طبق معمول صبح زود بیدار شده بود صبحانه حاضر کرده بود و همه‌ی کارهاشو انجام داده بود. بعد برای انجام یک کاری یکی دو ساعتی رفته بود بیرون، پیاده. کارش که تموم میشه تو راه برگشت یه مردی رو میبینه که پسر پنج شیش ساله‌ش رو دولا کرده سمت جوب و از دماغ پسربچه خون تو جوب میریزه و بند نمیاد! دلش میسوزه، از تو کیفش پلاستیک دستمالشو درمیاره و میره سمت اون آقا و پسرش و بهشون دستمال میده و کمکشون میکنه. پسربچه‌هه خون‌دماغ شده بود و حال و وضعیت خوبی هم نداشت.. میپرسه چرا اینجوری شد بچه‌هه طفلکی؟ آقاهه بعد از اینکه خون کمتر میشه و یکم خیالش راحت میشه سفره‌ی غم دلش رو براش باز میکنه.. خانوم این بچم اوتیسمه.. سرش رو زده به دیوار و تو این گرما هم خون دماغ شده.. این چند ساله انگار زندگی نمیکنم زندگی با این بچه مریض خیلی سخته و... ولی اون دیگه دقیق نمیشنید آقاهه داره جی میگه. یاد برادر من افتاده بود:) خودش میگفت حالم یه جوری شد و خیلی بهم ریختم... سعی کردم دلداریش بدم و بعد هم ازم تشکر کرد و خداحافظی کردم و به مسیر برگشتم به خونه ادامه دادم اما سریع‌تر و با حال دگرگون. زن‌عمو بهم گفت وضعیت داداشت در مقابل اون بچه پادشاهیه! ولی من بهش نگفتم من و بابا خون دل خوردیم، داغون شدیم، کلی خرج کردیم و از همه‌چیز زدیم و مایه گذاشتیم و خیلی زحمت کشیدیم و میکشیم که داداش تااازه وضعیتش خیلی بهتر شده وگرنه حالش از اون بچه‌ای هم که میگی بدتر بود زن‌عمو، فقط کسی خبر نداره و درک نمیکنه. :) ولی باز هم همینکه انقدری درک کردی و یاد ما افتادی خودش خیلی ارزشمنده .