به یه آغوش وسیع برای گریه کردن نیاز دارم. فکر میکردم شاید وقتی این سفرو رفتم پیداش کنم اما فهمیدم اینم یکی از خیالهام بوده که با واقعیت اشتباه گرفتمش. هیچوقت از سیلیهای واقعیت در امان نبودم و نیستم و شاید این یکی از دلایل رُک بودنمه. با وجود زجر کشیدن زیر این سیلیها، اونها همیشه به دروغهای صورتیِ چیندار ارجحیت دارن. شایدم حتی شیرینی رو بهم هدیه میدن. میون سیلیها، لبخند زدن و طعم گس خون رو توی دهان حس کردن انگار شیرینی مداومتری به صورتیهای چیندار داره. حداقلش اونا در عرض مدت کوتاهی چرک و چروک و نخکش نمیشن و برای نگهداشتنشون به چنگهای زیادی احتیاج نیست چون همیشه به وفور یافت میشن و تا وقتی تو طالبشون باشی شیرین میمونن وگرنه بیرحمانه وجودت رو میگیرن تا جایی که به تقلا برای نفس کشیدن میرسی. سفر خیلی خوبی بود:) با حس عجیبی مینویسمش و دنبال معانی خوب میگردم و مصداقهاش رو پیدا میکنم. -بیا این باور قلبی رو تثبیت کنیم که سختی خوبه و تو رو به رشد میرسونه- اگه نباشه این من، من نیستم و منهای دیگرِ من چندان خوب نیستن...
اونشب کنار برادرم نشسته بودم و درحالی که به لبهای ترکخورده از سرماخوردگیش نگاه میکردم با صدای بلندتری که به بابام تو آشپزخونه برسه گفتم اونا نمیدونن این بچه نازپرورده و عزیزِ جونه که با ظرافت ازش مراقبت کنن..اونا خواسته و ناخواسته بهش خشونت روزگارو یاد میدن و اون سرمامیخوره. بعد خیلی آرومتر گفتم البته باید باهاش مواجه بشه چون آینده نزدیکه. بابام بعد از حرفهای دیگهای که در تایید حرفم گفت، گفت تو هم نازپروردهای. تو دلم گفتم نازپرورده؟ قطعا نه ولی حتما آره و شاید نه. غم خوب منو ساخته به این نازکیها نیست که زود سرمابخورم؛)
به دستمالهایی که قبل از سفر جلوی آینه جا گذاشته بودمشون و با دقت و ریزبینی تا کرده بودم تا به پیشنهاد اناف تو فرصت مناسب روشون طرح بکشم و تو یه موقعیت اشکدرار بهش بدم و اونم دقیقا همین کارو برای من انجام بده، نگاه میکردم. قبل از رفتن میخواستم برای خودم هم دستمالهای زیادی بردارم چون میخواستم یواشکی و بدون تشریفات بعد چند وقت یه دل سیر گریه کنم ولی اونا هم کنار بقیه دستمالها جا موندن و من فراموششون کردم. برشون داشتم و رطوبت بیرون بینیم رو با یکیشون پاک کردم تا قداست دستمالها رو پاک کنم.. ولی نتونستم. چون اونا وارد مردابِ بایگانیِ تاریخیِ من شدن و هیچ راه برگشتی نیست:) مثل لحظهای که گفتم همینجا بمون من لحظه میرم دستشویی، دستشویی دارم و رفتم تا لرزش و چشم و رنگپریدگیم رو کنترل کنم. همیشه توی فیلمها دیده بودم وقتی تو کوچه خیابون بیچاره میشن میرن تو دستشویی و پشت در میشینن و گریه میکنن و همیشه میگفتم اه این چندشبازیها چیه اینا واقعیت نداره و غلو کارگردانیه ولی وقتی امان از وقتی خودم به اون شِبه موقعیت دچار شدم.. دیدم پشت در و دیوار دستشویی یه مکان عمومی ولی سوت و کور دو زانو ولو شدم و حتی از بیچارگی گریهم هم درنمیومد و فقط میلرزیدم. اما نه از سرمای هوا. لرزشی که اون بهش توجه میکنه و همیشه سعی میکنم ازش پنهون کنم و تقریبا و اکثرا نمیشه! اما برای مسلط شدن ظاهر فقط چند دقیقه طول میکشید و لبخند، از ورودیِ ایستگاهِ اولِ شروع کشیده شد تا پشت سر گذاشتنِ ایستگاهِ اولِ برگشت. از ابتدای سفر قرار بود من پایاندهنده باشم و پس از آن او در معرض شروعکننده بودن قرار گرفت اما هربار سر باز زد و هر بار گفتم که در شروع هم یاریاش خواهم کرد چنان که میکنم. اما همه چیز رنگ باخت و نقشها و دیالوگها تغییر کردند و خود سروده شدند و اکتها موهومتر و چشمها باز تر، گویی دیگر هیچگاه بسته نخواهند شد و به راستی که عُجْب در آن لحظات کجا بود؟ گمانم جایش را به تعجب داده بود. هنوز هم سخت باور میکنم. چه کسی سراینده این رویاروییها در دنیای بزرگست؟ آخرینبار گفته بودم چرخ همیشه همینگونه است و "خوانده" شده بود، تا اثبات کند "همیشه" و "همینگونه" را. مثل اکنون که قیافه ترسانش را به یاد میآورم. تا به حال آنگونه حیران و در حال چنگ زدن ندیده بودمش.
