‌بازی کنند. احمقند! کلی پول توی حسابم جمع شده. ولی میدانم آنجا هم آخر سر فقط یک ساعت میخرم و بقیه پول را صرف خرید قهوه و کافئین‌جات میکنم برای اینکه مثل پارسال بی‌خوابی از درون نکُشدم. پارسال در طول شش روز سفر سرجمع حدود دوازده ساعت خوابیدم. خوابم نمیبَرَد. شب‌ها تنها من بیدار بودم و همه خواب.. برنامه ریختیم دو سه باری از گروه جیم شویم. احتمالا در آن مواقع هم از پولم کسر شود. ان‌اف پیشنهاد داد خاطراتمان از این اردو را برای هم بنویسیم. قبول کردم ولی آخر توافق نکردیم توی دفتر بنویسیم یا وبلاگ بزنیم و یا توی پیام بنویسیم. گفتم این هم مصیبتی‌ست که نوشته‌هایم را خیلی با حس‌های درونی‌ام قاطی نکنم. حالم خوب نبود بهش گفتم اولش دوست داشتم این سفرو تنها باشم. حس کردم به احساس ریزی که برایم خرج کرده بود ضربه زدم. بعد سریع جمعش کردم. تبخال زده‌ام. یک لب داشتیم به آل ملا که اونم تبخال زده. ح پرسید شوک بهت وارد شده؟ یا خواب بد دیدی؟ توی دلم خندیدم و با خودم گفتم شوک و کابوس و بهش گفتم خیلی‌وقتا خواب بد میبینم. گفت احتمالا تبخالت به خاطر همونه! سفارش آنلاین یک کفش دادم و برای فروشنده خط و نشان کشیدم که تا سه روز دیگر به دستم برسد چون میخواهم مسافرت بروم و قبول کرد. کم‌کم به فکر بستن ساک می‌افتم. هیچی دیگر فعلا همین‌ها را میگویم.

قدح از دست ما افتادُ..

شب تاریک و ره باریک و من مست

قدح از دست ما افتاد و نشکست

نگه دارنده‌اش نیکو نگه داشت

و گرنه صد قدح نفتاده بشکست

ز دست چرخ گردون داد دیرم

هزاران ناله و فریاد دیرم

نشسته، دلستانم با خس و خار

دل خود را چگونه شاد دیرم؟

دلا، خوبان دل خونین پسندند

دلا خون شو، که خوبان این پسندند

متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست

گروهی آن، گروهی این پسندند:)

_بابا طاهر

*از شعرای باباطاهر خیلی خوشم نمیاد ولی این واقعا!

غیر قابل انکار

ولی هر چی هم باشه باور دارم علی؏ بزرگترین مَرد خلائقه.

تمثال

امروز نیمی بارانی بود و نیمی صاف؛ و من نیز عیناً به همین حال پیش رفتم. اما پایان مهمتر از شروع است. مانند رنگین‌کمانِ پس از باران و مهمترین شرط تشکیل رنگین‌کمان آن است که مقصد روز باشد و منبع، نور. در این لحظه پس از پژمردگی و بعد از باران‌ لبخند میزنم. اما همه میدانند مدت زمان پایداری رنگین‌کمان در آسمان کوتاه است؛ شبیه به هر چیز دیگری در این دنیا:)

بی‌ارزشی روزها

حتی روزهایی که به فکرشون بودم، براشون برنامه ریختم و استرس گرفتم هم گذشتن. به طرز مزخرفی هم گذشتن. زندگی و دم و دستگاه و آدماش هر روز دارن بهم یادآوری میکنن که اندازه آب بینی بز هم ارزشی ندارن.

صورت یا سیرت

زمانی که بیمار میشوم و زمانی که خود را شسته‌ام زیباصورت و شاید بی‌پروا میشوم اما نه لزوماً زیباسیرت و بی‌وزنه...

احتیاج دارم مثل یه آدم، با یه آدم حرف بزنم. ولی نمیتونم!

