چهارشنبه عصر به بعد: یه قسمت سریال دیدم، آیسلاته خوردم، شب رفتم بیرون قدم زدم و پاساژگردی کردم و چند تا خرت و پرت خریدم، بعدش سینما رفتم یعنی با اناف قرار گذاشته بودیم ولی به خاطر حرف زدن و فلان چیزی از فیلم نفهمیدیم البته فیلمش خیلی قشنگ هم نبود! "ز" رو هم اونجا دیدم که با اکیپ چهار ز اومده بودن و من سعی کردم بهش اهمیت ندم ولی اون مثل همیشه بهم تیکه انداخت و برای بار صدم از دوستی باهاش پشیمونم کرد. دیر وقت رسیدم خونه و با لباس بیرون خوابم برد.
پنجشنبه: صبح یکم دیرتر بیدار شدم، ظهر قرار شد با خونواده دو تا عمههام بریم بیرونشهر پیکنیک و یه سری وسایل رو همراه با فکر اینکه از این جمعها گریزانم آماده کردم، هوا ابری بود، تا رسیدیم به مقصد بارون شروع شد و بین درختا و زیر بارون شدید نشستیم و ناهار خیس خوردیم و خندیدیم بعد مثل موش آب کشیده سوار ماشین شدیم و برگشتیم، خیلی وقت بود اینجوری بارون نیومده بود:) تو راه کلی آهنگ گوش دادم، از شیشه بخار گرفته بیرونِ محو رو نگاه کردم و نسکافه خوردم و فکر کردم:) تماشای آدمها و چترها، چالههای آب و انعکاس نور ماشینهای تو خیابون زیر بارون خیلی حس خوبی میده، اول شب موهام رو باز کردم و رفتم زیر بارون و مثل دیوونهها با هالزی زیر بارون چرخیدم و رقصیدم بعد آشپزی کردم و باز هم زیر بارون نودل خوردم، اهمیت ندادم، تو اتاقم شمع روشن کردم، درس خوندم، آهنگامو زیر و رو کردم و برای دارسی چند تا آهنگ انتخاب کردم و فرستادم، درس خوندم، اتاق و آشپزخونه رو مرتب کردم، با بحث خوابیدم.
جمعه: صبح زود بیدار شدم بعدِ یک ربع فکر کردن دوباره خوابیدم! یه خوابی که هیچوقت محتواش به فکرم حتی خطور نکرده بود..خیلی عجیب بود. ظهر رفتیم خونه آقاجون، ناهار خوردیم و بعد ناهار از آقاجون چند تا سوالی که خیلی وقت بود میخواستم ازشون بپرسم رو پرسیدم و:) اونجا درباره اوضاع جهان و فلسطین حرف زدیم و بحث کردیم، بقیه خوابیدن من بیدار موندم از وایفایشون استفاده کردم و یه قسمت سریال دیدم، چند صفحه درس خوندم، غروب رفتم تو حیاطی که خاک گرفته بود و باد برگهای خشک شدهی درخت انجیر و گلابی و زیتونش رو روی زمین به صدای خش خش درمیآورد، ابرهای سیروس و استراتوس یاسی و طوسی بودن و من خاکستری که به دیوار سفید و سرد حیاط نشسته و تکیه داده و حس دلتنگی برای بچگیهاش خفهش کرده..صدای اذان بلندگوی مسجد پشت خونه آقاجون و بوی خاک نمخوردهی باغچه و عطر پرتقال تزئینیها منو به خاطرات تابستونهای شمال و غروبهای سبز و رهای کودکیم انداخت:)، چایی خوردیم، کارهای متفرقه غیردوستداشتنی انجام دادم، آهنگ ایرانی گوش دادم، معاشرت مسخره، شام جدید خوردیم، برگشتیم خونه، حرص خوردم، باقی موندهی درسم رو خوندم و یکم کتاب، مرور.