بعد از علنی عینک زدن اناف همه بهمون میگن خیلی شبیهین. من اینو از همون اولینباری که با عینکی که عینا مشابه عینک منه دیدمش فهمیدم. یادمه اونروز در معرض شوکهای پی در پی قرار گرفته بودم و اسیا به شکل مرموزی صدام زد تا دنبالش برم و وقتی وارد اتاق شدم با انافی که شبیه من شده بود مواجه شدم و بعد هم کارتدعوتهای عقد اسیا..! بهش نگفتم چرا اونقدر حیرت کردم با اینکه میدونستم عینکیه ولی عینکشو نمیزنه. چون میدونستم شبیه من شده و میخواستم اینو انکار کنم. ما شبیه هم نبودیم... ولی آدمها اعم از قبل از سفر و بعد از سفر اونقدر این شباهت رو به رومون آوردن و در هر ساعت و هر مکان ذلهمون کردن که ناچارا در حالی که میخواستیم فاصلهمون رو حفظ کنیم، قبول کردیم که ته چهرههامون یکم شبیهه.
نه، وصل ممكن نیست
همیشه فاصلهای هست.
شبها نمیخوابیدم. اوایل اصلا خوابم نمیبرد و بعد هم بدنم را عادت دادم. اکثرش را تنهایی صبح میکردم. یکبار هم تا طلوع به بحث پرداختیم و دو باری هم پنهانی با چند نفر در تاریکی و سرمای شبهای زمستان بیرون رفتیم و بستنی و قهوه و خوردیم. و بلاخره هم غرامت باخت شرطی که با اناف بسته بودم را پرداختم. یک بار غروب مثل احمقها با اناف سوار اتوبوس شدیم و تا ته خط رفتیم و پیاده شدیم و برای پیدا کردن ایستگاه خط برگشت، دو ایستگاه را دویدیم و من هم نزدیک بود برای رد شدن از چراغقرمز تصادف کنم! آن روز آخری هم که یکهویی شد و بعد از خرید قهوه و اشترودل توی راه آنقدر خیال توی خیال شد که وقتی به کوچه رسیدیم یادمان افتاد که یادمان رفت اشترودل بخوریم و همان راه را ادامه دادیم و رفتیم یک محلی شبیه محل اجرای مردمی و بعد آن اتفاق کذایی افتاد،، در حالی که اکثرا به حریم خصوصی افراد ورود نمیکنم. سپس سوار مترو شدیم و تا ته خط و برگشت از همان خط. یکبار هم با نظ و ایر و خواهران دوقلو اسنپ گرفتیم رفتیم یک کتابفروشی مشخص شده و ایر که حالش خوب نبود وسط راه پیاده شد. یک بار دیگر هم با همین جمع به اضافه اناف کتابفروشی رفتیم و آنجا بود که خیلی پول خرج کردم. یک کتاب شعر انگلیسی گرفتم و چند تا از شعرهایش را در دو روز با اناف ترجمه کردم و فهمیدم انگلیسیم چه پیشرفتی کرده! فوتبال دیدن هم خاطره جالبی بود با آن جمع. یکبارش که به ضربات پنالتی رسید همه لای پتو بودن و خوابشون میومد و حرص میخوردن و دعا میکردن. قایمکی موزه هم رفتیم. بعدا فهمیدیم چندتای دیگر از بچهها هم همزمان با ما آنجا بودن و همدیگر را ندیدیم! قضیه بغلهای ز رو بعد از اینکه اناف پرسید چرا انقدر رو بغلهاش حساسی بهش گفتم و اون انقدر شوکه شد که اینجوری بود که چطور میتونه انقدر کثیف باشه؟ میزدی تو صورتش پرتش میکردی اونور!
