این روزها هر لحظه به تو فکر و در تو زندگی می‌‌کنم. کابوس و رویا و خلسه‌هایم به وضوح تو را به من نشان می‌دهند.. احساسِ عطشِ عجیبی در من زنده شده‌ است که هیچ‌گونه توان مقابله با آن را ندارم. می‌خواهم بیش از همه‌ی مدتِ ذهنم، به آن اجازه جولان بدهم تا شاید همه چیز بهتر پیش برود. اما نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم! از اول، وسط و یا از آخر؟ بعد از شروع هیچ چیز قابل پیش‌بینی نیست و این چیزی‌ست که من را می‌ترساند؛ پس زده شدن. از جانب منِ دیگرِ درگیر و از جانب تو... بیشتر تو و منطق‌هایت که شاید درست باشند. شایدها گاهی به نشانه تردید اند و گاهی به نشانه گول زدن خود و گاهی به نشانه هر دو- فکر می‌کنم دراین‌باره و تو باید بیشتر فکر کنم. حتی بیشتر از هر لحظه!