دیروز وقتی که با زجر مشغول درس خوندن بودم یه لحظه به خودم اومدم و دیدم که تقریبا فقط سی روز دیگه از تابستونم مونده و تقریبا هیچ کار مفیدی انجام ندادم جز خوندن چند تا کتاب و تصمیم گرفتم بعد از دادن امتحان فارغ از اینکه نتیجه چی شد (البته که تلاشمو کردم ولی فقط یکی از آزمونها رو میدونم قبول میشم و اونیکی پاس نمیشه) اوقات فراغت باقی موندهی مفیدی رو بسازم.
امروز بعد از آزمون حالم خیلی گرفته شد. حتی به اناف سلام نکردم! یک ربعی رو تو کتابخونه پشت گوشهترین میز نشستم تا خودم رو هندل کنم. بعدش که یکم با قضیه کنار اومدم رفتم بیرون. قبل ظهر بود و آفتاب مستقیم، با اینحال مثل احمقها کولهام رو دو دوشی انداختم و قسمتی رو پیادهروی کردم. رسیدم خونه. چشمام میسوخت. با همون لباس نیم ساعت خوابیدم. صدای در اومد، پستچی بعد از چند روز بستهم رو آورد، زمانی رو به ذوق اون گذروندم. خرت و پرت خوردم. یه کلیپ ادیت زدم. بابا رفت سفر کاری دو روزه. بساط نقاشیم رو از کمد در آوردم خاک دفتر نقاشی بزرگم رو گرفتم و مدادرنگیها و آبرنگ و گواش و قلموهام رو وسط اتاقم ولو کردم و یک ساعتی Zayn میخوند و من با لذت و دقت طرح میزدم. داداش بیدار شد رفتم به کارهاش رسیدگی کردم. یک قسمت فیلم ترکیای که خیلی وقت پیش شروع کرده بودم ولی تا نیمه رهاش کرده بودم رو دیدم. داداش. تلاش برای نصب چند بازی تو گوشیم. آشپزی کردن و پختن یه غذای من درآوردی جدید و خوشمزه. شام درست کردن. ادامه نقاشی و تموم کردنش. چیدن یک چیدمان برای عکاسی از نقاشیم! داداش. مجازی و یکم تلوزیون. امروزم رو اینجور گذروندم، بعد از گرفتن تصمیمِ دیروز، مبنی بر اینکه اوقات فراغت مفید و قشنگ بسازم تو این مدت باقیمونده تا شروع ترم جدید. و خیلی حس خوبی داشت. هم اکنون؟طبق روال این چند ماه داداش تا صبح بیداره و... منم با وجود خستگی باز هم طبق معمول تا پاسی از شب بیدارم. این بخش، جداییناپذیره:)!
