خیلی وقت بود که باران بدون توقف می‌بارید.

دیروز اکثر کارهایم را انجام دادم و درس‌هایم را خواندم که امروز آزاد باشم. احساس سبکی میکردم. امروز سه قسمت از فصل جدید سریالم را دیدم. مقدار زیادی غذا و خوراکی خوردم(فکر کنم پرخوری عصبی‌م داره برمیگرده). به آشپزخانه رسیدگی کردم. زیر باران رفتم و سوت زدم. با مرد احمقی که توهم دانایی داشت مجازی صحبت کردم. عصر که برادر بعد از حال بدش خوابید کمی تست انگلیسی زدم و فکر کردم. این‌روزها احساس میکنم برادر تنهاست. دارد بزرگ میشود و این خبر وحشتناکی‌ست.. بعد از بیدار شدنش حالش بدتر شد و من واقعا عاجز بودم... یکسری کتاب گوشه راه پله بود که میخواستم سر و سامانی ‌بهشان بدهم و بین آن‌ها کتاب ادبیات فارسی سال آخر دبیرستان مادر را پیدا کردم! وسطش هم برگه امتحان و چرک‌نویس‌هایش بود. ورق زدنش حس عجیبی داشت. انگار که مالکش را نمیشناختم. احتمالا این عادت که سر کلاس‌ها گوشه و کنار کتاب نقاشی کنم و یا شعر بنویسم و یا جملات انگلیسی را کج و کوله بنویسم را از مادرم به ارث بردم و خودم خبر نداشتم. ولی کاش به ما هم آن کتاب را درس میدادند. قسمت‌های زیادی از شاهکارهای ادبی ایرانی و خارجی و زندگینامه نویسندگانشان در آن کتاب بود و ما میتوانستیم چیزهای مهم‌تری یاد بگیریم اما سانسور و تقطیع بخش بزرگی از این کشور است. اوایل شب که تنها شدم لامپ‌های خانه را خاموش کردم. لوستر کوچک حبابی اتاقم را روشن کردم. نور زرد مایل به سبز ساطع بود. عود جدیدی آتش زدم. عطرش مرا به مکانی میبرد که حس مهم بودن به من داده بود، ولی هر چه بو میکردم آن مکان و خاطره‌اش را به یاد نمی‌آوردم. خاصیت عجیب رایحه‌ها. موسیقی بی‌کلام پلی کردم. صدای باران هم می‌آمد. مشغول گردگیری و مرتب کردن قفسه‌های کتاب‌ها و طبقه شیشه‌هایم شدم. به همه چیز فکر میکردم. دلتنگ بودم. فال قیصر گرفتم. :) دفتر خاطرات چند سال پیشم را باز کردم و چون مرور خاطرات نزدیک بود گریه‌ام را درآورد بیش از سه چهار صفحه نخواندم. به راستی که گذر زمان چه بی‌رحمانه همه چیز را تحت تاثیر قرار میدهد. بخشی از جزوه یکی از همکلاسی‌هایم را که امانت گرفته‌ام به جزوه خودم وارد کردم. اواخر شب هم با بابا بحث کردم. سر یک موضوعی که هیچوقت بسته نمیشود. امروز ابروی راستم مدام میپرد و کلافه‌ام کرده. انگار عصب‌هایم بدجور در حال نابودی‌اند که اینگونه هشدار میدهند.