ساعت کوتاهی آبی و خاکستری را دور انداختم.

سبز کنارم نشسته بود.

گفتم : تو نمی‌ترسی که دور انداخته بشی؟

گفت : پیش اون‌ها باشم یا پیش تو ، چه فرقی میکنه؟ تنها که نیستم.

گفتم : مگه تنها بودن به کنار کسی بودنه؟ اکثر اوقات کسی پیش من هست اما همیشه تنهام. تنها بودن به نداشتن مرحم و گوش شنواست.

گفت : از یک جایی به بعد نه گوشی واسه شنیدن حرف وجود داره، نه شانه‌ای برای سر به روی آن گذاشتن. از یک جایی به بعد، تنهایی یقه‌ات را می‌گیرد و با سایه‌ات ازدواج می‌کند؛ پس تنها نیستی...

دیدم انگار سبز از همه آبی‌تر است.