- دیروز بود نه پریروز شاید هم پسپریروز، بدون قرار قبلی رفتم ببینمش. قرار قبلی یکسال پیش بود، حوالی همین روزها، کمی قبلتر. ولی اونموقع خیلی فرق داشتم با الان. شایدم بهتره بگم الان با اونموقع خیلی فرق دارم! نمیدونم بگم کاش هنوز مثل اونموقعها بودم یا نه ولی میدونم این روزها خیلی دلم میخواد دیگه بیشتر از این بزرگ نشم..احساس میکنم دیگه دارم بیش از حد بزرگ میشم. مثل شازده کوچولویی شدم که بزرگ شد و همهی آرزوها و آرمانهای عمیق و قشنگش رو به فراموشی سپرد و تبدیل شد به یکی از همون آدم بزرگایی که هیچوقت نمیخواست مثل اونا بشه..نیاز دارم برگردم به روزهای دور و دستنیافتنیِ خردسالی و اون جرعهی بیخیالی و سادگی و بازیگوشی رو سر بکشم گرچه که یادم میاد بچگیم هم کم بدبختی نداشتم و در واقع از همون اول وسط مشکلا بزرگ شدم و مشکلا هم بزرگتر شدن ولی حداقلش اینه که مثل الان نبودم. الان که یادم افتاد دلم میخواد کودکیمو وسط اون تلاطمها در آغوش بکشم و بهش بگم عزیزکم آروم باش چیزی نیست هیچی تقصیر تو نیست نترس ناخوناتو نجو:) همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و همیشه بزرگا بهم میگفتن بزرگ شدن هیچی نداره وقتی بزرگ بشی میگی کاش بچه میموندم ولی من همیشه تو دلم میگفتم قول میدم هیچوقت نگم کاش بچه میموندم و این روزها به اون حرفم میخندم:) داشتم میگفتم. رفتم ببینمش ولی نتونستم برم بالا. همونطور که تو راهپله داشتم پوسترها رو میدیدم صداشو به شکل ناواضحی تو راهپله شنیدم که با یه نفر دیگه صحبت میکرد. چند لحظه مکث و برگشتن باسرعت. شاید تو دیدار آخر و لحظهی آخر نباید به تردیدم غلبه میکردم و هیچوقت نباید بهش میگفتم که "چشماتون خیلی قشنگه" . اون احساس کرد که من حس خاصی بهش دارم، حسی که قبلش دربارهش باهاش حرف زده بودم و اینو بهم گفت، و من بهش گفتم نه شما فقط برام یه حامیای و مطمئنش کردم. اما واقعا همینه؟ شایدم آره.
- این چند روز دارم سعی میکنم خودم رو جمع و جور کنم، به خودم قول بدم، فکر کنم(البته از فکر گذشته به اورثینک رسیده)، خودم رو تنبیه کنم و سعی کنم یکم آدم شم تا بلکه یکم مقید بشم به برنامهریزیهام و از این حالت کرخت بیرون بیام. امیدوارم بیشتر از این اهمالکاری نکنم.
- گاهی عمیقاً احساس میکنم به یه موجود بیخیال و کماحساس و کمانگیزه تبدیل شدم که خودشو داره میکشونه و در واقع فقط میگذرونه. به حرفها و نصیحتهای بابا اونقدری اهمیت نمیدم که عصبی بشم و بخوام جواب بدم، یا اینکه دلیلی نمیبینم خودم رو برای بقیه توجیه و توضیح کنم. نظرات بقیه هنوزم برام مهمن ولی فقط برای اینکه بدونم و نه اینکه لزوما ترتیب اثر بدم. شعارم در برابر چرندیات و غیر چرندیات شده به منچه؟ وقتی به هدفهام فکر میکنم میفهمم که لعنتی تو خیلی تلاش کردی، سختی کشیدی ولی حتی نزدیک هم نشدی! نظرت چیه ول کنی و بذاری خودش پیش بره و دیگه انقدر درجا تلاش نکنی و انرژی نذاری؟ و از اون طرف به خودم میگم چطور میتونی به اینچیزها قانع باشی و منتظر بمونی اون روزه برسه که عقدههاتو خالی کنی؟ اصلا مگه همه چی یه روزه عوض میشه؟ اونم برای تویی که میخوای ۶۰ سال عمر کنی(این بحث جذابو اینجا باز نکنم بهتره!) حس میکنم قیافم شبیه پوکر فیس شده(😂) قبول کنین یه پوکر فیسی که سعی میکنه پوکر فیس نباشه و ماسک لبخند و اجتماعی بودن بزنه کار خیلی سختی داره🤦♀️
پینوشت: وقتی اومدم نوشته رو ثبت کنم همهش بالکل پرید اعصابم خورد شد، میخواستم اینبار هم ولش کنم و دوباره ننویسم ولی دیدم نمیشه.. در هر حال متن اصلی طولانیتر و بهتر بود.
