شبی که منتظرش بودی و من هم. آمد اما تو به ماموریت رفتهای. چرخ همیشه همینگونه است. در آن لحظه؛ میان شنیدن، تپیدن قلب، گره خوردن مغز، مچاله شدن و تکان نخوردن، به این فکر میکردم که حتما هم تو نباید میبودی تا شکل میگرفت... پس چه خوب.. چه بد.. اما کاش میتوانستم با قلبت سخن بگویم. :) امروز شاید عجیبترین شب زندگیام است. با تمام وجود اشک را میطلبم. و دستمالهای آغشته به طرحهای تویی که نیستی را. در حالی که کرکره چشمهایم در حال فرو ریختن بود، دریچه گوشهایم باز بود. باز تر شد و همه جانم گوش و بارش ذهن شد. و هیچ آگاهیای بدون درد نیست. آه ای درد که چیستیِ منی..منهای من . .
_خوابند و من بیدار. بیدارند و من در غفلت. در غفلتند و من در سوختن. در سوختنند و من در طلب غفلت و یا آگاهی حقیقی. منتهیالیهمان سوختن است.
_از نشستن میان خوابها به نشستن کنار نردههای راهپله پناه میآورم.
