بد بود. امروز. روح و جسمم نابوده. مغزم مرده. دلم میخواد ساعت‌ها بخوابم و هیچ اتفاقی نیوفته! دیگه تحمل هیچ آدمی رو ندارم. اهدافم رو لاشه‌هایی تیکه پاره میبینم که گوشه و کنار مسیرم افتادن. و من به جبر تو مسیر پیش میرم. اما در واقع دارم در هر قدم دو قدم به عقب برمیگردم و اجزاء مجروحمو برمیدارم تا زنده بمونم. به کدام مقصد میرسم. نه اینور نزدیکه و نه اونور. خودم رو دور افتاده از همه جهان میبینم.

صبح خیلی خسته بودم ولی همه توانم رو گذاشتم تا روزم رو خوب شروع کنم. حتی از لبخند زدن به خورشیدِ تازه بالا اومده دریغ نکردم و زودتر از همیشه سر کلاس رفتم و چون با مطالعه سر کلاس بودم برای پرسش هیچ مشکلی نداشتم. ولی رفته رفته همه چیز عوض شد. انتخاب واحدهام و برنامه‌های ذهنیم که با کلی محاسبه و بالا پایین و ریسک کردن بودن بهم خورد، چون برنامه رو عوض کردن. یه ورودی جدید یهو اومد باهام دست داد و گفت من میخوام باهات دوست بشم. میای باهم دوست بشیم؟ اسمت چیه؟ و من نفهمیدم باید چی کار کنم و خنده‌کنان و مسخره گفتم باشه. دستشو انداخت دور گردنم و با دوست چند ساله‌ش بای بای کرد و گفت اینم دوست جدید! پیدا کردنش کاری نداشت تو هم برو با عشقت! و بله من یک وسیله بودم. سرم گیج میرفت(و این از علائم این چند روزه من شده). به خاطر تغییر برنامه رفتم اعتراض کردم و اونا برای بستن فعلی دهن من گفتن فعلا امروز هیچ غیبتی نمیزنیم براتون تا قطعی بشه. حالت تهوع داشتم. رفتم تو دستشویی‌ای که تو حیاطه و معمولا کسی نمیره و انقدر مشت‌هام و دندونام رو فشار دادم تا یکم آروم بشم. سر کلاسی که با ان‌اف داشتم دیدم صندلی کناریش که همیشه من میشینم روش رو برداشتن و مجبور شدم جلو بشینم. میخواستم باهاش حرف بزنم. ازش بدم میاد. حس خوبی بهم میده و همزمان حس بدی بهم میده. شاید به خاطر اینه که همه چیزهایی که من ندارم و میخواستم داشته باشم رو داره. ظهر امیدوار بودم به اینکه یکم دیگه دووم بیارم تموم میشه و بعد پیاده میرم و به خونه پناه میبرم ولی همون موقع یکی از بچه‌ها یادآوری کرد که شروع از کارگاه فلان از امروزه‌ و باید ۲ ساعت و نیم بیشتر دووم می‌آوردم:)

چند هزار کلمه دیگه و بقیه روز بدم و حس‌هام رو هم نوشتم و همش پرید. دیگه نمیتونم دوباره مرور کنم. دیگه کسی نخونه اینا رو. تازه اعصابم از نوشتن آروم شده بود که بیشتر خرد شد.

*شاید فردا ادیتش کردم و دوباره نوشتم.