هزار شب نَه

آخرین شب دی و اولین بامداد بهمن در حالی گذشت که کنار بخاری و پیچیده لای پتو در حال مصرف کردن دستمال‌های جهان در برابر ترشحات مغزی و خوندن پنجاه صفحه آخر کتاب پونصد و پنجاه صفحه‌ای بودم و درست یه طبقه پایین‌تر گعده مردهای فلسفی و اقتصادی و سیاسی و نظامی و پزشکی و مهندسی برقرار بود و صدای شعر و حرف‌ها و خنده‌های زمخت و بوی سیگارهای متنوعشون به گوش و مشام ناقص شده‌ی من هم میرسید.

از اول شب تدارکات یه دورهمی مردونه برای طبقه پایین رو انجام دادم و بعد دیدم که مریضی بازم بهم سلام کرده و مهمون ویروس تازهه شدم. چون از صبح بیرون بودم و هوا سرد بود و پالتوی کرکی هم افاقه نکرده بود.

بعد از مامان و حتی از چند سال قبل از رفتنش مدت خیلی زیادی بود که بابا به دلایل مختلفی میزبان اینجور گعده‌هایی که به شب‌نشینی ادامه‌دار تبدیل بشن نبود. یادمه قبلا بعضی صبح‌ها با صدای بلند بحث درمورد فلسفه و منطق و هزارتا موضوع دیگه بیدار میشدم و فکر میکردم بابام و دوستاش دارن طبقه پایین دعوا میکنن و با ترس به مامان میگفتم چی شده، در حالی که فقط بحث بالا گرفته بود و من تعجب میکردم و خنده‌م میگرفت! ولی این‌بار فرق داشت و خیلی جدی‌تر بود. بابا حتی با یه سریاشون برای اولین‌بار مواجه میشد و اونا در واقع دوستای دوستای بابا بودن که با لوکیشن اومده بودن و مثلا یکیشون ادمین یه کانال خبری بزرگ بود و برام جالب بود.

رفتم یه سر گوشی آب دادم و با گروه‌های مختلفی مواجه شدم که درمورد مسائل مختلف حرف میزدن و دیگه این مسائل چیزایی نبودن که برام جالب نباشن... یکم تو پله نشستم و گوشمو به برشی از بحث‌های نقدی بر هرمونوتیک، فلسفه رویا از دیدگاه ملاصدرا، زیربنای جنگ ایران و اسرائیل، روش جلوگیری از سکته با طب سوزنی، درمان یا عدم درمان اوتیسم، توضیح درباره صور فلکی، قیمت‌ها و سرنوشت بورس و فلان و غیره با پس‌زمینه صدای لیوان و چنگال و تخمه سپردم و گوشم واقعا به طرز جالبی صداهایی که نمیشناخت رو تفکیک میداد! باید بگم از طولانی شدن این دورهمی از غروب تا دوی شب واقعا خسته شدم ولی خب به قولی یه شب بود و هزارشب نه.

با اینکه از دو هفته پیش برای امشب برنامه ریخته بودم و قرار بود به مناسبت پایان یه لبخند اساسی به خودم بدم ولی باهاش کنار اومدم و بد نبود:) شایدم مهم اینه که من بعد یک ماه و خرده‌ای اون کتابو تموم کردم و با یه تجربه خیلی جدید همراه بودم و دهن مریضی و خستگی رو با یه مشت قرص و جوشونده صاف کردم.

فردا صبح باید کاپوچینو و مخلفات جشن رو ببرم و ادامه کار رو انجام بدیم. البته اگه ویروس نکشتم.

گوشه اتاق
درباره من
"خانه‌ای خاک‌گرفته درست وسط مغزم"
شاید می‌نویسم تا خفه نشم.
*شاید دیر به دیر هم بیام.
دل نبندید، هیچ‌جایی موندنی نیستیم.
و اگه دوست داشتید موزیک رو پلی کنید-

"We are who we are when we’re alone"
کدها

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر