رفتیم تئاتر. من اس‌یا و ان‌اف رو بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دعوت کرده بودم ولی خودم دیرتر رسیدم و مجبور شدم زودتر بیرون بیام...برای تکمیل نمایشنامه‌ای که داریم مینویسیم نیاز بود که یه همچین تئاتری ببینیم. خیلی قشنگ و گیرا بود.

امروز خیلی سخت بود. به اصرار رفتم خونه یکی از همکلاسی‌هام که فامیل دورم هم هست. بهم پیام داد که کجایی؟ زمان زیادی منتظر اومدن فامیل واسطمون بودم تا باهم بریم. چند بار بهش زنگ زدم. و بعد هم محتوایی که داخل خونه‌شون گذروندم خیلی اذیتم کرد. به خاطر تعارف ساعتش طولانی شد و همه‌چیز بهم گره خورد و یک ربع دیر رسیدم. ان‌اف بهم زنگ زد. من بهش زنگ زدم. همش مجبور بودم. رسیدم و دوست اس‌یا هم بود و دستشو دراز کرد و مجبور شدم باهاش دست بدم. اس‌یا باز با من شوخی‌ش گرفته بود. ان‌اف گفت اس‌یا بهش گفته زودتر بیا و اون این اشتباه رو کرده و حالا اون تمام مدت منتظر بوده من برم و در واقع از اس‌یا و خواهرش و دوستش نجات پیدا کنه. آخرش هم خواهرش رو ندیدم. ان‌اف گفت خواهر منم اومده گفتم مگه خواهر داشتی؟ خندید یادم اومد گفتم خواهر انسانی‌ت اومده. نورپردازی سالن و رنگ‌هاش رو خیلی دوست داشتم. وسطای تئاتر بابا انقدر پیام و زنگ نثار گوشی‌ای که سایلنت بود کرد درست نفهمیدم چی شد. الان نگاهم افتاد به انگشتای دستام و انگار انقدر سر تئاتر بهشون ور رفتم که دور ناخنام خون اومده. موسیقی‌ش هم خیلی مناسب بود. انرژی ذهنی ملت چقدر بالا بود. سرم خیلی درد میکرد/میکنه. آخرش هم مجبور شدم زودتر بیرون بیام. به ان‌اف پیام دادم که شرمنده خودم دعوتت کردم ولی اینجور شد و فلان. الان نوتیف جوابش اومد. رایحه. بدترش اینکه که نه من به برنامه‌م رسیدم و نه بابام. همه اینا برای چی؟ چون ما پرستار برادرمیم. باید برنامه‌هامون رو با پرستاری جمع کنیم... مثل اینکه الان انرژی ذهنیم خیلی قوی شد.