امروز رفتم سراغ جعبه جزئیات، همونی که توش کلی خرت و پرته و همه جور چیز کلاسیکی توش پیدا میشه واسه درست کردن دستسازهایی که لبخند روی لبم میارن. یه لایه ضخیم غبار رو از روش پاک کردم تا نوشتهای که موقع درست کردن جعبه روش نوشته بودم، بخونم: قشنگ زندگی کن:) به انگلیسی. یه جمله کوتاه و دستوری. یادمه موقعی که این جمله رو مینوشتم خیلی پر انگیزه بودم و حتی توی رنگبندی جعبه از صورتی استفاده کرده بودم اما اون لحظه بعد از سه سال تنها حسی که داشتم شبیه تلخند بود. درش رو باز کردم و دونه دونه چیزهای کوچیکی که با ذوق جمع کرده بودم رو درآوردم کم کم احساس کردم دارم با بیش از حد نگاه کردن به چیزهایی مثل استیکر دستساز قهوه که از جعبه دستمال کاغذی یا لیوان کاغذی یا پوست شکلات یا استند آبمیوه بیرونبر و.. جدا کرده بودم و با دقت وسواسگونه دورشون رو قیچی کرده بودم، گذشته رو شخم میزنم و چیزی که بین خرت و پرتهای ظریف و خاکگرفته میبینم ذوق کور شده، گم شده، پاک شدهست. دلم میخواست گریه کنم ولی به خودم نهیب زدم که اگه یه قطره از اشکت بریزه روی اینا، گِل میشه و تمیز کردن گِل سختتر از غباره! امروز یه سنجابم که به بدبختیهاش فکر میکنه و احساس تلفشدگی میکنه. برمیگردم تا تمرکزم رو برگردونم سر کارم.
جعبه
برچسبها: شرح