یکی از دستاوردهای مهم این سفر بهتر شدن ارتباطم با یه سری از بچههای هم ورودی بود. همیشه فکر میکردم باهم کنار نمیایم ولی خیلی جالب بود شنیدن این دست جملات که تو خودت رو نشون نمیدی ولی تو هم توی سِیری، فکر نمیکردم اینجوری باشی، شخصیت جالبی داری، خودتو دور نکن، تو هم دستی بر آتش داری و ما خبر نداریم و فلان.. و سعی کردم بخشهایی از خودم رو به شکل تیزرهای کوتاه به افراد مختلف نشون بدم و ارتباط بگیرم و خیلی جواب داد. همچنین با نظ و خواهران دوقلو ارتباط نزدیکتری گرفتم و حتی یه شب یکی از این دوقلوها که istpـه پلیلیستش رو با یه هنذفری باهام شریک شد و بعدا گفت یه جورایی درونم رو بهت نشون دادم. نظ هم که تو بحثهای نظری و فکری خیلی رویکرد جالبی داره و زیاد باهم حرف زدیم دربارهش. البته سر رشته همه این بحثها رو اناف داره و حقیقتا از این جهت پُره. ولی همین یه جورایی روانمو بهم میریزه. :)
برف شدیدی که اومد هم یکی از خاطرات جدید رو برام رقم زد. خیلی وقت بود برف ندیده بودم. و جالبترش اینکه تو اوج برف ما هممون رفتیم بیرون و پیادهروی! کفشهامون خیس خیس بود و بعد یکم دیگه پاهامون سر شده بود و از یه جایی به بعد دیگه اهمیت نمیدادیم. بچهها هم وسط دیوونگی به خاطر یخزدگی زمین چند بار افتادن زمین. چقدر هم ریز ریز برف خوردیم. ولی دو روز بعدش دیدیم جنازه آدم برفیها افتاده گوشه و کنار خیابونها و آفتاب بهشون رحم نکرده:)
واقعا احساس میکردم اشکال جدیدی از همدیگه رو دیدیم. رفتنه توی قطار اناف پیشم بود و طبقه بالا بودیم و احساس میکردم کلوز تر حرف میزدیم و میخندیدیم. برگشتنه تو کوپه ما نبود ولی من با دوقلوها یه بار رفتم کوپهشون. لحظه پیاده شدن از قطار گوشیم رو گم کردم و عجیب احساس وحشت کردم و بعد پیدا شد. خداحافظی هم نکردم باهاش. تو مترو بهش گفتم من داشتم کمکم یه قدم میومدم جلو ولی الان دو قدم میرم عقب. گرچه همش اتفاقی بود. اما پیشرفت تو بازیگری بازم بهم ثابت شد. گفت تو واقعا عادی بودی و خیلی خوب جمعش کردی... بهش گفتم دستشویی دارم دروغ بود و اون از قِبَل این دروغ یه دستشویی رفته بود. اگر دارسی اون لحظه آنلاین نبود نمیدونم هیجانم رو چطور کنترل میکردم و مطمئنم گند میزدم ولی همه چیز برای حرف زدن درست شد.. حالا میگه یه احساس بدی و میخواد یه جوری مساوی کنه. نمیدونم چی تو سرشه. تموم شد و معلومه که خیلی چیزها رو جا گذاشتم ولی مهم اینه که الان با یه کولهبار تجربه و مغز و دل پر برگشتم. مشکوکه که دلم میخواد بقیهی عمرم رو هم تو همون روزها و با همون روند زندگی کنم.
گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود
موج موج دل من تشنهی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمیدانستم
که هبوط ابدم از پیِ دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همهی طول سفر یک چمدان بستن بود