در کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی کرد. در افکار خالی‌ام غرق بودم که نورِ بی‌هوا برگشت. حضوری را حس کردم. به اوهامِ زادهٔ تنهایی گفتم اعتنا نمی‌‌کنم؛ تا اینکه صدایی محجوب گفت: «سلام.»

نمی‌دانستم مخاطب صدا من هستم یا کسی دیگر هم در این نزدیکی‌ها غایب از نظرم است. سکوت دوباره روی کوچه نشست، نور ماند و من این بار با تردیدی آمیخته به بدگمانی تنه چرخاندم و پشت سرم را جستجوگرانه و محتاط نگاه کردم. پسری لاغر اندام با لباس‌های کهنه ایستاده بود؛ انگشتانش را مقابل بدنش در هم گره کرده، پاهایش را نه یک سانت جلوتر و نه یک سانت عقب‌تر، جفت و مؤدب کنار هم گذاشته بود و با نگاهی منتظر نگاهم می‌کرد. دوباره گفت: «سلام.»