چند روزه کلاسام شروع شده_تراما هم_ ولی هنوز اناف رو حتی تو فضاهای عمومی یا راهروها ندیده بودم و برام عجیب بود که نیومده. دیروز یه کلاس ۲ ساعته داشتم که اون هم همین واحدو برداشته بود ولی برام یه کاری پیش اومد و نتونستم برم سر کلاس. امروز تو پاتوق همیشگیم رو پله خلوت حیاط نشسته بودم و ماهنامه نوستالژیطوری رو که اناف و یکی دیگه از بچهها مینویسنش و تنظیمش میکنن و منم گاهی ایده میدم، با ریزبینی میخوندم که یهو از پله بالایی یکی انگشتشو یه لحظه گذاشت روی شونهم و برداشت و بعد سلام کرد، با خودم گفتم چه صدای آشنایی و چه نوع صدا زدن آشناتری:) برگشتم دیدم بله انافه. سلام خوبی؟ فلان. نشست کنارم و گفت میدونی از کجا شناختمت؟ نگاه کردم دیدم همه لباسام جدیده، گفتم نه! گفت از انگشتات و فرم ناخنات؛ یه لبخندی زدم و گفتم چه جالب. هیچوقت فکرشو نمیکردم کسی منو از فرم ناخنام بشناسه:) بعد نظرمو درباره ماهنامه پرسید و یکمم حرف زدیم و دیگه هر دومون کلاس داشتیم رفتیم.
*اصلا نمیدونم چرا اتفاق به این سادگی رو مینویسم! شایدم پاکش کنم.
