ساعت ۴:۱۲ صبحه. هوا خیلی خنک و مطبوعه و نسیم میوزه. خیابون‌ها خالی‌ان و تمیز. آسفالت‌ها برق میزنن. سرم رو سمت آسمون راستم میچرخونم و یه ستاره پر نور مییبینم. ستاره من. لباسم خیلی راحته و استایلم سُر میخوره. روسری کوچیک پوشیدم و گره زدمش، کاری که هیچوقت نمیکنم. بوی سفر میاد. سفرِ بعد امتحان و قبل امتحان، بین الامتحانات. کاش میشد همیشه این موقع بیام بیرون و از همه چیز بیشتر لذت ببرم. از بودن خیلی چیزها. و مثلا احساس راحتی. روزهای بدی رو گذروندم و البته فکر میکنم تموم نشدن ولی قراره چند روز یه آوانس(؟) به خودم بدم و بعد تصمیم بگیرم ادامه‌ش رو چطور برم. شبی که در سکوت منتظر سپیده است، سکوت، تنهایی، خنکی، تفکر. فرزانگان همیشه تو جلسات باشگاه کتابخونی، وقتی من و یکی دیگه داریم دنبال دلیل و علت و هدف هر چیزی توی داستان میگردیم گوشزد میکنه که شاید نباید توی هر چیزی دنبال فلسفه خاص و هدف بزرگی باشی و اون چیز فقط همونیه که میبینی، از روندش لذت ببر تا نبر. میخوام طلوع خورشید توی جاده رو تماشا کنم؛ کاری که قرار بود یه روز با ان‌اف انجام بدم.