پاسخ یکی از کامنت‌های اکسپت‌شده‌ی پست "سیاه‌بخت بشی" :

_حق میدم به خوانندگانی از زندگی من خبر ندارین. این چیزی که نوشتم حتی کوچیکترین مومنت زندگی من با پدرم و زندگی نکردنم با مادرم نیست. اصلا نمی‌تونین تصور کنین که چه اتفاق‌ها و لحظاتی رو در چه زمان‌هایی تجربه کردم و واقعا برای عموم مردم قابل شنیدن و خوندن هم نیست و اگر بگم گفتن/میگن خیال‌بافی یا دروغه و برای جلب توجه دارم چرت و پرت میگم!

همین پست رو که گذاشتم از اون موقع خیلی پیام دریافت کردم/می‌کنم که: نه اونا از ته دل نمیگن و بدی نمی‌خوان و فلان و من تنها لبخند تحویلشون دادم. حقیقت اینه که من دیگه خسته شدم از قایم کردن حقیقت تو پستوهای درون خودم، گاهی روزنه‌هایی باز می‌کنم که بیرون بریزمشون ولی با عکس‌العمل‌های بیرونی عجیبی مواجه میشم که نمی‌تونم بگم ناراحتم نمی‌کنن. پس بالاخره چیزی بگم یا نگم؟