از گرمترین روز تابستانی شهرمان به گفتهی هواشناسی فرار کردیم و من اکنون در مطلوبترین هوا توی بالکن و روی صندلی تاشوی سرمهایام نشستهام و کتاب میخوانم. وارش ملایمی میبارد و هوا مثل همیشهی اینجا مهآلود است. سرم را به هر طرف که میگردانم سبز است:) خلوص اینجا در جریان است. صبحِ زودتر از معمول این روزهایم بیدار شدم صبحانه خوردم و مقدمات ناهار ظهر را آماده کردم و همزمان جمفود عزیزم را تماشا کردم. داداش هنوز خوابه و بابا صبحِ خیلی زودتر از من با ماشین درب و داغان(؟) به چالوس رفته تا بره بیمه و خسارت تصادف رو بده؛
دیروز اخبارِ همهجا اعلام میکرد: ترافیک سنگین ماشینها موجب قفل شدن جادههای فلان و فلان شده! ما هم توی یکی از همون ماشینها بودیم. سه ساعت و خوردهای جاده رو به علت هجوم زیاد مسافرا بسته بودن و بعد از اون جاده رو یکطرفه کردن، اما اونموقع دیگه ما_مخصوصا بابا_ خیلی خسته و کلافه شده بودیم چون شب قبل به اندازه کافی نخوابیده بودیم و ساعت پنج حرکت کرده بودیم. و همین باعث شد تصادف کنیم:) لحظهی وحشتناکی بود؛ داداش جلو نشسته بود و من عقب؛ یک لحظه دیدم کنترل ماشین از دست بابا خارج شده و ماشین داره به سمت زامیاد آبی میره، دو بار داد زدم بابا بابا ولی جواب نداد و جیغ زدن من مصادف شد با برخورد شدید ماشین با زامیاد، پرت شدن داداش به سمت شیشه ماشین و ترک برداشتن شیشه، بلند شدن بخار از رادیاتور و جمع شدن کاپوت ماشین و البته بیدار شدن بابا. خوابش برده بود... توهینهای راننده زامیاد یک طرف، ناراحتی بابا یک طرف، تو شوک رفتن من یک طرف، ضربه به سر داداش یک طرف، خسارت ماشین یارو هم یک طرف و ماشینی که دیگه راه نمیره و کلی وسیله توشه و هنوز دو تا شهر مونده تا به مقصد برسیم و ساعت ۲ بعدازظهره و هوا گرم و شرجی هم یه طرف.. گوشه خیابون وایساده بودیم و نمیدونستیم چی کار کنیم که یه پسر چهارده پونزده ساله با لهجه غلیظ اومد و گفت که من شاگرد تعمیرکارم، ماشینتون چی شده و فلان! و سوار ماشین شدیم و یکم جلوتر به اوستاش زنگ زد و صافکار و تعمیرکار و نقاش و کلی آدم اومدن و سه ساعته ماشینو درست کردن و یه فستفودی هم فهمید ما حتی ناهار هم نخوردیم برامون چند تا ساندویچ زد و صافکار هم اصلا پول نگرفت گفت به جاش برید شام بخورید مهمون من! .. نمیدونم همهی این مهربونیها و مشتیگریها به خاطر این بود که دیدن وضعیتمون خوب نیست و داداش هم مریضه و حالش خوب نیست یا اینکه مرامشون همینه ولی از سر هر چی که بود تو اون شرایط بدی که ما قرار داشتیم این قضیه برامون مثل فرشتهای در برهوت بود:)
۱۳:۱۰
