آخرین دفعه که روبروی همدیگه نشسته بودیم و تو داشتی حرف میزدی، پس زمینه یه آهنگی پخش شده بود که برام یادآور شب‌هایی بود که تنها بودم و بهت فکر میکردم و گریه‌م میگرفت و احساس ناتوانی و حماقت میکردم. نه اینکه اون آهنگ رو گوش میدادم، نه، مسئله حسی بود که بهم منتقل کرد.. صدات کمرنگ و کمرنگ‌تر شد و یهو وارد تونل ذهنم شدم که دنبال کلماتی بود برای بیان کردن و توضیح احساسم بهت، حرف‌هایی که همیشه میخواستم توی چشم‌هات نگاه کنم و بهت بگمشون ولی هیچوقت نتونستم. انگار خیلی گذشت ولی کلمات رو پیدا نکردم. بین لبام دو میلیمتر باز بود، دست چپم زیر چونه‌م بود و چشمام خیره بهت، احساس میکردم ضربان قلبم بالا رفته و چشم‌هام تَر شدن ولی کلمه‌ای در کار نبود. آهنگ تموم شد و صحبت تو هم همینطور. سکوت حرف زد. گفتگو رو ادامه دادیم.